و رشيدى در فرهنك خود متوجّه نكارش نشده
كالب و كالبد
بر وزن و معنى قالب است عموما و قالب خشتزنى خصوصا حكيم خيام نشابورى كفته
از تن چو رود روان پاك من و تو * خشتى دو نهند بر مغاك من و تو
آنكاه براى خشت كور و كران * در كالبدى كشند خاك من و تو
چون اين تن خاكى نيز براى روح حيوانى بمعنى قالب است آن را كالبد كفتهاند و حكيم فردوسى در وقتى كه به حكم افراسياب چوب بر شكم فرنكيس مادر كيخسرو مىزدند كه حملى كه از سياوش در شكم دارد و ساقط كند و بيفكند از قول پيران ويسه بافراسياب مىكويد كه بكذار تا بزايد آنكاه من بچه او را مىآورم بكش بمان تا جدا كردد از كالبد به پيش تو آرمش بسكال بد شيخ نظامى كفته مردهء را كه حال بد باشد ميل جان سوى كالبد باشد و كالبد نه همين بر تن آدمى اطلاق كنند چه بر جماد و نبات نيز اطلاق نمايند و كالبد روينده بدن نباتى را كويند و كالبد كانى يعنى جمادى
كالپوش
بر وزن كالجوش نام چمنى است بزرك و وسيع در كثرت آب و علف ضرب المثل از سمتى بكركان و از سمتى بجاجرم و از جانبى بنردين و از طرفى بفرنك فارسيان محدود است كوهسارش چشمهاى خوشكوار دارد و درين چمن دو رودخانه عظيم روان است كه از دربندى كه بدربند كركان معروفست بصحراى كوكلان و كركان مىرود و پنجاه هزار سوار را ممكن است كه در تابستان مدّتها دران چمن ييلامشى نمايند كويند ييلاق كيكاوس بوده و بتغيير ازمنه و اسنه بكالپوش شهرت نموده
كالبوى
بر وزن مالجوى بمعنى سركشته و متحيّر و نادان و باباى پارسى نيز درست است و معنى خامپوى مىآيد كسى كه راه بيحاصل رود و خام پويد چه كال بمعنى خام است و پوى يعنى پوينده
كالجار
با جيم بالف كشيده بلغت كيلان و ديلمان بر وزن و معنى كارزار است چه لام با راء بدل شود و جيم با زاء تبديل يابد و كارزار معلوم است كه جنك كاه است و مزرعهء كه در آن شلتوك كارند نيز كفتهاند و در كالبخار مفصّلتر خواهد آمد ان شاء اللّه
كالجوش
نوعيست از آش كه درويشان پزند و كالجوش بالام موقوف و جيم مضموم و واو مجهول از آن كويند كه بسيار پخته نكرده چه نان را ريزهريزه كنند و در ديك اندازند و كشك را با آب نرم كرده با روغن و اندك فلفل و زيره به روى نانريزه ريخته سه جوش بيشتر نكذارند و بردارند بخورند نظام الدّين قمرى اصفهانى كفته
مائيم سه چار شخص معهود * آزرده ز دور چرخ انجم
داريم هواى كالجوشى از بىبركى نه از ثعّم * اسبابش جمله هست حاصل جز روغن و كشك و نان و هيزم
و آن را كالوش و كالوشه و كاليوش هم نوشتهاند و در فرهنك كالوشه بمعنى آش سركه آورده كه خاصّه ديلميان كيلانيست و كالوشهء بمعنى ديك كفته و رشيدى انكار كرده مىكويد شاهد مىخواهد فردوسى كفته
بياورد كالوشهء برنهاد * وزان رنج مهمان همىكرد ياد
فقير كويد براى اثبات معنى ديك همين بيت كافى است و آن را شكنه نيز توان كفت چه نان را مىشكنند و در آن تريد مىنمايند و مىخورند و معنى كالجوش و تركجوش مترادفند چه تركان نيز كوشت را ناپخته و نيم پخته مىخورند چنان كه در حرف تاء كذشته
كالفته
بر وزن آلفته بمعنى آشفته و شيدا و پريشان و كالفه مخفف آنست
كالك
با لام مفتوح خربزهء نارسيده را كويند و بمعنى كدو نيز آمده و شيشه حجّام را نيز كالك و كاله كويند امير خسرو دهلوى كفته
لا بد آنكس كه مثل پيشهء او حجامى است * ساز او از طرب و كالك و نشتر باشد
و چون خربزه نارسيده بكدو شبيه است به اين اسم موسوم شده چنان كه چون خربزهء را خورند و خام و نارسيده باشد كويند كدو است
كالم و كالمه
با لام مفتوح زنى را كويند كه شوهرش مرده باشد و پير بمانده ملا مطهر كفته
عنين كه وصالى پس ساليش نبودى * با كالمه پير به صد حيله دوستان
امروز بدان حد بودش زور كه يك شب * صد بكر كند حامله از قوت حمدان
مثال كالم ابن يمين كفته عروس مدح تو بكر آمد از سراچه فكرم نه همچو زان دكر شاعران عجوزه و كالم
كالنج
بالام مفتوح ميوهايست مانند كنار رنك آن سرخ و زرد شود و به عربى ز عرور كويند
كالنجار
بر وزن دولتيار نام چند نفر از ملكزادكان آل بويه و ملوك ديلم بوده و آنان را با كالنجار نيز مىخواندهاند يكى مرزبان پسر عضد الدّوله ديلمى و دو سه تن ديكر از آل بويه و كاكويه و آل قابوس بودهاند در فرهنك جهانكيرى كالنجار را بمعنى كارزار نوشته و كفته زبان كيلانى است ازاينقرار ابو كالنجار يا ابا كالنجار كنيستى است عربانه يعنى ابو الحرب و بو حرب نام در ميان آنها در صنف امرا بوده و ديكر كالنجار بمعنى برنجزار كه شلتوكزار نيز كويند آمده و بعبارت