كه كاغد ساخت ميكائيل نام كشميرى بوده است و كاغد چنان كه در كاغ معلوم شد فرياد زاغ و كلاغ را كويند يعنى فرياد مىكند چنان كه مسعود كفته
آن زاغ نكر كه بر هوا مىكاغد * يك نيمهاش از مداد و نيمى كاغد
عبد الواسع جبلى كفته
ايا مكان لطافت ايا جهان خرد * سمر بخصلت نيك و برى ز عادت بد
دلم چو كاغد آماجكاه مجروح است * ز رنج آنكه مرا نيست يك طبق كاغد
چو در مديح توزين پس قصيده كويم * مكر سواد كنم بر بياض ديدهء خود
كاغد خان باليغ همان كاغد چينى كه مرقوم شد و بيكن يعنى شهرباى يعنى دولتمند خان باليغ همان است يعنى شهرخان
كاغدين جامه
و جامه كاغدين آنست كه وقتى در شهرى مقرّر كرده بودند كه بهر كه ظلمى از حكام جور رود جامه از كاغد پوشيده و بپاى علمى كه از جانب پادشاه در ميدان خاصه نصب كرده بودند و آن را علم داد مىناميده رفته تا تحقيق حالش شده رفع ظلم ظالم از آن مظلوم بشود چنان كه خواجه حافظ كفته
كاغدين جا به بخونابه بشويم كه فلك * رهنمونيم بپاى علم داد نكرد
كاغدزر
كاغدى كه در آن برات مبلغى زر باشد و بانعام كسى دهند اثير الدّين اومانى در مذمّت شعراى طمّاع مدح كوى جايزه جوى كفته
كاغدى پركنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغد زر نفرستاد
اين نه خود حجت شرعى نه خط ديوانيست * پس از آن خط به تو چيزيش چرا بايد داد
كاغك
بفتح ثالث و سكون كاف بمعنى خوشى و خوشحالى و خرّمى و نشاط بستهاند
كاغنو و كاغنه
به سكون غين كرمى سياه و سرخ زهردار كه نقطهاى سياه دارد و در پاليزها بيشتر است و آن را بتازى دروج كويند و كاونه نيز كويند و مؤيد كويد كرم شبچراغ است
كاف
شكاف و شكافنده حكيم سنائى كفته
خنجر او چو قاف كاف شود * قاف از آن بوى نافه ناف شود
و امر بشكافتن فردوسى كفته
كشاورز و آهنكر و پاى باف * چو بيكار باشند سرشان بكاف
و بر اين قياس كافت و كافد اسدى كفته
بدانكونه زد نعره كوه كاف * كه سيمرغ لرزيد در كوه قاف
بران لشكر از كين بباريد مرك * همى كوفت كر ز وهمى كافت ترك
و كاف كنايه از شكافت كه برمز كفته شده
چو دال و نون همه قد الف قدان خم شد * ز بسكه كرد الف در شكاف كاف همه
و حرفى است مشهور از حروف تهجى كه چون در آخر لغات درآيد بيشتر افاده معنى تصغير كند چون مردك و زنك و امثال آن و كوچك كه مخفف كوچهاك است
كافت
ماضى شكافتن است چنان كه مذكور شد همى كوفت كرز و همى كافت ترك و آن را بحذف الف كفت نيز كويند و كفته نيز بمعنى شكافته است كافتن و كفتن مصدر اين دو لغت است
كافته
يعنى شكافته و تركيده و آن را كفيده نيز كويند
كاك
به سكون كاف چند معنى دارد اوّل بمعنى مرد است شمس فخرى صاحب فرهنك معيار جمالى كفته
كريه بر من زدند دشمن و دوست * سوخت بر حال من دل زن و كاك
و بمعنى مردمك چشم و بدين دو معنى كيك اماله كاك است ابو المثل بخارائى كفته
جهان هميشه به دو شاد و چشم روشن باشد * كسى كه ديد نخواهدش كنده يادش كاك
فردوسى كفته
دو چشم مرا كشتهء كاكوار * سزاوارنى خوارى نيم هوشدار
و هر چيز خشك را خاصّه نان و كوشت و مرد لاغر را كاك كويند و قاق معرّب كاك است و كوهرستى نام فاخته لاغراندام بوده و انورى در اين باب كفته
دوش چون احمقان ز خانه خويش * نزد كوهرستى كاك شدم
هيج القصّه تا بكردن و ريش * همچو جولاهه در مغاك شدم
و بمعنى نان تنك نازك نيز آمده و عربان بجاى الف عين آورده كعك كردهاند چنان كه لآل را كه جوهرى ثمين و معروفست و پارسى است معرّب كرده لعل كويند ديكر بمعنى قرص ماه است كه ماه دو هفته تمام باشد چنان كه آفتاب را كليجه كفتهاند امير خسرو دهلوى در قسميه كفته
به حق پودنه سبز بركناره كاك * چو كرد قرص خور از سبزى سپهر نشان
احمد بسحق اطعمه كفته
پيش زخم نخود آب ار سپر كاك برى * همچو نان تنكش جان سپرى نتوان كرد
كفتهاند نام قلعهايست در آذربايجان
كاكا
برادر بزرك و غلام كه در خانه پير شده باشد و شيرازيان كاكاسياه كويند كه با برادر مشتبه نشود و كاكا بمعنى تنقلات است كه كه بيشتر به اطفال دهند تا بمكتب شايق شود حكيم سنائى در حديقه كفته
كر نخواند بخواه زود دوال * كوشهايش بكير و سخت بمال
در كنارش نه آن زمان كاكا * تا شود سرخ چهرهاش چولكا
يعنى لاك
كاوكاو
بكاف عربى نام بازيست كه يكى دست بر زمين نهاده