تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
بر سر پا بنشيند كويد كاو است ديكران از اطراف درآيند و او را بشلّاق و تازيانه در ميان كيرند و مىبرخاسته دنبال آنان دود و سرپاى بهركس رساند بجاى خود نشاند اما شرط آنست كه در داخل خط دايره كه كرد او كشيده‌اند پايش به كسى برسد نه بيرون خط كه بيشتر شلاق خواهد خورد شيخ آذرى طوسى كفته
بكاو چشمه دل را ز غير صافى كن * بلهو و لعب چه بازى چو كودكان كاكاو

كاكره

بكسر كاف و فتح راء دوائى است كه بعاقرقرحا معرّب شده و باه را افزايد و كويند اصل در آن آكركره و لغة هنديست

كاكل

بضم كاف دويم معروف است و نوعى از كندم است كه حنطه رومى كويند و در سامى كفته يكى از اقسام شوره كياه است صحرائى كه فقرا خورند و آن را كاكل نيز كويند مؤلف كويد بلى خوردن آن در فارس متداولست و آن را بلغت بنطى قاقلى و به عربى قلام بفتح قاف و بيونانى مرد سيمون و بپارسى شابانك نيز كويند و اهالى مازندران در زمان غلبه سادات زيديّه و حكمرانى آنان باقتفاى آنان سر نتراشيدندى و كيسو داشتندى امير تيمور بعد از تصرف مازندران در ميان سادات و مقلّدين امتيازى خواست مقلّدين كه كاكل داشتند بتكاكله معروف و موسوم شدند كاكل و زلف خاصه در ايران متداولست بخراسان و خوارزم كاكل دارند و زلف ندارند و كاكل را پرچم و كلاله و كله نيز در پارسى استعمال كرده‌اند و بفتح كاف دويم پارسى نى ميان‌تهى كه در آب رويد و اللّه اعلم بالصّواب

كاكله

نام مبارزى بوده از فرزندان تور بن فريدون فرّخ

كاكو

بر وزن و معنى خالو بمعنى برادر مادر است و در مازندران معروف و مستعمل است و آن را كاكويه نيز كويند و چون ابو جعفر احمد بن محمّد ملقّب بعلاء الدّوله خالوى مجد الدّوله ديلمى بوده است او را كاكويه مىخوانده‌اند چنان كه پدر را بابويه خوانند عربان نيز در آن اسماء تصرف نموده كاكويه و بابويه خوانند از قبيل آل بويه و سيب بويه و امثال آن است ابن حسام خوافى در اين دو معنى كاكو و بابو كفته
كاكو بچه حال و در چه كار است * بابو بچه روز و روزكار است

كاكوى

نام پهلوانى بوده از بنايرسلم ابن فريدون كه بنيره دختر ضحاك بود چنان كه حكيم فردوسى كفته نبيره سپهدار ضحّاك بود شنيدم كه كاكوى ناپاك بود حالش در شاهنامه مذكور است

كاكوتى

در جهانكيرى و برهان بمعنى آويشن آورده‌اند كه بتازى سعتر خوانند و ندانسته‌اند كه اين لغت غلط است كاكوتى اصلش ككليك اوتى است يعنى علف و سبزه كبك و آن تيزتر كيست كه ككليك كبك را كويند وات علف را و اللّه اعلم

كاكوش

در جهانكيرى بمعنى بنفشه نوشته در رشيدى نديدم

كاكاوند

نام طايفه‌ايست از ايلات و الوار قزوين

كاكى

بر وزن شاكى به همان معنى كاكو و خالوست و نام مردى بوده از امراى مازندران و تبرستان و ماكان بن كاكى كه بشجاعت و جلالت معروف بوده پسر اوست كه در آمل مازندران بر محمّد بن ابو الحسين خروج كرده او را مقهور و اسير نموده آخر الامر بامارت و حكمرانى رسيد و در حرف ميم مرقوم خواهد شد

كاكيان

بر وزن ماكيان بمعنى خك‌دانه است از فرهنك مخزن الادويّه نقل شده است و آن را به عربى قرطم كويند

كال

چند معنى دارد اول بمعنى خم و خميده و كج است امير خسرو دهلوى كفته
بين مدح نايب بنى آن كز براى دين * زو قلب شكست و از اين پشت ماه كال
ديكر بمعنى جاى است كال و ميانه كال يعنى ميانه و در بحر خزر جزيره‌وار محلّى است كه آن را ميان كاله خوانند ديكر بمعنى زمينى شكافته وابكنده است مثل كال ياقوتى خراسان و امثال آن ديكر بمعنى ژوليده و درهم شده است كه آن را كاليده كويند ديكر هر چيز خام مثل خربزه نرسيده كه آن را كالك و كركو كويند و كدو و برنج ناپخته و ميوهء نارس مثل زردآلوى سبز و امثال آن دو نوعست از كل و بمعنى كند نا نيز نوشته‌اند و آن را كالو و كالوخ نيز كويند چنان كه كذشت كالك نيز معروف است

كالا

بر وزن بالا بمعنى متاع و لباس و اسباب خانه حكيم سنائى كفته
تو علم آموختى از حرص اكنون ترس كاندر شب * چو دزدى با چراغ آيد كزيده‌تر برد كالا
رشيدى كفته بر مهره‌هاى شطرنج نيز اطلاق كنند محمّد عصّار كفته
چو كالا بر فراز عرصه چيدى * عيان تا آخر بازى بديدى
و صاحب جهانكيرى بمعنى فرياد و بانك آورده رشيدى كويد بكاف پارسى است نه تازى

كالار

در جهانكيرى بمعنى آبكند عميق كه اسب و سوار از آن كذار نتوانند كرد و سنك تنك و نازكى كه بر روى جوى آب پوشند