تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
چون صفت اين سرو در مجلس متوكل عبّاسى خليفه عهد مذكور شد و مشغول بعمارت جعفريه سرّ من راى مشهور بسامره بود بخاطرش افتاد كه آن سرو را قطع كرده ببغداد بياورند حكمى بطاهر بن عبد اللّه بن طاهر ذو اليمينين نكاشت كه آن درخت را قطع كرده بر كرد و نها نهند و شاخهاى آن را در نمد كرفته بر شتران بار كرده برسانند چون جماعت زردشتيان از اين حكم مستحضر شدند پنجاه هزار دينار بطاهر مىدادند كه اين درخت را قطع نكند كه آيتى است آشكار بر بزركوارى زردشت عبد الله قبول نكرده بقطع درخت حكم كرد بقول مؤلّف تاريخ جهان نماى از مدت عمر آن درخت تا سنهء اثنى و ثلثين و مأتين يكهزار و چهارصد و پنجاه سال كذشته بود كه قطع كردند و دور آن درخت بيست و هفت تازيانه و هر تازيانه ارشى و ربع ارشى بوده و كفته‌اند كه در سايه آن درخت زياده از ده هزار كاو و كوسفند قرار مىكرفتند و چون آن درخت بيفتاد در آن حدود زمين بلرزيد و بكاريزها و بناها خلل راه يافت و اصناف مرغان بيرون از حد و حصر از شاخسار آن درخت پريدن كردند چنان كه هوا پوشيده كشت و مرغان بانواع اصوات خويش نوحه و زارى مىكردند صداى مختلف برمىآوردند فقير مؤلّف كويد اكرچه اين تفصيل در كتب مسطور است ولى بلندى سرو و راستى بالاى آن را اين‌قدر شاخ و برك نخواهد بود كه ده هزار كاو و كوسفند در سايه آن خسبند ولى چنار و نارون كهن‌سال را سايه بسيار خواهد بود چنان كه شنيده و ديده شده همانا آن درخت كاج بوده است و بسرو شهرت كرده و لغت كاجغر نيز دلالت بر اين معنى مىكند و مىشايد كه كاحخر بوده يعنى كاج بزرك و كاجغر و كاژغر و كاشمر تبديل آن باشد زيرا كه كاش مبدل كاج است و سرو لغت عربيست و آن را انواع است مانند سرو سهى و سرو سياه كه ناژ و خوانند و به عربى صنوبر صغار خوانند و سرو را بپارسى راست‌بالا كويند الحاصل خرج تنه آن تا بغداد پانصد هزار درم شد و شاخهاى آن بر هزار و سيصد شتر حمل شده بود و چون بيك‌منزلى جعفريّه رسيد غلامان ترك شب هنكام بر سر متوكّل عليه اللّعنه ريخته تن او را پاره‌پاره كردند چنان كه در تواريخ است هفت قطعه شده بود و بندكان خدا را از شرّ آن شرير نجات دادند و نام سرو كشمرى بين الشّعرا مشهور و در اشعار مذكور است چنان كه امير مغرى كفته
ترك نزايد چو تو بكاشغر اندر * سرو بنالد چو تو بكاشمر اندر

كاشه

بر وزن با شريخ تنك را كويند زيرا كه بشيشه شفاف شباهت دارد و مرقوم شد كاش بمعنى شيشه است حكيم رودكى كفته شعر
كرفت آب كاشه ز سرماى سخت * چو زرّين ورق كشت برك درخت

كاشى

نوعى از خشت تنك كه نقاشى كنند و آبكينه سائيده بر روى آن بمالند و بپزند و در عمارات به كار برند و بچينى مشتبه شود و منسوب به شهر كاشان را كاشى كويند كاشانى نيز صحيح است قاسانى معرّب آن

كاغ

بر وزن باغ آواز جنبانيدن غلوله يعنى كلوله در طاس و مانند آن و بمعنى فرياد و بانك كلاغ جامى كفته
جامى از نطق زبان بست چو كس نشناسد * نكته طوطى شكرشكن از كاغ كلاغ
و بمعنى فريد و ناله ابو الفرج رونى در صفت اسب كفته
بتن زو كوس خورده كوه ساكن * بتك زو كاغ كرده باد عاجل
و در فرهنك بمعنى نشخار آورده‌اند چنان كه حكيم سنائى كفته
عيسى جان تو كرسنه چو زاغ * خراد مىكند ز كنجد كاغ
مولوى كفته
چندان بريخت مى به زمين ساقى ربيع * مستسقيان باغ ازين فيض كرده كاغ

كاغ كاغ

بانك كلاغ در پى بانك ديكر چنان كه قاه‌قاه خنده در پى خنده ديكر مولوى كفته كاغ كاغ نعرهء زاغ سياه برهان الدّين بزّاز كفته
شد ز لون مختلف چون خانه صباغ باغ * زاغ بيرون شد ز باغ و ماند اندر كاغ كاغ

كاغاله

در برهان بمعنى كاجيره آورده كه از كل آن چيزها رنك كنند

كاغد

معروفست مولوى معنوى كفته
كر نويسم شرح آن بيحد شود * مثنوى هفتاد تا كاغد شود
و آن را به عربى قرطاس كويند و قراطيس جمع بندند و طرس بكسر نيز آمده و اين صنعت از مدّت ديرباز در چين متداول بوده از ريزهاى ابريشم كاغذ مىساخته‌اند كاغد چين مثل بوده اسدى كفته
نويسنده قرطاس چين بركرفت * سرخامه در مشك و عنبر كرفت
تا در بعضى از بلاد ظهور يافت در سال سىام هجرى در سمرقند نيز رواج كرفت و كاغد سمرقندى مشهور كرديد چنان كه علىّ بن محمد فارسى صاحب تاريخ عرب نوشته در سال هشتاد و پنجم هجرى چون سمرقند بدست مسلمانان مفتوح شد يوسف بن عمرو طريق ساختن كاغد در آنجا آموخته به مكه معظمه آمده بمردمان تعليم كرد و در آن زمان چيزى كه كاغد از آن ساخته شود خالص پنبه بود و در سال هشتاد و هشت هجرى در مكه اوّل كسى
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 563 | رضا قلى خان ( هدايت )