در كاشه نيز كويند نزارى قهستانى كفته
به روى صف شده از زخم ياسج * همهء اعضايش همچون پشت كاسج
مولوى معنوى كفته
از آن بيچد دل من همچو مارى * كه هجرانت بر او چون كاسجوك است
و معنى تركيبى اين لغت يعنى چوك او كه زنخ باشد باريك و دراز چون كاس است كه خوك باشد
كاسن
قريهايست از قراى سمرقند
كاسنى
معروف و به عربى هند با خوانند و كسى مخفف آنست فقيهى مروزى در همچو كفته
خواجه در بوستان انسانى * هست از روى ناخوشى كنى
خانه كاودران بود تنها * خانه باشد اندران كس نى
كاسه
معروف است ديكر بمعنى طبل و نقاره است
كاسهپشت
كشف باشد و آن را سنك پشت نيز كويند
كاسه درويشان
اكليل شمالى را كويند و آن هشت ستاره است مانند تاجى بر دست و كواكبش در ميزان و عقربند و آن را صاحب جهانكيرى كاسه بيتمان كفته
كاسه رود
رودى بوده فردوسى كفته
به سختى كذشت از در كاسه رود * جهان را يخ و برف در كاسه بود
كاسه كاه
بمعنى نقّاره خانهاست امير خسرو كفته
شاه بنظاره آن كاسه كاه * كرم ترك راند فرس را به راه
كاسهكر
معروفست ديكر بمعنى نوائى است از موسيقى خاقانى كفته برره قول كاسهكر مرغ نواى نوزند رشيدى كفته نام مردى مطرب بوده كه كاسهاى چينى را خوب مىنواخته نقارهچى را نيز كويند و نام خطّ ششم بوده از هفت خط جام جمشيد
كاسكينه
نام مرغيست كوچكتر از كبوتر سبز رنك خوشمنظر و در جناح آن سياهى و مخطّط بسرخى و سبزى و سياهى نيز مىباشد و بيشتر بر سر كوهها آشيانه مىسازد و ليكن بچه در آبادانى برمىآورد و دزدبچه مرغان ديكر است و غالبا كنجشك صيد مىكند بشيرازى كاسه شكنك و بمازندرانى كراكرد باصفهانى سبزقبا كويند و به عربى شقراق و اخيل خوانند و آن را مشوم دانند
كاسهليس
مردم كرسنه فقير كه آنچه درين كاسه طعام بماند با انكشت و زبان بليسند و بخورند بسحق اطعمه شيرازى كفته
حسد چه مىبرى اى كاسهليس بر بسحق * برنج زرد و عسل روزى خداداد است
و مردم رذل متملّق را كويند قدحليس هم آمده چنان كه كفته
هم زابليانش چو برد حمله قدمبوس * هم برمكيانش چو كشد سفره قدحليس
كاش
بمعنى كاشكى و كاج و نام شهر كاشان كه شيشه خوب مىساختند و خشت و آجر كاشى معروفست و در آن الوان رنكين نقاشى كنند شيخ اوحدى در صفت عمارت كفته كاشى و آجرت بهر خرده مال قارون بدم فروبرده هم او كفته كرچه كاشى است خانه يا چينى دل بكيرد چو بيش بنشينى كاشى مخفف كاشكى است چنان كه نزارى قهستانى كفته
كنون در دست ماند از دوست يادى * كه كاشى هركز از مادر نزادى
كاشانه
خانه زمستانى كه براى روشنائى تا بدانهاى شيشه در آن سازند و بمعنى خانه محقّر كوچك و آشيانه طيور نيز استعمال كردهاند چنان كه حكيم خاقانى كفته
از مزاج اهل عالم مردمى كمجوى ازانك * هركز از كاشانه كركس همائى برنخواست
كاشت و كاشتن
بمعنى زراعت كردن و كاشتن معروفست و بمعنى بركشتن و بركردانيدن غير معروف و آن را بيشتر بتقديم باء و راء و كاف فارسى بركاشت و بركاشتن كويند يعنى بركشت
كاشغر و كاچغر و كاژغر
اين هر سه لغت نام شهريست مشهور در ماوراء النّهر از تركستان ببلاد ايغور از اقليم ششم كفتهاند در قديم جاى عيش و سرور و بزم افراسياب بوده است و از شهرهاى خوب تركستان محسوب مىشده و حسن خيز بوده در سالى چند از سنوات سابق بر اين شهرى آباد بوده اكنون مدتى است كذشته كه روى در ويرانى نهاده و به اندازه قصبهء باقى مانده از آنجا برخاسته مولانا سعد الدّين كاشغرى از اكابر مشايخ نقشبنديّه
كاشكى
كلمهء تمنّى است كه آرزو باشد و آن را كاشى نيز كفتهاند چنان كه در شعر نزارى كذشته است
كاشم
بر وزن هاشم به زبان ديلمى زيرهء كوهى را كويند و از تحفه نقل كردهام
كاشمر
بر وزن كاشغر نام قريهايست از قراى ولايت ترشيز و آن را كشمر و كشمير نيز مىكفتهاند كويند زردشت حكيم پيغمبر زردشتيان دو درخت سرو بطالع سعد در دو محل بدست خود كشته يكى در اينجا و ديكرى در قريه فارمد از قراى طوس خراسان و بمرور دهور اين دو درخت بلند و سطبر و پرشاخ شدهاند و ديدن آن سرو مايهء تعجّب بينندكان مىشده و مرغان بسيار بر شاخسار آن آشيان داشتند