كه بر فراز كوهى واقع كرديده و آتشكده در آنجا معظم و معتبر ساخته بودهاند و آتش از آنجا به اطراف مىبردهاند و وقتى عمر ليث صفار قصد تسخير آن قلعه كرد و ميسّر نكرديد و از آن دركذشت
كاريز
راه آب روان بزيرزمين كه به عربى قنات كويند در اصل كاه ريز بوده كه براى امتحان جريان آب كاه مىريختهاند تا معلوم شود
كازوكازه
بازاى منقوطه مفتوح و اخفاى هاء خانه باشد خركاهى كه از چوب و نى و علف سازند چنان كه پاليز بانان در كنار زراعت سازند فردوسى كفته
سپه راز بسيارى اندازه نيست * در اين دشت يك مرد را كازه نيست
فرخى كفته
شهريارى كه خلافش طلبد زود افتد * از سمنزار بخارستان وز كاخ بكاز
مولوى معنوى كفته
اميد وصل تو نيست درد هم من كه آخر * در كازه كدايان سلطان چكونه باشد
و بعضى بمعنى جائى كه در بيابان براى خواب كوسفندان سازند و آن را شوغا و شوكاه كويند نوشتهاند و برخى صومعهء بر كوه را دانستهاند
همچو درويشان مر او را كازهايست * كرچه از ميرى در او آوازهايست
ديكر بمعنى داهولست كه شاخهاى درختان بر يك طرف دام بر زمين فروبرند كه شكار رم كند بسوى دام آيد شمس فخرى كفته
بپاتى خود بدام آيند نخجير * اكر بر نام او سازند كازه
و احول را نيز كويند تبديل جيم بزاى است و آن بژاى پارسى است ناصرخسرو كفته
اى تيغ زبان آخته بر قافله ژاژ * چشمت بطمع مانده سوى نان كسان كاژ
ديكر درخت كاج را كويند كه ناژ و نوژ باشد و صنوبر عربى آنست اثير الدين آخسيكتى كفته
غرض چميدن جمل است اكرنه بتراشد * ز كاژ و نوژ بيكروزه ده شتر نجار
رشيدى كفته درخت صنوبر بزاى پارسى است ليكن ستونى كه از درخت صنوبر سازند بزاى تازى آمده ازرقى كفته
يكى چادرى جوى پهن و دراز * بيا ديز چادر به بالاى كاز
كازرون
بر وزن آزمون نام قصبهايست در خرّه شاپور فارس بطراوت و خضارت معروف و در حوالى آن باغى به بسيارى و خوبى نارنج مشهور بكاه بهار از احجار جدار و ديوار خانهاى آنكه غالبا از سنك است سبزه رويد بليان و دوان كه شيخ امين الدّين عارف و جلال الدّين علّامه از آنجا بودهاند از توابع آنجاست كويند بناى آن از امير عضد الدّوله ديلمى بوده است و كازرون را بحيره ايست كه كردا كرد آن دوازده فرسخ و در قرب آن نركس زاريست نيكو توزد نام از آنجا برخواسته شيخ ابو اسحق ابراهيم بن شهريار كازرونى كه بروزكار خود عارف يكانه بوده و در چهارصد و بيست و شش هجرى رحلت نموده
كاس
بمعنى خوكست عزّ الدين طبسى كفته
اندر كفش آن تيغ درخشنده شب داج * كفتى تو كه يشك از زفركاس برآمد
چون موى خوك درشت است حكيم فرّخى در صفت بيشه و جنكل كفته
چو كاسموى كياهان او همه بىبرك * چو شاخ رنك درختان او همه بىبار
و ديكر بمعنى كوس كه در حرب نوازند امير خسرو دهلوى كفته
هم او ريخت در طاس حكمت زلال * هم او كوفت بر كاس دولت دوال
هم او كفته
دبدبه كاس بآواز خوش * كوس زده با فلك كاسهوش
كاسان
شهريست در حوالى سمرقند بر شمال آخسيكت كويند در آنجا خوك بسيار است و الف و نون براى نسبت است و منسوب بدان شهر را كاسى و كاسانى كويند حبيب كاسى اى كاسه سرت پنكان هم عز الدّين شيروانى كفته
كردهء كلشن از هنر كاسان * خوردهء روشن از ظفر كاسات
و معرب آن قاسانست و كياه كاسنى نيز منسوب بآنجاست چه آنجا بسيار خوب و باليده مىشود
كاسانه
مرغيست سبز رنك بسيار خوار پر شهوت و در ميان مرغان بصفت خوكت در چارپايان كويند در خوزستان بسيار است خواجه عمعق بخارائى كفته
چند پوئى بكرد عالم چند * چند كيرى طريق پويائى
تا بكى بهر قوت و شهوت نفس * همچو كاسانه مىنياسائى
و آن را سبزك نيز كويند و به عربى شقراق خوانند كاسكنه نيز همان خواهد بود كاسكينيه نيز ديده
كاست
بر وزن راست يعنى كم شد و ناقص و لاغر شد و كاسته و كاستن بر اين قياس و سين باهاى هوّز تبديل يابد چنان كه كاهيده و بر اين قياس بكاه و مكاه و كاهى افاده معنى دروغ و كج نيز كند شعر
سخن هرچه كوئى همه راست كوى * تمناى خود بىكموكاست كوى
نظامى كفته
يكى مرغ بر كوه بنشست و خاست * نشستن چه افزود و رفتن چه كاست
كاستن و فزودن ضد يكديكرند و عرب آن را معرّب و كستبزود كردهاند
كاستن
معروفست و بمعنى كاهيده شدن و بر اين قياس كاسته و كاست و كم و كاست و بمعنى نقصان است و بىكموكاست سخن راست و صدق و شواهد هريك در اشعار بسيار است
كاسج و كاسجوك
بمعنى خارپشت باشد كه آن را سيخول