تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠
تيغ و تير تو دمى سير نكرديده ز كار
هم او كفته
كه اندر جنك با شمشير همدست * كهى در بيشها با شير همكار
اين بيت را در جهانكيرى مقوى معنى جنك كرده و بمعنى شكار و همكار و هم‌پيشه نيز درست مىآيد و معنى كارنده نيز دارد و امر بكاشتن است و در جهانكيرى كفته بمعنى سخن است بدليل اين بيت اسدى
ديد و كفت ملاح مفزاى كار * كه اينجا بود كركدن بيشمار

كار آب

بكسر راء شراب بافراط خوردن خاقانى كفته شعر
من نكنم كار آب كان ببرد آب كار * صبح خرد چون دميد باد بود كار آب

كارآسى

كفته‌اند نام جانوريست كه آواز حزين دارد خاقانى كفته
قمرى ز تو پارسىزبان كشت * كار آسى كارنامه‌خوان كشت
چه كار آسى بمعنى طبيب و بهر كار داناست زيرا كه آسى به عربى بمعنى طبيب و كاردان و تجربه كار آمده هم كفته‌اند كارآسى نام طبيبى بود كه در نزد سلطان محمود قصّه كذشتكان مىخوانده فلكى كفته رسد به حضرت تو هر زمان كروهى نو بسان بو على و كوشيار و كارآسى بايد هر دو پارسى بوده باشند بعضى كفته‌اند آسى حكيم دانا بوده و كرسى از صنايع اوست و كارآسى اصل آلفا و كرسى مخفف است و در اين حرف تأمل است چه كرسى لفظى است عربى و در قرآن آمده و بيت خاقانى در تحفة العراقين چنين مرقوم است
قمرى ز تو پارسىزبان كشت * طوطى ز تو كارنامه خوان كشت شارك ز تو مطرب چمن كشت * هندى و چهار تاره زن كشت

كارآكاه

هوشيار و آكاه از كار و بمعنى منهى كه اخبار رسانند

كاربان

قطار شتر و امثال آن فردوسى كفته
بياورد لشكر بكوه و بدشت همى كوسپند از عدد دركذشت * شتر بود بر كوه صد كاربان بهر كاربانى يكى ساربان
و در اين روزكار قافله را كاروان كويند و پارسى قيروانست و آن شهريست به مغرب امّا در اشعار بمعنى اطراف معموره است و اين لفظ در عربى بفتح قاف و ضمّ راء است معرّب كاروان با باماله و نام شهر مغرب نيز بدين مناسبت است كه اوايل در آن موضع كاروان فرود مىآمده بمرور ايام شهر شده و در اشعار بتاريكى نسبت دهند انورى كفته
چون شمع روز روشن ز ايوان آسمان * ناكه در اوفتاد بدرياى قيروان
و كارزاركاه محلى بوده در بيرون هرات كه كازركاه مخفف آنست

كاربه

بكسر راء با يعنى كار خوب و بپارسى ترجمه نافله است كه به عربى عبادت ناواجب را كويند چنان كه از ابو نصر فراهى در نصاب بيان شده كه كفته
چنب سنت و نافله كاربه * روا ناروا وان حلال و حرام

كاربيچ

لفافه كه زرد و زان براى قماش سازند

كارتن

عنكبوت را كويند و تارتن و تننده نيز مرقوم شده

كارتنه

در جهانكيرى آمده كه شمليز را كويند و آن را شنبليت نيز خوانند و بتازى حلبه كويند

كاردار و كاردان و كارران

بمعنى وزير و پيشكار و وكيل فرخى كفته
نيك اختيار كرد خداوند ما وزير * زين اختيار كرد جهان سربسر منير كار جهان بدست يكى كاروان سپرد * تازد همه جهان چو خورنق شد و سدير

كارزار

بمعنى جنك معروفست و در اصل مركب است از كار كه بمعنى جنك است و كلمه زار كه افاده انبوهى كند مانند مرغزار و لاله‌زار يعنى انبوهى جنك

كارزين

نام شهركى است از بلاد فارس كه در طرف اصطخر اتفاق افتاده است

كارسان

ظرفى است مدوّر صندوق‌دار كه از چوب و كل سازند و نان در آن كذارند و كرسان نيز آمده و چاشدان و چاشكدان نيز كويند و سابقا مرقوم كرده‌ايم

كارستان

نام كتبى بوده از كتب شاه اردشير بابكان مشتمل بر حكمت و حقايق خداپرستى و ايزدشناسى و آن را كارنامه نيز مىخوانده‌اند

كاركر

نيز بمعنى پشت‌وپناه و بزرك و آن را كركر نيز كويند

كاركيا

در كيلان حاكم و بزرك را مىناميده‌اند و كيا نيز همين معنى را دارد طايفهء از حكام كيائيه سيادت داشته‌اند

كارنامه

بانون بالف كشيده و فتح ميم كار و هنر و صنعتى كه همه را ممكن نباشد و صاحب آن جمع كند آن را در دفترى و نامهء و بمعنى تاريخ نيز كفته‌اند و جنك نامه را نيز كويند

كاروان

بمعنى قافله در كاربان كذشت

كاروانك

مرغكى است دراز كردن كه بر لب آبها نشيند

كاروژول

بضم واو بمعنى كارفرما و سركار عمله و بنا

كاره

پشتواره را كويند و آن بستهء باشد به قدر آنكه بر پشت بردارند

كارى

كاركننده و جنك جو و زخمى كه محكم و كشنده باشد

كاريان

با راى مكسوره نام يكى از قلاع مشهورهء فارس بوده