تيغ و تير تو دمى سير نكرديده ز كار
هم او كفته
كه اندر جنك با شمشير همدست * كهى در بيشها با شير همكار
اين بيت را در جهانكيرى مقوى معنى جنك كرده و بمعنى شكار و همكار و همپيشه نيز درست مىآيد و معنى كارنده نيز دارد و امر بكاشتن است و در جهانكيرى كفته بمعنى سخن است بدليل اين بيت اسدى
ديد و كفت ملاح مفزاى كار * كه اينجا بود كركدن بيشمار
كار آب
بكسر راء شراب بافراط خوردن خاقانى كفته شعر
من نكنم كار آب كان ببرد آب كار * صبح خرد چون دميد باد بود كار آب
كارآسى
كفتهاند نام جانوريست كه آواز حزين دارد خاقانى كفته
قمرى ز تو پارسىزبان كشت * كار آسى كارنامهخوان كشت
چه كار آسى بمعنى طبيب و بهر كار داناست زيرا كه آسى به عربى بمعنى طبيب و كاردان و تجربه كار آمده هم كفتهاند كارآسى نام طبيبى بود كه در نزد سلطان محمود قصّه كذشتكان مىخوانده فلكى كفته رسد به حضرت تو هر زمان كروهى نو بسان بو على و كوشيار و كارآسى بايد هر دو پارسى بوده باشند بعضى كفتهاند آسى حكيم دانا بوده و كرسى از صنايع اوست و كارآسى اصل آلفا و كرسى مخفف است و در اين حرف تأمل است چه كرسى لفظى است عربى و در قرآن آمده و بيت خاقانى در تحفة العراقين چنين مرقوم است
قمرى ز تو پارسىزبان كشت * طوطى ز تو كارنامه خوان كشت
شارك ز تو مطرب چمن كشت * هندى و چهار تاره زن كشت
كارآكاه
هوشيار و آكاه از كار و بمعنى منهى كه اخبار رسانند
كاربان
قطار شتر و امثال آن فردوسى كفته
بياورد لشكر بكوه و بدشت همى كوسپند از عدد دركذشت * شتر بود بر كوه صد كاربان بهر كاربانى يكى ساربان
و در اين روزكار قافله را كاروان كويند و پارسى قيروانست و آن شهريست به مغرب امّا در اشعار بمعنى اطراف معموره است و اين لفظ در عربى بفتح قاف و ضمّ راء است معرّب كاروان با باماله و نام شهر مغرب نيز بدين مناسبت است كه اوايل در آن موضع كاروان فرود مىآمده بمرور ايام شهر شده و در اشعار بتاريكى نسبت دهند انورى كفته
چون شمع روز روشن ز ايوان آسمان * ناكه در اوفتاد بدرياى قيروان
و كارزاركاه محلى بوده در بيرون هرات كه كازركاه مخفف آنست
كاربه
بكسر راء با يعنى كار خوب و بپارسى ترجمه نافله است كه به عربى عبادت ناواجب را كويند چنان كه از ابو نصر فراهى در نصاب بيان شده كه كفته
چنب سنت و نافله كاربه * روا ناروا وان حلال و حرام
كاربيچ
لفافه كه زرد و زان براى قماش سازند
كارتن
عنكبوت را كويند و تارتن و تننده نيز مرقوم شده
كارتنه
در جهانكيرى آمده كه شمليز را كويند و آن را شنبليت نيز خوانند و بتازى حلبه كويند
كاردار و كاردان و كارران
بمعنى وزير و پيشكار و وكيل فرخى كفته
نيك اختيار كرد خداوند ما وزير * زين اختيار كرد جهان سربسر منير
كار جهان بدست يكى كاروان سپرد * تازد همه جهان چو خورنق شد و سدير
كارزار
بمعنى جنك معروفست و در اصل مركب است از كار كه بمعنى جنك است و كلمه زار كه افاده انبوهى كند مانند مرغزار و لالهزار يعنى انبوهى جنك
كارزين
نام شهركى است از بلاد فارس كه در طرف اصطخر اتفاق افتاده است
كارسان
ظرفى است مدوّر صندوقدار كه از چوب و كل سازند و نان در آن كذارند و كرسان نيز آمده و چاشدان و چاشكدان نيز كويند و سابقا مرقوم كردهايم
كارستان
نام كتبى بوده از كتب شاه اردشير بابكان مشتمل بر حكمت و حقايق خداپرستى و ايزدشناسى و آن را كارنامه نيز مىخواندهاند
كاركر
نيز بمعنى پشتوپناه و بزرك و آن را كركر نيز كويند
كاركيا
در كيلان حاكم و بزرك را مىناميدهاند و كيا نيز همين معنى را دارد طايفهء از حكام كيائيه سيادت داشتهاند
كارنامه
بانون بالف كشيده و فتح ميم كار و هنر و صنعتى كه همه را ممكن نباشد و صاحب آن جمع كند آن را در دفترى و نامهء و بمعنى تاريخ نيز كفتهاند و جنك نامه را نيز كويند
كاروان
بمعنى قافله در كاربان كذشت
كاروانك
مرغكى است دراز كردن كه بر لب آبها نشيند
كاروژول
بضم واو بمعنى كارفرما و سركار عمله و بنا
كاره
پشتواره را كويند و آن بستهء باشد به قدر آنكه بر پشت بردارند
كارى
كاركننده و جنك جو و زخمى كه محكم و كشنده باشد
كاريان
با راى مكسوره نام يكى از قلاع مشهورهء فارس بوده