و در فرهنك دساتير آمده كه كات قطره باشد خواه از آب يا باران و غيره
كاتوره
بضمّ تاء و فتح راء مهمله بمعنى سركشته و حيرانست منوچهرى كفته
آن بلبل كاتوره برجسته منطوره * چون دسته طيّوره كرده شجر از چنكل
فخر قواس بزاى معجمه بمعنى كرانى آورده و اين بيت را دكيرا شاهد كرده
هيج راحت مى نه بيتم در سرو درود تو * غير ازين فرياد كزوى خلق را كاتوره خواست
و براى زاى معجمه وقتى شاهد شود كه قافيه بيت معلوم باشد
كاتوزى
با تاى فوقانى مضموم و واو معروف و زاى منقوطه مكسور بمعنى عابد و زاهد و پارسايان پارسى بوده كويند جمشيد جم شهريار عجم مرد مرا بر چهار طبقه مقرّر كرد كروهى را كفت در كوهها و مغارها مقام كنند و بپرستش يزدان و تفكر صنايع خداى تعالى پردازند و آنان را كاتوزى نام نهاد و ديكر طبقه را براى كارزار و جنك و دفع اعدا معين نموده آنان را نيساريان خوانده ديكر كرده را نسودى نام كرد كه بكشت و كار زراعت و فلاحت كوشند چهارم بهره را كه اهنوخشى خواند براى حرفت و كسب و رواج بازار مخصوص داشت چنان كه فردوسى هر چهار طبقه را در اشعار شاهنامه ذكر كرده است
كروهى كه كاتوزيان خوانيش * برسم پرستندكان دانيش
و الله اعلم بالصّواب
كاج
معانى متعدّده دارد اول لوچ يعنى احول مولوى كفته
اخ اخى برداشتى اى كيج كاج * تا كه كالاى بدت كيرد رواج
ديكر بمعنى سيلى باشد كه بر كردن زنند مولوى كفته
كسى كو كردن تسليم دارد * ز كر مناى ما دارد و دو صد تاج
اكر هستى فروشد عقل سركش * بزن بر كردنش آنكه دو صد كاج
در فرهنك آمده كه آبكينه را كويند و خشت و ظروف كلى كه بر روى آن آبكينه ريخته باشند كاجى كويند كه اكنون بكاشى شهره است و كاج بمعنى كاش است و بمعنى درخت ناژ و نيز آمده و آن را بپارسى ناژ بحذف واو نيز كويند و كويند آن درخت نر و ماده دارد نر آن دو نوع بستانى و آن درخت بزركيست قريب بچنار برك آن سبز تيره رنك و ثمر آن به شكل دل حيوان و چون خشك شود از هم شكافته كردد و خشبى است مغزى ندارد و ثمر آن را بر كاج كويند و به عربى كاج را صنوبر نامند چنان كه كفتهاند
صنوبر قداوكه نازش بود بر * بر آن بستهام دل چو بار صنوبر
و نوع دويم جبلى است شبيه بدرخت ابهل و چوب آن مىسوزد مانند شمع و چلغوزه ثمره ماده آنست كه مىخورند نوع ديكر نيز دارد كه آن را نوش مىكويند و درخت كاج را مانند سرو خزانست وقتى كفتهام خواستم نسبت قدش با سرو كاج كفتا به من ستانى كاج و نام رباطى در ميانه قم درى مشهور به سر كاج رشيدى كفته در شرفنامه بمعنى ميان سرآورده مرادف كاجك و الله اعلم بالصواب
كاچار و كاچال
هر دو بجيم پارسى اسباب خانهات مصرع نه خانه ماند و نه مانه نه رخت و نه كاچال
كاجك
بفتح جيم فارسى تارك عزيز مستملى كفته
زخم خوردن بكاجك اندر رزم * خوش تر از طعنه عدد صد بار
و مصغر كاجه كه ز نخ باشد سنائى غزنوى كفته كاچك و ريشك و ثناخوانى كبرك و عجبك سخندانى
كاجول
كون جنبانيدن در رقص و آن را كچول نيز كويند شعر
در آن جمله پنجاه من بار كرد * چو رقاص كاچول بسيار كرد
كاجه
ز نخدان و آن را كچه نيز كويند و در فرهنك بمعنى شادى آورده است زراتشت بهرام كفته
چو نامه نزد چكر نهاچه آمد * دلش در شادى و در كاچه آمد
كاچى
بمعنى كاشى است كه مرقوم شده و بمعنى حلواى روانى نيز آمده كه زنان خورند بسحق اطعمه كفته
كاچى نتوان پخت ازين تخم كه كشتيم * كيپانتوان دوخت ازين رشته كه رشتيم
كاجيره
لغت ديلمى است و كافشه فارسى آنست و كل آن معروف و بصفات مفيده موصوف است
كاخ
بمعنى عمارت و قصر كه كوشك كويند رشيدى كفته كه كاخ در عربى خانه بىروزن را كويند و فقير در قاموس نديدم بلى كوخ بالضم خانه كه روزن نداشته باشد ديده شده خاقانى كفته
دنيا كه دو روزه كاخ و كوخى است * در راه محمّدى كلوخى است
در فرهنك بمعنى باران و نام قصبهء از تون آورده شيخ نظامى كفته
از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز * كه تا جا كرم كردى كويدت خيز
كاخه
بر وزن شاخه باران و بمعنى يرقان نيز آوردهاند و زرديئى كه در زراعت افتد نيز ديدهام
كاخت و كارتيل
نام دو شهر از كرجستان بوده است
كاد
در فرهنك جهانكيرى بمعنى حرص و شره آورده در رشيدى ديده نكرديده
كار
سه معنى دارد اول معروف يعنى ضدّ بيكارى دويم بمعنى جنك آمده حكيم فرّخى كفته
اى ز كار آمده و روى نهاده به شكار