تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
كوش بسته نشود و بپاران كل را ميخك خوانند و مشهور است و قرنفل معرب است شاعرى كفته
هرچند بسى است در چمن كل * هست از همه به كل قرتفل

حرف قاف با ميم

قم

بضمّ قاف نام شهريست در ميان طهران و كاشان و در آنجاست مرقد معصومه بنت حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السّلام و مراقد و مقابر بسيارى از بزركان دين و دنيا در آنجا معروفست و اصل در آن كم بكاف پارسى است و قاف معرب آنست و چنان كه دم را دنب و سم را سنب و خم را خنب نيز كويند قم را نيز قنب كويند چنان كه مولوى كفته ز چه سنّى است مردى ز چه رافضى است قنبى شعر
مخمور خفته بودم اندر خرابهء قم * كز هاتفى شنيدم آواز لا تنم قم

قمرى

بضم قاف معروفست صاحب مخزن الادويه نوشته قمرى منسوب است بشهرى كه آن را قمرا كويند از بلاد مصر است و كفته‌اند اسكندريه است و اين نسبت براى مناسبت و مشابهت رنك آنست به خاك آن بلد و واحد آن قمارى آمده و كفته‌اند جمع اقمر است مانند احمر و حمير يا جمع قمريست مانند رومى دردم و زنكى و زنك و ماده آن را قمريه خوانند و نر آن را ساق خور جمع قمارى غير منصرفست پس قمرى عربى بخواهد بود و الله اعلم

قمشه

اين لغت در اصل پارسى و نام شهركى است قريب باصفهان و اصل آن كومه‌شه بوده و كومه خانه‌ايست كه از چوب و علف سازند كه حفظ حرّ و برد كند چون شاه عهد قديم كاهى در آن حدود به شكار آمده كومهء خوب براى او ساختند و به اين اسم موسوم كردند رفته‌رفته شهرى آباد كرديد و عرب كومه را معرّب و واو آن را حذف و قمشه خواندند و همچنين بوده كومشه و كومش در قرب دامغان كه معرّب كرده قومس خوانند و فومس در برهان تصحيف آنست و در حرف فاء مرقوم شد و اكنون هزار سال است كه از زلزله ويران شده است

قيدافه

نام زنى بوده حاكم بردع و آن بنوشابه مشهور است و نظامى نظم كرده و قيدافه معرب كيدابه است و لغت پارسى با حرف قاف كه معرب نباشد مشكل است و اكر پيدا شود در اصل غين بوده مانند غاز كه اكنون بقاف نويسند ظن فقيران است كه كندابه بوده و كند پارسى قند است و تبديل نوشابه نيز برهان اين و كيدابه مصحف است و معنى ندارد

فيروان

نام شهريست در مغرب اما در اشعار بمعنى اطراف معموره استعمال كنند و اين لفظ در عربى بفتح قاف و ضمّ راء است و معرّب كاروان با باماله و نام شهر مغرب كه در آن كاروان فرود مىآمد و بعد شهرى شد اين خلكان از ابن قطاع روايت كرده كه كفته قيروان بفتح راء بمعنى جيش است يعنى سپاه و بضمّ راء قافله‌اى كاروان

انجمن هفدهم از فرهنك انجمن‌آرا در حرف كاف تازى با الف

[ نمايش كاف تازى با الف ]

كابك

بر وزن چابك آشيان مرغان و كبوتران خانكى

كابل

نام شهريست مشهور بر وزن زابل و دار الملك امراء افاغنه و قاعده افغانستانست و در اين روزكار پنجاه هزار كس در آن شهر سكونت دارند و آن ولايت را بجهة اجزاى و مضافاتى كه دارد كابلستان خوانند و رودابه دختر مهراب كابلى مادر رستم زال از آنجا بوده چنان كه فردوسى در اين باب كفته
يكى جشن كردند در كلستان * ز زابلستان تا بكابلستان
و كاول با واو نيز صحيح و بدل است و الله اعلم

كابليج

بباء موحّده موقوف بكسر لام در رشيدى آورده بمعنى انكشت كوچك دست كفته
چنان كه شمس فخرى منظوم كرده * چون باستحقاق شاهى ممالك زان اوست
خاتم ملك سليمان دارد اندر كابليج هم رشيدى كفته كه مطلق انكشت كوچك است خصوصيت دست از قرينه مقام ناشى شده و آن را كريشك نيز كويند

كابيدن

بمعنى كاويدن و تبديل ياء و واو جايز است شيخ كمال خجندى در هيجا كفته و كوه سراب در آذربايجانست و سراب و كرمردد ولايتى است معروف
خدائى كه كوه سهند آفريد * ترا داد بينى چو كوه سراب نه كوهكن چند كابانيش * نكهدار ادب با بزركان مكاب

كابين و كاوين

بمعنى مهر زنان معروفست ابو الفرج رونى در صفت بهار كفته
بچه بماند بعروسى عالم * كه سبكروح و كران كابين است شاه اوزيبد منصور سعيد * كه هم اين خسرو و آن شيرين است

كات

قصبه‌ايست از بلاد خوارزم و در آنجا كفته بودم
اى فتنه خوارزم كه در اصل زكاتى * بخشا بفقيران خود از وصل زكاتى
و دار الملك خوارزم سابقا اوركنج بوده كه اسم اصلى آن كركانج است چنان كه انورى كفته
آخر اى خاك خراسان داد يزدانت نجات * از بلاى غربت خاك ره كركانج و كات
در جهانكيرى كفته بمعنى برنجى است كه در ولايت شوشتر بيك‌بار بكارند تا هفت سال برويد و اللّه اعلم