فنلك
بكسر اول تبديل بيلك و آن تيرى بوده پكانش چون بيل
فتيلسته
همان پيلسته كه مرقوم شده است يعنى عاج
فينال
بفتح فاء و ياى حطّى زمينى كه اوّل بكارند
فين
بكسر اوّل قصبهايست معروف در كاشان
انجمن شانزدهم از فرهنك انجمنآرا در قاف با الف
[ نمايش قاف با الف ]
قارن
بفتح سيّم نام پسر كاوه است كه بشجاعت معروف بوده و آن را قارن رزمزن مىكفتهاند در زمان منوچهر و نودر بوده چنان كه فردوسى كفته
همانكه بشد قارن رزم زن * يكى لشكرى برد تا خويشتن
و قارن نيز نام يكى از شاهزادكان مازندران بوده كه پدرش و نداد هرمز معاصر مامون عباسى حكمرانى طبرستان داشته و پيش از آن نيز در مازندان قارن بن سوخرا از اولاد قارن بن كاوه حكمران بوده است و كوه مازندران را به اين ملاحظه كه او ملك الجبال لقب داشته كوه قارن مىكفتهاند چنان كه منوچهرى دامغانى كفته برآمد آفتاب از كوه قارن و قارن و قباد در اصل لغت فارسى بغين بوده زيرا كه قاف در پارسى نيامده چنان كه در ديباچه كتاب مرقوم شد كه مؤيد پارسى به حضرت امام همام علىّ بن موسى عليهما السّلام عرض كرد كه لغت خاصّه فارسى چهار است پ و چه وژوك حضرت فرمود پنج است و يكى ديكر يك نحوق قافى است كه در ميان قاف و خاء مشتركست در اين صورت قارن و قباد و امثال آن را چنان تلفظ مىكردهاند كه ميان غين و خاء مركب مىشدند چنان كه قارن خارن ملفوظ مىكرديده و در زبان پهلوى خارن بمعنى خوب است و معنى داشته
قالوس
بضم لام موضعى بوده در ولايت رستمدار مازندران قريب به شهر رويان كه در اين زمان بنور و كجور معروفست و از ابيه منوچهر بوده و آن محل را جالوس مىناميدهاند و بعد از غلبه عرب بر بلاد فارس قالوس معرّب آن شده چنان كه كاوس را نيز معرّب كرده قابوس كفتهاند و غالينوس حكيم را جالينوس كردهاند و نواى قالوسى بجالوس منسوبست و آن نوا را نيز قالوس كفتهاند چنان كه منوچهرى دامغانى كه از فحول شعراى طبرستان است كفته
بزند نار و بر سرو سهى سر و سهى * بزند بلبل بر تارك كل قالوسى
و هم او كفته كهى چكاوك و كه راهوى و كه قالوس على اىّ حال غالوس يا جالوس بوده بجيم يا بغين
نمايش اوّل در قاف با راء
قرقوبى
بضم دو قاف جامهايست منسوب بقرقوب كه در آنجا بافند و در فرهنك رشيدى كفته قرقوب از اعمال كسكر است و كسكر بفتح هر دو كاف ملكى است كه قصبه آن واسط است و كذا فى القاموس فاضلى كويد واسط شهرى بوده از ابنيه حجاج بن يوسف ثقفى در وسط كوفه و بصره بنا بر آن به اين اسم موسوم شده و اكنون خرابست و كسكر ولايتى است از كيلان و در آن پشمينه بافند كه بدل ماهوتست و اواسط النّاس از آن جبّه و بالاپوش كنند و متداول و معروفست و انسب اين است كه قرقوبى بافته اين ولايت باشد نه متعلق بواسط كه سالهاست ويرانست و منوچهرى دامغانى بكيلان انسب است تا بواسط و ظن غالب اين است كه اين لغت نيز بغين يا خاء بوده و عرب بدان تصرّف نموده بقاف كردهاند منوچهرى كفته
ز قرقوبى بصحراها فرو افكنده بالشها * ز بوقلمون بواديها فروكسترده بسترها
تحقيق آن در كسكر خواهد آمد
قرمز
بكسر قاف و ميم چيزيست كه بدان سرخ رنك كنند و كتّاب در عنوان حكايات نويسند و در معنى آن كرمى بوده كه او را كرفته خشك كرده چيزى را بدان رنك كنند مؤلف كويد در مخزن الادويه آمده كه آن كرمى است كه در بركهاى اشجار بهم مىرسد تا به اندازه دانه عدسى و هرچه بزركتر مىشود به قدر نخودى مستدير و مانند حيوانى پرنده مىكردد كه كويا مىخواهد طيران كند پس شكافته شده از جوف آن كرم كوچكى سرخ رنك برمىآيد هرچه كهنه مىشود رنك آن سرختر مىكردد پس آن را با شراب مىكشند بطورى خاص و با شراب طبخ مىدهند يا با آب و رنك آن را از او اخذ مىنمايند نقاشان و رنك رزان و كاتبان آن را به كار مىبرند در ابريشم و پشم و يك جزو آن ده جزو را رنكين مىكند و رنكى از آن بهتر نمىباشد و در فرهنك مخزن آمده كه كرم سرخ به فارسى دود قرمز است و در هرحال قرمز در اصل كرمست بوده و چون در پارسى سين و زاء بدل شوند چنان كه اياز و اياس كرمت را تبديل و تخفيف نموده بقرمز معرّب ساختند و اللّه اعلم بالصّواب
قرنفل
كليت معروف و معدن آن هندوستان است و اصل نام آن كرن پهول بوده و معنى كرن پهول بلغت هندى يعنى كل شعاع آفتاب زيرا كه بران كل كه سفيد است رنكهاى كلكون از شعاع آفتاب مىافتد و زنان اهل هند آن را در سوراخ كوش كنند كه سوراخ