تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦

فوزا فوز

صداى جماع سوزنى كفته
چنان كشيم و چنان در بريم تا همه‌شب * كه خواب نايد همسايه را ز فوزا فوز

فوژان

بالضمّ و زاى پارسى بانك عظيم را كويند

فوز كرد

با اوّل مضموم و زاى ساكنه و كاف فارسى مكسوره نام قريه‌ايست مشهور از قراى استراباد و آن را فوجرد نيز معرب است

فوكان

بالضم مع كاف فارسى شيشه فقاع شمس فخرى كفته
ز سهم زهره مريخ آب كردد اكر * بر آسمان زند از قهر كين تو فوژان چو نام تو بشنود جان چنان جهد ز شش * حسود را كه كسى بركند سر فوكان
سبب تشبيه آنست كه چون سر ظرف فقاع و نبيند را بركنند آنچه در آن ظرفست بيك ناكاه به بالا و بيرون شيشه جهد

فوشنك

بر وزن هوشنك نام شهرى بوده است در قديم برخى كفته‌اند بانى آن پشنك بوده و بعضى كفته‌اند هوشنك و فوشنج معرب آن است و هرات بعد از آن ساخته شده

حرف فاء باهاى هوّز

فهانه

بمعنى همان فانه است كه مرقوم شد پايه نيز كويند

فه

بالكسر چوبى كه كشتى را بدان رانند و در سامى كفته آهنى كه در ميان آن چوبى همچو دسته فروبرند به دو طرف آهن ريسمان به بندند دوكس هريك سر ريسمان بدست كيرند و بكشند تا زمين را هموار كنند و به عربى محرفه كويند و فهه نيز آمده است

فهرست

بالفتح معروفست و فهرس بحذف تا معرب آنست و مرا تاريخى سال بسال از هجرت تاكنون هست و آن را بملاحظه اختصار فهرس التواريخ نام كرده‌ام خاقانى در تحفه كفته
كفتا كه رضاى من ترا به جمشيد منم نكين مراده * مهرى كه وجود راست فهرست مجوس عدم مدار بفرست

فهلو

معرب پهلو و پهلو شهر است و زبان پهلوى زبان مخصوصى بوده كه اهل شهر بدان متكلم مىكشته‌اند و به پنج زبان اهل فارس تكلم داشته‌اند فارسى پهلوى و درى و خوزستانى و سريانى پهلوى سخن ملوك در مجالس بوده و آن شهرهاى اصپهان درى و همدان و دينور و ماه نهاوند و آذربايكان و بلاد پهلو به ماسبندان و قم و بصره و سميره و كوفه و كرمان شاهان و تستره اصفهان و كومش و تبرستان و خراسان و سجستان و كرمان و مكران و قزوين و ديلم و تالكان و با علماء و مؤبدان به فارسى تكلم مىكرده‌اند و بادرى اهل دركاه و مداين و غالب بوده در آن زبان لغت اهالى بلخ و امالغه خوزستانى به آن تكلم مىكرده‌اند ملوك اشراف در خلوت و آبزن و حمام و محل غسل و لغت استعمال مىشده در عراق نبط يعنى شام

نمايش دهم فاء با ياى حطّى

فياروز

بفتح محلّه‌ايست در سمرقند كه شراب آن به خوبى مشهور است و فنا روز تصحيف شده است

فيار و فياوار

شغل و كار را كويند رودكى كفته
نيست فكرى به غير يار مرا * عشق شد در جهان فيار مرا

فيروز و پيروز

بمعنى مظفر و منصور و نام چند تن از پادشاهان ايران بوده و فيروزآباد فارس و آتشكده آنجا از بناهاى فيروز جدّ انوشيروان بوده همچنين كام فيروز كه نوشته شده

فيروزرام

نام قريهء بوده از جمله قراى رى

فيروز شاپور

نام شهر انبار بوده نزديك بغداد از بناهاى شاپور ذو الاكتاف كه اعراب اسير را در آن شهر جمع و مجوس داشتند

فيروزكوه

نام دو ولايت است يكى به ماوراءالنّهر كه نام قلعه‌ايست كه قاعده و حاكم‌نشين ولايت غور بوده ديكر در حوالى شهر رى به طرف مازندران كه حاكم‌نشين است و در روزكار دولت شاهنشاه مغفور سالى دو حكومه آن با مؤلف بوده

فيروزه

نام جوهريست كه معدن آن نشابور است و فيروزج معرب آنست و در چند معدن پرورده مىشود يكى خجند و ديكرى در شباوك كرمان و ديكرى در ارزنجان و فيروزه ابو اسحاقى بهترين همه است و نوشته‌اند كه در فتح فارس قدحى از فيروزه بدست الب ارسلان سلجوقى درافتاد كه نام جمشيد بر آن منقوش مىبوده

فيرياب

بكسر اوّل و سكون ثالث در معجم البلدان كفته از بلاد خراسانست

فيريد

بالكسر سخريّه و استهزاء و بر اين قياس فيريدن و فيريده شعر
بسيار لطف كرد همه‌كس به حق وى * تا كنده بفيريد و برآورد سر از ناز
و فيريدن بمعنى خراميدن از روى رعنائى و خودپسندى و مشتبه شدن امر بر كسى و در اصل فريب خوردن بوده و فربيده مخفف فريبيده يعنى فريب‌خورده و فريفته سوزنى كفته
شعر و شطرنج همىدانى و بس * زين دو سه بازى و زين بيتى پنج نه دران دارى از حكمت بهر * نه درين دارى از فكرت خنج زين و زان چند بود بركه و مه * مر ترا كشّى و فيريدن و غنج

فييد

بفتح فا و كسر ياى اول و سكون ياى دويّم يعنى بدول شد