لام نيز آمده منوچهرى كفته نواى بر بطان داريم و مطربهاى كوينده مساعد ساقيان داريم و ساعدهاى چون فلّه و نام مردى بوده جهرمى كه بحسن صوت و موسيقى شهرت داشته و در بزم خسرو پرويز مطربى مىكرده امارت مطربان با سركش نامى بوده پرويز بجهة اينكه او با فلهيد عداوت مىكرده او را معزول و فلهيد را امير راهشكران كرده باربد يعنى بزرك بار لقب داد و به اين لقب مشهور است
فليو و فليوه
بمعنى بيفايده و بيهوده كه كذشت
نمايش هشتم در فاء با نون
فنا
به عربى داروئى است كه آن را به فارسى روباه تربك كويند و بعنب الثعلّب مشهور است
فناخره
نام كورهايست بفارس داخل اردشير خره
فناروز
نام محلّى است در سمرقند كه شراب او خوب مىشود
فناكت
بفتح فاء و نون و الف و كاف و تاء فوقانيه نام شهريست از اقليم پنجم بفرغانه و آن را نباكت خوانند و تعريب است و چون شاه رخ بن تيمور در آن تصرفى و تعميرى كرده آن را شاهرخيه خوانند و از آنجاست صاحب تاريخ فناكتى
فنج
بضم به وزن كنج و به خايه و بمعنى زشت نيز آمده و در فرهنك بفتح نوشته و بضم شهريست از فرنك و از اشعار بفتح فاء فهميده مىشود منجيك ترمدى كفته
عجب آيد مرا ز تو كه همى * چون كشى آن كران دو خايهء فنج
فنجا
بفتح ترجمه ثلج بپارسى و بمعنى آن كشش اعضا كه پيش از آمدن تب ظاهر شود و آن را به عربى تمطّى كويند
فنجيدن
بمعنى خميازه كشيدن پيش از تب يا در حالت خمار
فند
بمعنى ترفند است يعنى دروغ و فن مخفّف فند است كه كفتهاند پيش معجز چه قد دارد فند و در فرهنك دساتير بمعنى نقطه و خال آورده و در عبارات نامه جمشيد جم آمده كه رسا يعنى بالغ و كامل چنان آسان به خدا رسد كه كشميده كرد يعنى پركار از فند آغاز كنى باز يفند پيوندد يعنى چنان كه پركار و دايره را از نقطه آغاز كنى و باز بنقطه پيوندد كامل چنان بمعاد مراجعت كند
فندرسك
بكسر فاء و دال و راء و سين و سكون كاف قصبهايست از توابع شهر استراباد و از آنجا بوده ميرزا ابو القاسم حكيم فاضل فندرسكى صاحب تاليفات و قصيده مشهور معاصر صفويه و رشيدى فندرس ضبط كرده امّا با كاف صحيح است چنان كه مير كفته
چه كرد سمنان از نيكوئى كه شد امروز * بشير مقدم فخر خدايكان صدور
ز فندرسك جرم آمد و چه زلت خواست * كه كرد ايزد بيچون از ان جنابش دور
فندك
ميوه معروفست و بندق معرّب آن و چون غلوله كمان كه كلوله كويند به صورت فندق است در مصر و شام تفنك دار را بندق دار كفتندى و شعرا سرانكشت معشوق را كه حنا بر ناخن نهاده بفندق تشبيه كردهاند و در قاموس بمعنى كاروانسراى بر سر راه آوردهاند خاقانى در هجاى ابو العلاى كنجوى كفته و نكاشتهام
در فندق تو بود دكانش * صد كوزد و مغز در دهانش
فنك
بفتح اوّل بر وزن جنك حنظل است فرّخى كفته
تلخى خصمش اربشهد رسد * باز نتوان شناخت شهد از فنك
و بفتحتين جانوريست كه از پوست آن پوستين سازند و آن پوستين را نيز فنك كويند سيد عبد الواسع جبلى كفته
اكر دارد كشف در دل و فاقت * ساعتى پنهان و كردارد صدف در دل خلافت
لحظهء مضمر به نرمى چون فنك كرد و كشف را بر بدن خارا * به تيزى چون خسك كرد و صد فرا در دهان كوهر
فنودن
بضمتين فريفته شدن و ايستادن در كفتار و رفتار فنوده و فنود بمعنى غره و بر اين قياس فنوده يعنى غره شده شمس فخرى كفته
مملكت را بتيغ كردى پاك * از حسود و مخالفان فنود
در لغت شاهنامه محمّد علوى طوسى آمده است كه فنود آرام و پناه و غنود خواب و فردوسى كفته
فنودم تبست اى شه كامران * غنود از تو دارم كه باشم در آن
فنور
بضمتين جدائى و در فرهنك رشيدى ديدهام
نمايش نهم در فاء با واو
فوت
بر وزن توت بادى كه از دهن بيرون كنند براى افروختن آتش يا نشاندن شمع و چراغ و غيره
فور
پادشاه قنوج كه سكندر او را كشت و فوران شهر او فوريان اهالى آن شهر نظامى كفته
خبرده كه با فور فوران چه كرد * وى هفتاد سال پادشاهى كرده بوده است
فوزان
بر وزن سوزان نام قريهء از قراى اصفهان بوده و از آنجاست محمّد بن احمد بن جيلان فوزانى الاصفهانى اصح با دال و زاء مصحف آنست
فوز و فوزه
بمعنى غلبه بمردم در سكر سرما كند فوز