تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤

فغياز

بر وزن و معنى بغياز كفته‌اند و بمعنى عطا و بخشش آورده‌اند و بمعنى شاكردانه و مژده‌كانى وصله شعر شعرا نيز كفته‌اند

فغيازى

بر وزن خم‌سازى شاكردانه و مژده‌كانى در برهان آورده

نمايش ششم در فاء با كاف

فكار

بر وزن شكار بمعنى افكار است و افاده معنى ملالت و كسالت و جراحت داشتن عضوى نيز مىكند چنان كه مختارى كفته
مكن منم كه مرا خسته كردى و افكار * و بدل آن فكال است

فكانه

بفتح اوّل بمعنى بچهء كه پيش از موعد ولادت سقط شود يا در شكم مرده باشد آمده و تبديل فكار نيز ديده حكيم عنصرى كفته شعر
بدولت تو قضا با فلك منادى كرد * عدوى زاده بمرد و فكانه كشت چنين
شمس فخرى كفته
عجب كر دشمن ملكت در ارحام * نكردد نيست مانند فكانه

فكز

بفتح و زاى تازى در آخر بمعنى بينى ديكدان و بمعنى دودكش نيز كفته‌اند دقيقى كفته
ز بسكه آتش فتنه بدل برافروزى * سياه‌روى و غليظى چو فكز آتشدان

نمايش هفتم در فاء بالام

فل

بضم اول در برهان بمعنى پنج نيلوفر آورده است

فلفل

معروف و فلفل دراز به فارسى دار فلفل است و فلفل هول بهندى پنج دار فلفل است و پليل پارسى است

فلفلان

نام قريه از قراى اصفهان بوده است

فلات و فلاته

بمعنى فرت كه مرقوم شد يعنى تار ضد پود رودكى كفته
تا لباس عمر اعدايش نكردد بافته * تارتار و پوده پوده شد فلات آن فوات

فلاخان

بمعنى فلاخن است

فلاد و فلاده و فليو و فليوه

هر چهار را بفتح فاء بيهوده و هرزه و ساقط از اعتبار معنى كرده‌اند خواه كلام و خواه شخص متكلّم و غير آن شمس فخرى كفته
بجز ثناى تو باشد حديث جمله فلاد * بخر دعاى تو باشد همه سخن مذيان
مولوى معنوى كفته
جام مى هستى شيخ است اى فليو * كاندر آنجا مىنكنجد بول ديو
فلاذ بذال معجمه غلط است با دال مهمله صحيح است و حق آنست كه فليود فليوه چنان كه رشيدى كفته بكاف است نه بفاء چنان كه در لغت غليو كذشت چه او مغير كليو است مخفّف كاليود كاليوه

فلا كرد

بفتح فاء كسر كاف فارسى و سكون لام و دال و آخر در معجم لبلدان كفته قريه‌ايست از قراى مرو شاهجهان

فلماخن و فلماسنك و فلياسنك

همه آلتى است كه بدان سنك اندازند و بفلاخن مشهور است

فلج

بالفتح و جيم تازى در آخر حلقه در و قفل و بدين معنى فلجم نيز آمده شاعر كفته
در بفلج آخر بكردم استوار * در كليدان اندرون هشتم مدنك

فلخ

بفتحتين و خاء معجمه در آخر ابتداى كار را كويند شمس فخرى كفته
بضبط ملك دكر ابتداى نهضت كن * كه كارهاى ترا بس مباركست فلخ
و در فرهنك پنبهء كه از دانه جدا كنند كفته و بيايد

فلخميدن و فلخودن و فلخيدن

پنبهء از دانه جدا كردن و بر اين قياس فلخود و فلخوده و فلخميده و فلخيده و فلخند

فلخم

آلتى كه بدان پنبه از دانه جدا كنند و افرازند و برزه كمان زنند حكاك كفته
كر تو خواهى كه بفلخند ترا پنبه همى * من بيايم كه يكى فلخم دارم كارى
و نيز فلخود كسى كه پنبه از دانه جدا كند و شمس فخرى بمعنى دانه پنبه آورده و كفته
خصمش بغنود است بدين زخرف دنيا * خرسند شود كاو بكنجاره فلخود قضا در پنبه‌زار عمر خصمش * نيارد كردكارى غير فلخند

فلرز و فلزرنك

بفتحتين و سكون راء مهمله و زاء معجمه در آخر بمعنى خوردنى كه در دستمال و غيره بندند حكيم رودكى كفته
آن كرنج و شكرش برداشت پاك * و اندران دستار آن زن بست خاك آن زن از دكان فرود آمد چو باد * پس فلزرنكش بدست اندر نهاد مرد بكشاد آن فلرزش خاك ديد * كرد زن را بانك و كفتش اى پليد

فلغند

بفتح فاء و عين و سكون لام و نون خارى كه بر سر ديوارها نهند و پرچين و خاربست كويند و جاى خطرناك از دريا كه فم الاسد خوانند و در فرهنك كفته خاريست كه بركرد زراعت و باغ نهند شمس فخرى در صفت اسب كفته
جنبش پشت تازيانه چو ديد * بجهد از سرد و صد فلغند

فلون

نام طبيبى بوده كه او را فلونيا و افلونيا نيز مىناميده‌اند معجون مركبى كه معروف و در قرابادين اطبا ضبط است او تتبع و تركيب كرده بنام او مشهور شده است

فله

بفتح اول شير نخستين كه پس از زايش حيوانات بدوشند و چون بر آتش نهند و بجوشد مايه پنير شود و آغوز نيز خوانند و بتشديد
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 554 | رضا قلى خان ( هدايت )