و استر و رمه خر است فرخى كفته
مرغزارى كه فسيله كه اسبان تو كشت * شير كانجا برسد خر و بخايد چنكال
و آن را سيله نيز كويند
نمايش چهارم در فاء با شين
فش
مانند و مثل مرادف وش و طرّه و دستار كه مقدار يك وجب كذارند يا كمتر و بضمّ يال اسب و بفتح نيز كفتهاند فردوسى در معنى مانند كفته
يكى بچّه به دو چون كوشير فش * به بالا بلند و بديداركش
در معنى ثانى هم او كفته
همى بود پيشش بدستارفش * پرانديشه دل دست كرده بكش
و شاه داعى نيز بدين معنى كفته
فراخ آستين كرده و فش دراز * كه من كار خود كردهام خوش دراز
ديكر بمعنى آواز كشودن ازار و امثال آن كفتهاند
بر رسيدم از حكيمى هوشمند * كاندرين عالم بكو آواز چند
كفت در عالم بسى آوازهاست * زان چهار است اى برادر سودمند
قلقل قرابه و چپچاپ بوس * خربز قليه فش شلوار بند
فشار
افشارنده و امر بافشاردن و بمعنى خلاننده و امر بخلاندن و بمعنى هرزه و فحش نيز آمده چنان كه مولوى معنوى كفته
اين چه كفر است و چه ژاژ است و فشار * پنبه اندر دهان خود فشار
بخيب جرفاوقانى كفته
به خاك پاى تو كآب حيات از آن بچكد * اكر مسودهء شعر من بيفشارى
فشافاش
آواز تيرها كه پياپى اندازند هاتفى كفته
برآمد ز ناورد برنا و پير * چكاچاك خنجر فشافاش تير
فشان
در جهانكيرى نوشته فشان بمعنى چشان است و كرنه را كويند در برهان كفته فشان لغتى است بىشاهد در يك نسخه بمعنى كذر و در نسخه ديكر بمعنى كزر يكى با ذال نقطهدار و ديكرى با زاء نقطهدار صاحب جهانكيرى و برهان را در اين لغت سهو اتفاق افتاده و پشان و فشان و كذر و كرنه مشتبه شده و چشان بمعنى كرزاست كه از آلات حرب مىباشد و به عربى عمود كويند چون لفظ كزر و كرز در نوشتن متجانسند مشتبه كرديده چنان كه اظهار تردد كرده و صاحب جهانكيرى نيز در تفسير لفظ چشان كذر بذال معجمه نوشته و كفته آن را پشان يا فشان هم كويند و هر دو بر خطا رفتهاند
نمايش پنجم در فاء با غين
فغ
بضم اول بلغت اهل ماوراء النّهر بمعنى بت باشد كه به عربى صنم خوانند و فغان يعنى بتها عنصرى كفته
كفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار * كفتا كه از فغان بود اندر جهان فغان
فغاك
بضمّ اوّل بمعنى ابله و نادان در برهان آورده و بمعنى محو و حيرانست زيرا كه لفظ آك براى نسبت است فغاك يعنى منسوب بفغ يعنى چنان كه بت جماد و حيران و نادانست حيران نيز چنين است و چنين كس را فغوار نيز كويند يعنى مانند بت
فغستان
بمعنى جاى بسيارى بتها و كنايه از جاى انبوه از خوبان و بمعنى بتخانه و حرم سراى پادشاهان و كاهى معشوق را نيز كويند اكرچه مفرد است يعنى از غايت حسن كويا مجمع بتان و خوبرويانست چنان كه فردوسى كفته
فغستان درآمد بمشكوى شاه * يكى تاج بر سر ز مشك سياه
صاحب برهان نوشته بمعنى صورت سلاطين و امرا و مصّحح برهان متعرض شده كه به اين معنى صحيح نيست بلى فغستان مجمع خوبان و حرمخانه سلاطين صحيح است و بيت حكيم فردوسى مؤيّد اين معنى كه كفته
فرستش بسوى شبستان خويش * سوى خواهران و فغستان خويش
فغفور
بضم اول نام پادشاهى مشهور از اهل چين و ختا بوده و معنى تركيبى آن يعنى پسر بت زيرا كه پدر و مادرش او را نذر كرده بودند و فور تبديل پور است يعنى پسر و يكى از پادشاهان ايران را نيز فغفور مىخواندهاند و آن اشك است كه اشكانيان بوى منسوب بودهاند
فغند
بفتحتين بر وزن سمند بمعنى جستوخيز است از امثال اسب و آهو و در صفت اسب كفتهاند هم آهو فغند است و هم شير كام
فغنشور
نام شهريست در چين كه جاى بتان و بتكران بوده و بيشتر مردم آنجا جميل و خوشصورت بودهاند كه در عالم شور ايشان افتاده يا بمعنى ورزيدن بت چه شوريدن بمعنى ورزيدن آمده مانند سلاحشور و سلحشور كه سلاح و رز و جنكجوي را كويند حكيم اسدى كفته
به شهر فغنشور شه با سپاه * بزد خيمه كردش هم از كرد راه
فغواره
يعنى كسى كه از كثرت اندوه و غم و خجلت و دهشت و حيرت حرف نزند و خاموش نشسته باشد مانند بت كه صورت آدمى دارد و خاموش و ساكت است و چنين كس را نقش ديوار نيز كويند و فغفوار يعنى بت دارد در اين معنى با فغاك كه مرقوم شد يكى است حكيم دقيقى در مذمت نادانى كفته
آنكت كلوخ روى لقب كرد خوب كرد * زيرا لقب كران نبود بر دل فغاك
و در مثل فغواره نيز كفتهاند
اى كرده جهانى بجفا غمخواره * تا روى تو ديدم شدهام فغواره