و فزونى بيفزايشكر در پارسى ترجمه لفظ عربى ترجيح بلا مرجح است و در نامه شت ساسان چهارم در رساله كرزن دانش ديدهام
فزه
بمعنى پليد و زشت و بزاى فارسى نيز آمده و چيز بدبوى را نيز كويند و بالضّم و حذف هاء يال اسب مرادف فش نيز هست
فژ
بفتح اول و زاى فارسى بمعنى چرك و ريم و وسخ چنان كه كذشت
فژاك
بر وزن هلاك بمعنى چركن و پلشت و آن را فژاكن بر وزن مساكن و فژاكين بكاف فارسى بر وزن شياطين نيز كفتهاند و همچنين فژغند و فژغنده و فژكند و فژكنده و فژه چنان كه كفتهاند شعر
ملكدارى ز دشمنت نايد * بوى عنبر نيايد از فژغند
بازدار و پاكى اخلاق او * اهل بدعت را ز اخلاق فژه
ديكرى كفته هميشه تا كه مرد صالح پاك كند دورى ز تلويث فژاكن حكيم خسروانى بمعنى چرك و ريم كفته
دو فژكنت روان از دو ديده بر دو رخم * رخم زرفتن فژوكن بجملكى فژكن
در فرهنكها اين بيت اخير را به همين ترتيت به همين معنى آوردهاند ولى خطاست فركند براء مهمله است نه بزاى پارسى و بمعنى زمينى است كه به قوت سيل كنده شده باشد و جابجا آب ايستاده باشد يا جوئى كه تازه ساخته باشند و آب در آن جارى شود و جابجا بايستد و صحيح اين است كه مرقوم شد و آن را فركند با كاف عربى نيز كويند و آن اصحّ است و و فركنده نيز باضافه هاء آمده بمعنى بركنده است
فژوليدن
برانكيختن و تقاضا كردن و دور كردن و بر اين قياس فژولنده و فژوليده و پژوليده تبديل فژوليده است
نمايش سيّم در فاء با سين
فسا
بفتح اوّل نام شهريست در فارس اصل آن پسا و فسا معرّب ان و درباى پارسى كذشت
فسار
بالفتح مخفف افسار است
فسان
بفتح اوّل سنكى كه كارد و شمشير بدان تيز كنند و آن را افسان كويند و سان مخفف آنست انورى كفته
بادام دو مغز است كه از خنجر الماس * ناداده لبش بوسه سراپاى فسان را
عثمان مختارى كفته
بسا كز بيم دشمن را همى ناليد جان در تن * در آن ساعت كه آهنكر همى ماليد بر سانش
و فن نيز بحذف الف آمده و چون غير مشهور است سند خواهد از اشعار سلمان ساوجى آورده شده
دم بدم غمزهء تو بر دل ما تيزتر است * راست ماننده تيغى كه زنى بر فنى
اثير آخسيكتى نيز كفته
چند ساطورى مطبخ كنم آمد كه آن * كه زند جود تو از بهر و غابر فسم
فسانه
بمعنى افسانه و حكايت و قصّه معروفست خواجه حافظ كفته
وجود ما معمّائى است حافظ * كه تحقيقش فسونه است و فسانه
فسائيدن
فسونكرى كردن و ماليدن و رام كردن و فساى افسونكننده و امر بافسونكرى و بر اين قياس فسايند و فساينده نظامى كفته فسون فساينده را كردبند و آن با الف نيز به همين معنى است سعدى كفته
قتل ما را فسا نباشد جز بمار * معلوم است كه ما را فسا افسونكر ما راست
كه بماركير مشهور است
فسرد
بر وزن شمرد بضم اول و ثانى ماضى فسردن يعنى بسته شدن كه به عربى منجمد كويند و بكسر نيز صحيح است و فسرده بر وزن شمرده يعنى بسته شده و سرد كرديده و يخ كرده و فسردن مصدر آنست و بر اين قياس و كمال اسمعيل كفته
در دهنها فسرده آب دهن * از دم سرد همچو يخدانست
و در فرهنك جهانكيرى فسرده بمعنى شكارى كفته رشيدى نيز چنين نكاشته و كفته فسرده بكسر فاء و فتح سين لرزه است كه سرد شدن بدن باشد و آن را فسره نيز كفتهاند خواه لرز از سرما باشد خواه از ترس و بيم
فسفسه
بهر دو فاى مفتوح بمعنى اسپست است كه باسب دهند و آن علفى است مشهور كه بتركى يونجه خوانند و فصفصه معرّب آنست
فسوجن
بفتح فاء و جيم خورشى است خاصه كيلانيان نيكو پزند
فسوس
مخفف افسوس بسه معنى يعنى دريغ و استهزا و نام شهر دقيانوس و فسوسد يعنى استهزا كند فردوسى كفته
رخش برمه و خور فسوسد همى * پرى خاك راهش ببوسد همى
و بمعنى شهر دقيانوس
حال اصحاب كهف و دقيانوس * قصه زيحلوس و شهر فسوس
در جهانكيرى بمعنى بيراهى كردن و بيراه شدن آورده و اين بيت را سند كرده
فسوس ديو لعين در ره خداجويان * سكال كور بدنبال شير نر يا بى
در اين معنى و مثال تأمّل است چه در اينجا فسوس بمعنى استهزا مناسبتر است از بيراهى كردن سكال كور بمعنى دشمنى درست است چه يك معنى سكاليدن خصومت كردن و بدكوئى نمودنست
فسون
افسون باشد و معنى آن كذشت مولوى كفته
روان شود زره شيشه صد هزار پرى * چو بر قنينه بخواند فسون احيا را
فسيله
با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى معروف كله اسب