نيكوكار شاپور بن شاپور شاپور الجنود بهرام بن شاپور كرمانشاه يزدكرد بن شاپور بزهكار يعنى كناهكار بهرام بن شاپور كورشكار يزدكرد بن بهرام سپاه دوست هرمز بن يزدكرد فرزانه فيروز بن يزدكرد مردانه بلاس بن فيروز كرانمايه غباد بن فيروز نيكو اى انوشيروان بن فيروز دادكر هرمز ترك زاد خسرو بن هرمز پرويز يعنى فيروز غباد بن پرويز شيروى يزدكرد بن شهريار بدانجام و الله اعلم
فريده
بر وزن دريده به فارسى خود راى و مغرور را كويند
فرير
بر وزن حرير كاو زبان را كويند كه عرق آن معروفست و بكسر اوّل بلدهايست در ميانه جيحون و بخارا بمسافة فرسخى
فريزان
نام قريهايست از قراى هرات كه بر در شهر واقع شده و آن را فريزه كويند
فريز
بمعنى سبزهايست كه آن را قرزد نيز كويند و بمعنى قراويز يعنى سجاف قطران تبريزى كفته
جاودان در ملك و دولت زى كه باشد بىتو ملك * همچو تن بيجان و جان بيعقل و جامه بىقريز
و بمعنى كوشت قديد و ستردن موى و پشم نيز آمده و تبديل آن فريس است
فريسميوس
لغت يونانى است و بمعنى نعوظ دايم قايم است ملك الشعرا صباء كاشانى رحمه الله در هيجا كفته
ريك در موزه رهى بمنه * كيك درياچه صبا بمكن
آنكه را رنج او فريسيموس با حريم خود آشنا بمكن
فريش
بر وزن پريش بمعنى تاخت و تاراج است و بمعنى آفرين فريست نه قريش و صاحب فرهنك و برهان بخطا افتادهاند و اين بيت را سند كردهاند كه منوچهرى در مدح ممدوح كفته شعر
فريش آن منظر ميمون و آن فرخندهتر مخبر * كه منظرها از او خوارند دور عارند مخبرها
مختارى غزنوى نيز كفته
فريش آن بال و آن بازو كه پشت فيل خم كردد * اكر بر كستوان سازند پيلى راز خفتانش
و اين هر دو شين جزو كلمه فرى نيست و راجع بممدوح است يعنى آفرين بر آن منظر و آن بازوى ممدوح
فريغون
بر وزن فريدون نام مردى بوده كه در ملك خوارزم حكومت يافته و اولاد و احفاد او را آل فريغون و آل افريغون مىخواندهاند و بالاستقلال خوارزمشاه بودهاند مانند علىّ بن مامون فريغونى كه معاصر و مصاهر سلطان محمود غزنوى بود و بدست مملوك خود كشته شد و سلطان بخوارزم آمده قتله او را از ميان برداشته فتحعلى خان ملك الشعرا كفته زمانه خندد و كويد بطنز آل فريغون
فريور
بكسر اول و ثانى و تحتانى مجهول و فتح واو و سكون راى بىنقطه بمعنى راست و درست باشد همچنانكه كويند فلانى فريوردين و فريور كيش است يعنى درست مذهب است و فرى بمعنى خوب و خوش است دور بمعنى صاحب و اين تركيب افاده معنى صاحب دين خوب مىكند و فريورى بمعنى راستى در دين و درستى در اعتقاد است
فريوريدن
بمعنى راست شدن در دين و مستقيم شدن بر جادّه ملّت و دين و معنى اصلى آن آفرين و تحسين كردن است
فريوك
بفتح فاء و واو خربوزه را كويند
فريه
بفتح فاء بمعنى نفرين و لغت در عربى بمعنى دروغ و بهتان آمده ناصرخسرو كفته
دزدى طرّار ببردت زراه * فريه بر آن خلين طرّار كن
مغرّى كفته
بهرهء تو آفرين باشد ز سعد مشترى * قسم حصم از نحس كيوان فريه و نفرين بود
مؤلف كويد فريه بر وزن شبيه بمعنى لعنت صريح و صحيح است و حكيم فردوسى كفته
همى كرد بر رهنمايش فريه * چو ره را رها كرد و آمد بديه
همانا بهر دو وزن آمده
فرى
بمعنى آفرين و خوشا نيز آمده چنان كه مغرى كفته فرى عيد مسلمانان و فرّخ جشن پيغمبر همايون و مبارك باد بر سلطان نيك احشر قطران كفته
كيست كو راى تو ديده است و نمانده است شكفت * كيست كوروى تو ديده است و نكفته است فرى
هم او كفته
بران هوا كه چو تو پرورد هزار فرى * بر آن زمين كه چو تو آورد هزار آباد
ازرقى هروى كفته
پريست كرنه پرى چاكرويست بحسن * فرى كسى كه پرى چاكرويست فرى
حكيم فرخى سيستانى كفته
فرى آن فريبنده زلفين مشكين * فرى آن فروزنده رخسار دلبر
در فاء بازا ، هوز
فزا
يعنى زياد و فزاينده زيادكننده باضافه الف افزا با لفظ ديكر تركيب مىشود مثل جانافزا و بر اين قياس فزايش و فزون و فزود و مىفزايد مىفزاد بيفزاد و فزويد نيز بمعنى افزايد آمده چنان كه مولوى كفته
درخت و برك برآيد ز خاك و اين كويد * كه خواجه هرچه بكارى ترا همان رويد
كسى كه همره ساقى است چون بود هشيار * چرا بنوشد كمتر چرا نيفزويد
فزغن
پارسى عشقه است و كفتهاند نوعى از لبلاب است
فزونى
بمعنى بيشى و زيادتى معروفست و مصدر آن قرايش است