وز نما مردم ز حيوان سرزدم * مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم * جمله ديكر بميرم از بشر تا برآرم از ملايك پروسر
فقير مؤلف كويد فسخ و نسخ و رسخ و مسخ باصطلاح عرب چهار درجه است از مراتب اربعه ملّت بعضى فلاسفه دهريّه كه بمعاد روحانى قايل نيستند بدور و تسلسل ارواح در اجسام جماد و نبات و حيوان قايلند و اكر روح انسان بعد از بطلان جسم او به بدن و جسم انسانى ديكر تعلق كيرد آن را به عربى نسخ كويند و بپارسى باستانى آن را وانوشت و مردمسار كويند و اكر از تن مردمى پس از مرك او بتن حيوانى غير انسان متعلق كردد و به صورت پيكر او شود آن را به عربى مسخ و بپارسى جانورسار كويند و طايفهء كفتهاند كه به پيكر نباتى منتقل تواند شد و اين را بتازى فسخ خوانند و بپارسى انداخت و روينده سار كويند و اكر روح انسانى از مرتبه نبات نيز تنزّل كرده بجماد پيوندد آن را بتازى رسخ و بپارسى استوار و سنكسار كويند شيخ محمود شبسترى تبريزى كفته
تناسخ زان سبب شد كفر و باطل * كه آن از شك چشمى كشته حاصل
چون لغات پارسى بمعنى هر مرتبه در كتب فرهنك نيامده بود از رساله موسومه بزاينده رود كه در عهد پرويز نوشتهاند نقل كرده شد و اللّه اعلم بالصّواب
فرّهى
بفتح اوّل و تشديد ثانى بزركى و دبدبه و شوكت را كويند و افزونى از امثال چنان كه كفتهاند
بكرديد از او شوكت و فرّهى * همه ياوه شد فرّ شاهنشهى
فردوسى كفته كه تازه است و شاداب و با فرّى
فريب
مكر و حيله و خدعه و فريبنده و فريبدهنده
فريبا
بر وزن شكيبا بمعنى فريفته و فريبنده هر دو استعمال كردهاند چنان كه مجد الدّين همكر شيرازى كفته
هم حور بهشت ناشكيبا از تو است * هم جادو و هم پرى فريبا از تو است
خوبان جهان بجامه زيبا كردند * تو آن خوبى كه جامه زيبا از تو است
فريبيدن و فريفتن
معروفست و بر اين قياس فريبش و فريب و فريفتكى و فريفته و فريفت و فريبنده و فريبا و فريفتار مانند فروختار كه فروشنده است
فريبرز
نام پسر كيكاوس بوده كه پس از قتل سياوش فرنكيس مادر كيخسرو باصرار پسر زن او شده و فريبرز بحسب تركيب خوب قد و بالا چه فرى بمعنى خوش و خوشا آمده است
فريبكه
مخفّف فريبكاه است كه بمعنى طلسم و جاى كرفتارى باشد و كنايه از دنيا نيز هست و الله اعلم بالصّواب
فريدون
بكسر راء نام عقل فلك هشتم است و كويند بسيار قوىهيكل و بلندبالا و درفشنده روى بوده علم طب و فلسفه و نجوم را بوى نبست كنند و اهل دانش و فضل را بسيار كرامى داشتى خود نيز فرزانه و دانشمند و صاحبنامه بوده و در ميانه جمشيد جم و فريدون چند واسطه است زيرا كه ضحّاك يكهزار سال عمر كرده پس بدست فريدون كشته شد و بعد از جمشيد اولاد او متفرق و در جنكل مازندران بكا و بانى افتادند و هريك را لقبى و نام كاوى بوده چنان كه اشقيان پير كاو و اشقيان فيل كاو و واشقيان اسپيد كاو تا به پسر جمشيد از فريدون يازده واسطه بوده و زعم جمعى از متقدّمين اين بوده كه ذو القرنين اكبر فريدون بوده و در آثار الباقيه نيز معلوم مىشود كه مغاربه او را اسكندر بزرك مىخواندهاند پارسيان كويند مانند ده تن از اهل فارس در ايران و توران نيامده اوّل فريدون دويّم اسكندر سيّم انوشيروان چهارم اردشير بابكان پنجم بهرام كور ششم رستم زال هفتم جاماسب هشتم بزرگمهر نهم باربد مغنى دهم حجار صانع شبديز بر سنك على الجمله هيچ طايفه انكار فريدون نكردهاند و لقب فريدون فرخ و هريك از پادشاهان ايران بجز نام لقبى داشتهاند و آن را بنام مىكفتهاند چنان كه تهمورس ديوبند و ديباوند يعنى تمام سلاح جمشيد جم و جمشاسب فريدون فرّخ منوچهر فيروز نوذر آزاده غباد و كاوس و خسروكى يعنى جبار لهراسب بلخى زيرا كه از نيشابور ببلخ رفته آنجا بماند كشتاسب هيربد يعنى بزرك آتشكده و مصاحب آتش اسپنديار روئين تن اردشير بن اسفنديار بهمن يعنى عقل اوّل هما آزادچهر داراب شهرازاده كرشاسب جهانپهلوان سامسوار زالزر و دستان رستم تهمتن و پيلتن شاپور بن اشك زرين بهرام كودرز هرمز و پلاس سالار انوش بن پلاس شكارى اردوان احمر اردشير بابكان شهنشاه شاپور هزده يعنى جنكجو و هرمز بن شاپور دلير بهرام بن هرمز شاهنده يعنى نيكوكار بهرام بن بهرام سكانشاه زيرا كه در زمان پدر حاكم سيستان بوده و سكز نام كوهستان است و منسوب بدانجا سكزى نرسى بن بهرام نخجيركان كه به شكار حريص بوده هرمز بن نرسى كوهبد يعنى صاحب كوه شاپور بن هرمز ذو الاكتاف اردشير بن هرمز