تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
و در جهانكيرى بمعنى خشونت و درشتى آورده و بمعنى فرمش نزديك است كه فراموشى و كنامى باشد و الله اعلم

فرّه

بر وزن ذرّه بمعنى شكوه است و آن را فر نيز كفته‌اند خاقانى كفته
پرّ هماى دارد و فرّ هما ندارد * قصّابك ار تبيزى بسمل كند هما را
حكيم منوچهرى دامغانى كفته است
قره‌شاهى خداى جمله به تو داد * آنك بر چهره تو هست پديدار

فره

بر وزن كره بمعنى بسيار است حكيم عسجدى كفته
كرز آنكه فلك دهد مرا مال فره * بكشايدم از كار فروبسته كره تركى بخرم كه هركه پسند كويد * اى خاك تو از خون خريدار توبه
حكيم سنائى كفته
هر يكى شاخ ميوه‌دار فره * نام آن ميوه است صدّق به
و بمعنى خوب نيز آمده

فرهانج

بفتح اول و سكون ثانى و ثالث بالف كشيده و بنون و بجيم زده شاخ بزرك كه بشاخ ديكر پيوند كنند و در مويد كويد شاخى كه ببرند تا شاخ ديكر خوب برآيد و در سامى كويد شاخ تاك كه در زمين كنند و سرش از موضع ديكر برآرند و به عربى عكيس كويند با عين بىنقطه بر وزن نفيس و پيرامون دهان را نيز كويند از جانب بيرون در فرنج نيز كفته‌اند و صاحب برهان كافى نيز بر فرنج افزوده بمعنى فرنجك آورده شاهد و مؤيدى نيز در كتب ديده نشده

فرهست

بفتح فاء و هاء و سكون سين مهمله بمعنى جادوئى و سحر آمده ابو نصر مروزى كفته هست را نيست كند تنبل او نيست راهست كند فرهستش

فرهيختن

بالفتح ادب كردن و بر اين قياس فرهيخت و فراهيخت و فراهيخته معروفى كفته پى فرهيختن آن تند توسن رفيع لنبانى كفته
رياضت تو بداغ ادب فلك فرهيخت * عنايت تو بشير كرم جهان پرورد
كمال اسمعيل كفته مرمرا عفو كن جوان مردا كه انائيست پير را فرهخت

فرهمند

بفتحتين خردمند و دانا و باشكوه و صحيح بفتح فاء و سكون را ناصرخسرو كفته
فرهمندى را بدل در جاى ده * سودكى دلددت شخص فرهمند
و فرّه‌مند صاحب قرّه است و فرهمند بمعنى نزديك نيز آمده هم او كفته
فرهمند يد كنش هركز مشو * تا نكردى آهمند و فرهمند
و بمعنى نورانى و باشكوه نيز درست است

فرهنج و فرهنك

بفتح فاء و هاء بمعنى ادب و اندازه و حدّ هر چيزى و ادب‌كننده و امر بادب كردن وصل اين لغت فرّوهنك است چه هنك مرادف هوش است و كتابى را كويند كه در او تحقيق قواعد معانى الفاظ و لغات نمايند و در لغت عرب ادب بمعنى نكاهداشتن حدّ هر چيزى و علوم عربيست و علوم ادبيّه ده است نحو و صرف و معانى و بيان و بديع و عروض و قوافى و امثال و لغت و استيفاء و اين علوم را علم ادبيّه از آن كويند كه بدان نكاهداشته مىشود حدّ اعراب و حركات و ضبط ماده اشتقاق و صحّت الفاظ و همچنين كتب لغات فرس و ضبط ماده اشتقاق مفردات و صيغهء مركبّات و فرهنجيدن بمعنى ادب كردنست و امر بدانست چنان كه فخر كركانى كفته
بفرمودش كه خواهر را بفرهنج * بشفشاهنج فرهبخش براهنج
حكيم سنائى كفته
مرد را در هنر بفرهنجد * تا منى از سرش بياهنجد
كمال اسمعيل كفته
فلك ز قدر تواند و حثه بسى رفعت * حرد زراى تو آموخته بسى فرهنك
حكيم سنائى كفته
بدست حكم يكى مالش سپهر بده * اكرچه صعب توانكرد پيل را فرهنك
شيخ نظامى مرادف عقل و دانش كفته
نه دانش باشد آن‌كس را نه فرهنك * كه وقت آشتى پيش آورد جنك
و بمعنى كتاب لغت فرس حكيم سوزنى كفته
نوشته است بخت از پى كام خويش * بر اوراق فرهنك اونام خويش
و كتب فرهنك متعدد است از زمان ابو حفص سعدى تا اكنون جمعى لغات فرس را جمع و تحقيق كرده‌اند كه اسامى ايشان در مقدمات كتب لغت خاصه جهانكيرى و سرورى مسطور است چنان كه همين دفتر را جامع فرهنك انجمن‌آرا نام نهاده

فرهنكاخ

بكاف فارسى بمعنى ميانه و وسط و عدل بىافراط و تفريط آمده

فرهنكسار

بمعنى نسخ است و نسخ در لغت عربى بمعنى زايل و باطل نمودن چيزيست و باصطلاح اهل تناسخ عبارت از آنست كه چيزى صورتى كه دارد رها كند و صورتى ديكر بهتر از آن كيرد مثلا صورت جماد رها كند صورت نبات كيرد و نبات بكذارد صورت حيوان كيرد يا صورت حيوان رها كند صورت انسان كيرد اين‌همه مراتب نسخ است و در برهان چنين مرقوم است ولى آنچه از كتاب و ساير معلوم مىشود اين است كه هركاه كسى از قيد طبيعت و تعلّقات جسمانى و مشتهيات شهوانى برنيامده اما پرهيزكار و نيكوكار بوده پس از مردن روانش از تنى به تنى ديكر بر سبيل ترقّى و تصاعد همىرود و در هر نشاء بكمالى كه موجب عروج بر سموات است فايز كردد بملائكه فرشتكان پيوندد و ابيات مثنوى مناسب اين معنى است كه كفته از جمادى مردم و نامى شدم