سپهر پير كهن * جوان و تازه بهنكام فرودين دارد
و بضم فاء و راء بمعنى فرودين است يعنى زيرين كه ضدّ فرازين باشد و اللّه اعلم
فرور
بر وزن زركر در برهان كفته بمعنى جدائى و جدا شدن است
فرورد
بر وزن و معنى پرورد كه ماضى پروردن باشد
فروردكان
پنجروز است مر پارسيان را كه بغايت معتبر دانندش و در آن جشن كنند و پنجه دزديده است كه افزونى بوده است آنكه اندركاه خوانند و كروهى پنداشتند كه اين پنجروز پروردكان است و خلاف در ميان افتاد و آن اندر كيش پارسيان مهم چيزى بود پس هر دو پنج را احتياط به كار بردند و بيست و ششم روز ابانماه را اوّل پروردكان كردند و آخر ايشان دزديده و جمله پروردكان ده روز شد و در آن روزها براى روان مردكان خورش و شراب نهند كه بدان پرورده شوند و آن را فروديان و فوديان نيز كفتهاند زراتشت بهرام پژودى كفته
نه نوروز شيشد و نه مهركان * نه جشن و نه رامش نه فروردكان
فروز
بضم اول و ثانى مخفّف افروزنده و امر بافروختن و بمعنى تابش و فروغ چهارم چه بفروخت كيتى فروز
فروزان
هم بمعنى فروزنده و تابان و فروزا بحذف نون افروزنده چنان كه سوزا سوزنده و امر بافروختن آتش و فروغ
فروزان فر
بضم اوّل و فتح فاء دويّم بمعنى فرفروزان است كه ربّ النّوع انسان باشد يعنى پرورش كننده و پرورنده آدمى
فروزش
نور و روشنائى و صفت و تعريف كردن نيز آمده
فروزشكر
بفتح كاف فارسى روشن و نورانىكننده و مدح و تعريفكننده
فروزكان
بضم اوّل بمعنى صفتها و صفات كه جمع صفت است فروزيده بمعنى روشن شده و موصوف هم آمده
فروزه
بمعنى صفت كه مقابل ذاتست چون فروزه بمعنى روشنى است و بروشنى خيرها شناخته شود همچنين فروزه يعنى صفت معرف و شناساى حقيقت چيزها خواهد بود و موصوف را در پارسى فروزهمند نامند يعنى صاحب صفت زيرا كه مند بمعنى صاحب است از دساتير نقل شده است و اللّه اعلم بالصّواب
فروزيده
يعنى روشن شده موصوف كشته
فروزينه
با اوّل مضموم آنچه آتش بدان افروزند از هيزم باريك و كياه خشك
فروشاندن
دور كردن و مخفف فرونشاندن
فروشك
بمعنى بلغور است و آن كندمى باشد كه در آسيا بشكنند و نكوفته باشند از آن طعام كرده بخورند
فروشه
بمعنى افروشه است كه حلوائيست مر كيلانيان را
فروغ
روشنى و تابش و فروغته مانند فروخته روشن كرده و آن را فروغده نيز به تبديل كفتهاند
فروكش كردن
بكسر كاف دعا كردن با اجابت و سماجت و بفتح كاف اعتكاف و توقف
دل كفت فروكش كنم اين شهر ببويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
فرومايه
بداصل و پندانش سعدى كفته
با فرومايه روزكار مبر * كز نى بوريا شكر نخورى
كرانمايه ضدّ فرومايه است
فروند و فرونده
چوبى كه پس در كذارند كه درباز نشود و آن در اصل دربند و در بنده بوده و يكدست كشتى را نيز كويند
فرويده
بفتح اول ثنا و صفت كرده را كويند
فروهر
بر وزن فروتر بمعنى جوهر ضدّ عرض و جوهر معرّب كوهر است
فروهل
نام پهلوانى
فروهليدن
بمعنى كذاشتن و افكندن منوچهرى كفته
الا يا خسيكى خيمه فروهل * كه پيش آهنك بيرون شد ز منزل
فروهنده
بضمتين و كسر هاء بمعنى فرشته كه به عربى ملك خوانند و اين تبديل فروآينده است كه به عربى نازل كويند و بمعنى سپاه داخل يكديكر شده و بهم برآمده بود فروهيخته كشته هر دو سپاه بكرز كران هر دو آن كينهخواه
فروهيده
مرد خردمند دانا فخرى كفته
بخت و اقبال معتكف باشد * بر در خسرو فروهيده
و بمعنى مرد باشكوه و حشمت و ظاهر و آشكار آوردهاند عنصرى كفته
هركه فرهنك از او فروهيده است * تيز مغزى از او نكوهيده است
فرويش
بر وزن درويش تقصير و فروكذاشت مير حسينى هروى كفته
راه دين و عين فرويشى است اين * تا نه پندارى كه درويشى است اين
و بمعنى كاهلى و بيكارى و فراموشى نيز آمده است مسعود سعد سلمان كفته
هركه كه فلك دل مرا ريش كند * تنها فكند مرا و فروش كند
در سمج كشد مراد دلريش كند * پس هر ساعت عذاب من بيش كند