بلغم و سودا دانستهاند و بتازى كابوس خوانند و بسيرمانى خورخجيون كويند چنان كه خاقانى كفته
فرنجك دارشان بكرفته آن ديو * كه سريانى است نامش خورخجيون
و آن را به زبان پارسى بختك كويند ملك الشّعراء مغفور كاشانى در عبرت نامه خطاب بخنجر ممدوح كرده و كفته
اى در پاى ستاره خنجك * اى بخت سپهر را فرنجك
عثمان مختارى كفته
چنان بسان فرنجك فروكرفته مرا * كه بود مردنم آسان و دم زدن دشوار
و آن را باضافه واو فرونجك نيز كفتهاند و در شاهنامه فردوسى برخفج نيز ديده شده تبديل باء بفاء و در فارسى متداولست شايد بر خفج مقلوب آن بوده باشد چنان كه كفته
سوى دشمن خود به صد دل شويد * بجنكش بسان بر خفج رويد
فرنك
بكسر فاء و فتح نون همان بازى طفلان كه فرفره كويند
فرنسا
نام عقل فلك كيوان است كه زحل باشد
فرنك
به وزن شرنك مفرس فرنس است و آن نام ولايتى و دولتى است معروف و بعظمت و قدمت موصوف و اسم فرنك بكاف عربى بر وزن قمطر نامى است بمعنى آزاد كه اين طايفه بعد از غلبه بر طايفه كالها بر خود نهادند و مشهور بكاف عجمى شده و فرنج معرب آنست و آن را افرنجه نيز كفتهاند شيخ نظامى در مدح اسكندر كفته
ز مصر و زافرنجه و روم و روس * برآراست لشكر چو چشم خروس
بهر صورت مرضى از آن ولايت بروز كرده كه در ايران معروف نبوده و آن را آبله فرنك كويند و مرضى است متعدّى چنان كه يوسفى طبيب در معالجهء آن كفته
از رنج فرنكيهات اى حال تباه * كويم سخنى در دل خوددار نكاه
نزديك مجربان موافق افتد قيروطى جيوه بوجه دلخواه و آن را آتشك نيز كويند
فرنكيس
بر وزن رسن ريس نام ناهيد يعنى زهره و نام مادر كيخسرو كه دختر افراسياب و زوجه سياوش كاوس بوده و فردوسى در باب قتل سياوش كفته
فرنكيس بشنيد و رخ را بخست * ميان را بزنار خونين به بست
فرنود
بر وزن فرمود بمعنى دليل و حجت و برهان است
فرنودسار
با سين بىنقطه بر وزن انكور زار كتابى است در جميع فنون حكمت و معنى آن برهانستان و دليلستان چه فرنود بمعنى برهان و دليل است كه ذكر شد و سار بمعنى جاى و مقام
فرنوش
بر وزن سرپوش نام عقل فلك قمر كه يتازى عقل فعال كويند و به فارسى خرد كاركر نامند
فروار و فراواره
بمعنى پروار يعنى خانه تابستانى كه بالاخانه و دريچها از چار جانب داشته باشد و هواى آن سرد و نيكو بود رودكى كفته
آن كن كه بدين وقت همى كردى هر سال * خزپوش و بكاشانه رو از صفّه و فروار
و در حرف باء پارسى كذشت و فروال و فرواله تبديل آنست
فروان
نام روان آسمان زهره است از دساتير نقل شده
فروت
بضمتين بمعنى بسيار است
فروتن
يعنى متواضع و خودشكن است
فروتنده
بر وزن خروشنده بمعنى متعصّر و فشرده شده
فرود
بر وزن ورود بمعنى زير ضدّ بالاست و معروفست و نام پسر سياوش است كه مادرش دختر پيران ويسه بوده و در وقت عزيمت سپاه ايران بر كوه كلات و جرم كشته شده و كيخسرو بر طوس سردار خشم كرفته چنان كه فردوسى كفته
نكفتم مرو از كلات و جرم * كه آنجا فرود است با مادرم
خاقانى كفته
كريست ديده كيخسرو وز تخت كيانى * فرود شد كه روان از تن فرود برآمد
فقير در تشبيه شراب و فروريختن از لب خم كفتهام
بخم بمانده چو فرزانه پير يونانى * زخم درآمده و داده بخرد آن را سود
چو ريخت از سر خم سرخ كشت خم تا پاى * ز كوه كفتى آمد فرود خون فرود
و فرودين بمعنى زيرين است
فروداشت
بمعنى فروكذاشت است كه به آخر رسانيدن خوانند كى و ختم كردن كار باشد
فرودست
كويند كى كه چند كس آوازها كوك كنند و بر اصول نكاهدارند چنان كه كفتهاند چون نواى سخن اينجا بفرودست رسيد
خاقانى كفته
برداشته ز بهر فرودست اين نوا * و بعضى فروداشت كويند
فروده
بر وزن كشوده بمعنى خست و دنائت و زبون و خسيس در دساتير آمده
فرودى مايه
ماده عالم سفلى كه عناصر اربعه باشد
فروردين
بفتح اوّل ماه اول پارسيان و نام روز نوزدهم ماه پارسى قديم است كه تدبير ماه و روز فروردين را به دو متعلّق دانند و فرودين بحذف راء نيز به همان معنى است فردوسى كفته
جوان بخت تو باد در فرودين * چو در فرودين ماه روى زمين
و بادى كه در اين فصل وزد باد فرودين خوانند و در فرهنك جهانكيرى كفته نام فرشته خازن بهشت است امير معزّى كفته
هميشه تا كه جهان را