تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
استاد عماره مروزى كفته
از پشت يكى جوشن خرپشته فرونه * كز داشتش عيبه جوشنت بفر كند
يعنى بوى بد كرفت و بمعنى كنديده و متعفن فردوسى كفته
ز كشته جهان كشت فرغنده زار * بجاى دكر خيمه زد شهريار

فركنده

بمعنى فرسوده و كهنه شده را كويند

فرم

با اوّل و ثانى مفتوح بمعنى اندوه و غم و دل‌تنكى شمس فخرى كفته شعر
دشمن دركه ترا باشد * بچه دايم يتيم وزن كالم باد از حادثات كوناكون * مانده محروم و دل‌فكار و فرم

فركفت

بضم كاف فارسى بمعنى حكم و فرمان است

فركوهر

بلغت پارسى قديم بمعنى ذاتست چنان كه در نامه يكى از فرزانكان فارسى آمده كه واجب الوجود آن است كه وجوب او از فركوهر اوست نه از غير دو جوب غيرى از اوست پس هران موجودى كه بيرون از اوست بقياس با او ممكن الوجود است

فرلاس

اسم نفس فلك عطارد است

فرمس

صاحب فرهنك جهانكيرى نوشته كه فرمس بفتح اوّل بثانى زده و ميم مضموم شهر دامغان است و صاحب برهان هم بوى اقتفا كرده و هر دو خطا كرده‌اند نام اصلى اين شهر كومش بوده و آن را معرّب كرده قومس خواندند و صاحبان دو لغت بغلط افتاده تصحيف نموده‌اند و او را راء وقاف را فاء خوانده‌اند و شهر دامغان جداكانه بوده است و الآن آباد است و كومش خرابست و آثار آن باقى مانده در عجايب البلدان ذكريا بن محمد المحمود قزوينى ديده‌ام كه كفته در اربعين و اثنين از هجرت در زمين قمس چنان زلزله شديد شد كه شهرى بدان بزركى زير و زبر كرديد و چهل هزار آدمى از خاك برآوردند و اين زلزله بدامغان و خراسان خرابى تمام رسانيد على اى حال مردم آنجا را اكنون كومشى خوانند به بيدانشى مثل شده‌اند

فرمش و فرموش

مخفف فراموش است شيخ نظامى كفته
شراب بيخوديها نوش كردى * ز من يكباره كى فرموش كردى
و فرموشيدن يعنى فراموش كردن كمال اسمعيل كفته
چاكرانه دورى دركاه تو صدر * وى كه بجانت كه بجان بخروشيد تا نكوئى كه از او تقصيريست * يا ز دل خدمت تو فرموشيد
آن را فرامشت باضافهء تا نيز كفته‌اند هركز نكنم عهد و وفاى تو فرامشت

فرمكند و فرمكين

يعنى غمكين و اندوهكين چه فرم بمعنى غم مذكور شد

فرمند

صاحب شوكت و خداوند بزركى و مردم نورانى و پاكيزه وضع

فرموك

با اوّل مفتوح بثانى زده و ميم مضموم كروهه ريسمان رشته بود كه بر دوك پيچيده شود ايثر آخسيكتى كفته مشغول پنبه چرخ و ندانسته آفتاب فرموك اخترانش بدزد و زد و كدان

فرموند و فروند

نام دهى است از شهر طوس كه كفته‌اند زردشت دو درخت سرو بطالع سعد نشانده بود يكى در اين ده و ديكرى در كشمر چنان كه شرح آن بيايد اين يمين كفته
خطه فرموند اكنون شد ز نزهت آن‌چنان * كز خجالت كرد پنهان روى از آن خلد برين
اكنون بفارمد مشهور است و از آنجاست شيخ ابو على فارمدى

فرمه

در برهان كفته بنفشه است و اللّه اعلم

فرمين

بمعنى فرمان است و اماله آن امير معزّى كفته
من غلام آن خط مشكين كه كوئى مورچه * پاى مشك‌آلود بر برك كل نسرين نهاد هر دلى كز سركشى ننهاد سر بر هيچ خط * زير زلف او كنون سر بر خط فرمين نهاد

فرناد

بر وزن فرياد بمعنى پاياب و پايان فرخى كفته
كذار كرده بيابانهاى بىانجام * سپه كذاشته از آبهاى بىفرناد
سوزنى كفته كى توان فرياد كرد از جور بى فرناد تو

فرناس

با اوّل مفتوح بمعنى خواب غفلت و شخص خواب‌آلوده نوشته‌اند مسعود سعد سلمان كفته
نشنوم نيك و بد به بينم راست * منم امروز مانده در فرناس
سيد حسن غزنوى كفته
بدانكه فتنه نخسبد درين زمانه و ليك * ز عدل تست كه بارى شده است در فرناس
ناصرخسرو علوى كفته
تو پاك باش و ز ناپاك هيچ باك مدار * اكر جهان همه فرناس شد مشو فرناس
از اين بيت حكيم سنائى خواب غفلت واضح است
همه مدهوش در فرناس غفلت * ندانم تا چه خواهد ديو غافل
ناصرخسرو كفته
نامها پيش تو همىآيد * هم ز بيداردل هم از فرناس
ازين بيت خواب‌آلوده معلوم است او سابقا در پرناس اين معانى و شواهد مرقوم شده است

فرنج

بضمتين و سكون نون پيرامون دهان رودكى كفته
سر فرو كردم ميان آبخور * از فرنج منش تنك آمد كمر
و بمعنى كابوس مرادف فرنجك نيز كفته‌اند و معرب فرنك است و آن را افرنجه نيز كويند شيخ نظامى در لشكركشى اسكندر را ز مصر و يونان و رومية الكبرى كفته
ز مصر و ز افرنجه و روم و روس * بيار است لشكر چو چشم خروس

فرنجك

بضمتين آنچه در خواب مردم را فرو مىكيرد و از ماده