تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
امير خسرو كفته
كاه فروغ دم نائى بكام * داده بفرغانه فراغ تمام
كويند از بناهاى انوشيروان بوده اسروشنه و آخسيكت و اسفرنك و اندجان و تاشكنت و مرغنيان و كاشان و بناكت از بلاد ملك فرغانه بوده

فرغر

بفتح فاء و راء و غين بمعنى جونى كوچك كه آب از آن رفته و اندكى بر جاى مانده حكيم فرخى كفته ز آب دريا هر لحظه‌اش بكوش آمد كه شهريارا دريا توئى و من فرغر ازرقى كفته اكر آب تيغ تو در رفتن آيد در آن هفت دريا بود هفت فرغر

فرغند و فرغنده

بمعنى عشقه است كه بر درخت بيچد و خشك كند و كويند عشق مشتق از عشقه است فخرى كفته شاخ بخت تو ايمن از فرغند

فرغور

بر وزن سنتور بمعنى تيهو نوشته‌اند و بمعنى جل نيز كفته‌اند و آن پرنده‌ايست كاكل دار از كنجشك قدرى بزركتر غوك را نيز كفته‌اند در فرهنك و برهان زياده از اين نيامده امّا از رشيدى معلوم مىشود كه فرفور بفتح فاى اوّل و ضمّ دويم است و غين صحيح نيست و آن را فرفر نيز كفته‌اند ابو شكور بلخى كفته
من بچهء فرفورم و او باز سفيد است * بابا ز كجا تاب برد بچهء فرفور
و در قاموس بضم فاء آمده و كفته فرفور و فرفر نام مرغيست و شرحى نداده و در اكثر فرهنكها بجاى فاى ثانى قاف آورده‌اند و بعضى فرخور كفته‌اند حكيم سنائى كفته
سخت بيهوده كوى چون فرغور * سخت بسيار خوار چون ثعبان
و اين شعر مقوى معنى تبهو نخواهد بود ليكن با معنى غوك مناسب است و در ديوان حكيم سنائى ع
سخت پهوده كوى چون فرعون * نوشته شده آن نيز بنا بر دعوى
خدائى فرعون كه دعويش معنى ندارد اما غوك مناسب‌تر است و در تحفة الاحباب بمعنى بينوا و بيچيز آورده و به اين بيت استشهاد نموده شعر
كسى كز در شاه ما دور باشد * خراب و نكون بخت و فرخور باشد
در فرهنك بمعنى قراقروت آورد و كوسفند فربه را نيز كفته‌اند

فرغوك

بفتح فاء و ضمّ غين خاموش و تن زده

فرغول

بمعنى تاخير و درنك و غفلت آمده حكيم اسدى طوسى كفته
بهر كار بيدار و بشكول باش * بدل دشمن خواب فرغول باش
شمس فخرى كفته
اكرت دولت ابد بايد * مكن اندر دعاى شه فرغول

فرغوى

مرغيست از جنس باشه كه بدان شكار كنند بعضى بقاف تصحيح كرده و تركى كفته‌اند و الله اعلم بالصّواب

فرغيش

بر وزن تشويش مويها كه از غايت كهنكى از دامان و كريبان پوستين پيدا باشد و به زمين كشيده شود
بپوستينش كه بر خاك مىكشد فرغيش ع مركبم بود خر لنك و لباسم فرغيش

فرفار

درختى است به قدر چنار بركش مانند برك درخت بادام كلش مانند كل سرخ بسيار خوش‌منظر و باصفا از تحفه نقل شده

فرفر

بفتح هر دو فاء زود زود خواندن و نوشتن انورى كفته
برداشت كلك و دفتر و فرفر فرو نوشت * بر فور اين قصيس مطبوع ابدار
حكيم در مذمّت مفتيان بىتحقيق كفته
پس روان كرده از هوا فرفر * كان فلان ملحد اين فلان كافر
از قافيه كسر فاء وراء مفهوم مىشود اكرچه كافر را با قوامى مفتوح القافيه رديف آورده‌اند

فرفره

چرمى مدور كه كودكان در آن رشته كشند و كردانند و صداى فرفرى از آن آيد و آن را بادفر نيز كويند بحذف ها نيز آمده وقتى در صفت سرعت مركوب كفته‌ام
سريع‌تر ز باد فرشتاب او * عجول‌تر ز اسيا دوار او
حكيم ناصرخسرو كفته
به اين قرار دهر مجو اى پسر قرار * عمرت مده بباد بافسون و فر بحره

فرفريوس

نام حكيمى يونانى معاصر اسكندر بوده و فرفوريوس نيز كفته‌اند

فرفور

اسم قراقروت است كه لغتى تركى است

فرفه

خرفه را كويند و بپارسى پرپهن و معرّب آن فرفخ است و فرمهن و آن را فرفين و فرفينه نيز خوانده‌اند

فرفيون

بر وزن سرنكون نام دوائيست تفصيل آن در مخزن الادويه آمده

فرك

بضم اول بر وزن كرك نام شهركى است در لارستان فارس قريب بزرند و طارم حكومت آن به احكام لار است فرك و تارم و لار و سبعه چهار قصبه‌اند در آن ولايات وقتى مؤلّف در مدح فرمانفرماى فارس كه به آن صفحات رفته بود كفته‌ام كه
بر طارم فلك كذر آور چه جاى فرك * بر آسمان سبعه بنه پاچه جاى لار تا جاى زر ثواقب زرّين كند نياز * تا جاى در كواكب درى كند نثار

فركاه

بر وزن دركاه ترجمه لفظ حضرت است بپارسى كه مركب است بمعنى تخت بزرك با فر و شكوه

فركند

در اصل بتديل بركند بوده و فرغند و فراكن زمينى كه آب و سيل آن را تراشيده باشد و بمعنى جوئى كه تازه بكنند و آب در آن روان كنند شمس فخرى كفته
كسى كه روشنى چشم او نه از رخ تست * هميشه باد دو چشمش دبان دو فركن
هم او كفته
وقت سيرش چو كوه و چه دريا * پيش كامش چه كوه و چه فركند
و بمعنى چيز پوسيده و از هم ريخته