تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤

فرسك

به دو كسره و سكون سين مهمله شفتالو بود

فرسنك

در اصل لغت خرسنك يعنى سنك بزرك است كه بعلامت تعين مقدار ارض در هرجا كه طى آن مقدار مىشده مىنهاده‌اند فرسنك را اعراب معرّب كرده‌اند و فرسخ كفته‌اند و فرسخ هاشمى را دوازده هزار كام مقرر نموده‌اند فرخى كفته
چنين شكار هم او را سزد كه روز شكار * شكارى آرند او را همى ز صد فرسنك
ارزقى كفته
خدنك پرمكش اندر كمان كه كاه كشاد * زمين ندارد در خورد سير او فرسنك

فرسنكسار

آثار و علامتى است كه بر سر فرسنكها در راههاى بيابان كذارند كه مقدار فرسنك معين شود و معنى اين لغت سر فرسنك است

فرسوده

مرقوم شد لاغر و سست و پير و فرسوده بيم و دندان و استخوان سوده

فرشاد

نام نفس فلك مرّيخ است

فرشاد شير

نام حكيمى بوده است معروف از ايران خاصّه از پارس كه در كتاب حكمت اشراق مذكور است رشيدى كفته چون شارح اشراق باصل معنى اين لفظ التفات نكرده كاهى فرشاد شير خوانده و معنى اسد فهميده و اين معنى خطاست و ظاهر است چون بشير فرشا رغبت داشته به اين اسم موسوم شده آنچه از تواريخ خاصه از ناسخ التواريخ معلوم است وى در پنج هزار و يك‌صد و هشتاد سال پس از ظهور آدم در پارس بوده كسب معارف و كشف حقايق از كلمات زردشت حكيم مىنموده و بروش و كنش او مىزيسته و طريقه زردشتيان پسنديده و آيين آنان داشته بكلمات جاماسب حكيم و مصنّفات او تكميل علوم رياضى مىنموده و بيشتر اوقات با ساسان بن بهمن طريق موالفت و مخالطت سپرده است

فرشتوك

همان پرستوك است كه خطاف باشد

فرشته

همان است كه در فرسته مرقوم شد و كفته‌اند شعر
آدميزاده طرفه معجونى است * از فرشته سرشته و ز حيوان كر كند ميل اين شود كم از اين * ور كند ميل آن شود به از آن
مطلق ملائكه و عقول و نفوس را فريشته كويند

فرشك

بفتح اوّل و كسر ثانى و سكون سين خوشهاى كوچك انكور را كويند كه بخوشه بزرك چسبيده باشد و آن را به عربى خسله خوانند و بعضى بكسر فاء و ضم راء و كاف فارسى بمعنى يك دانه انكور كفته‌اند

فرشه و فرش

بالضّم شير حيوان نوزاينده كه فله نيز كويند و در فرهنك جهانكيرى بكسر فاء و سكون راء كفته و فرشاد و فرشاد نيز كويند چنان كه در فرشاد شير كذشت

فرشوادكر

بفتح اوّل و دويّم و سيّم و هفتم براى مهمله زده كاف فارسى لغتى است پهلوى باستانى و لقبى است شاهان تبرستان را كه به عربى ملك الجبال مىخوانده‌اند و چون تبرستان مشتمل است بر زمين صاف و بيشه و كوه حكام قديمى پارسىنژاد آنجا را فرشواد كرشاه مىناميده‌اند و كر بمعنى پشته و كوه است و معرب آن جر است و جر بكسر جيم زير و جور بضم جيم زبر را كويند و پارسيان نام آن طايفه را اسپهبد و اعراب ملك الجبال مىكفته‌اند و در آثار الباقيه ابو ريحان بطريق معرب اصفهبديه و الفر جوار جرشاهيه مرقوم است و بخاطر مؤلف مىرسد كه اين لقب دعا كونه از رعاياى مازندران نسبت با سپهدان كه ملك‌الجبالند باشد يعنى خوب شواد شاه پشته و كوه و اللّه اعلم بالصواب

فرشيد

نام برادر پيران ويسه بوده است و برادر ديكر آن لهاك نام داشته و بعد از كشتن پيران آن دو برادر نيز بر دست كستهم كشته شدند چنان كه فردوسى كفته
برفتند لهاك و فرشيد ورد * بدان ديده كه بر ز دشت نبرد بديدند كشته بديدار خويش * سپهبد برادر جهاندار خويش

فرشيم

بر وزن تسليم بمعنى قسم و جزو باشد چنان كه كويند فرشيم اول و فرشيم دويم يعنى جزو اوّل و قسم دويم

فرغار

بمعنى آغار است كه خيسانيدن باشد رضى الدّين نيشابورى كفته
دل تو سخت و مرا نرم‌دل آرى چه عجب * نرم باشد چو همه ساله به خون فرغار است
فرغرده خبيده و فرغاريدن مصدر آنست

فرغانه

بفتح اوّل بر وزن هر خانه نام شهريست مشهور از بلا و ما وراء النّهر بتركستان و به طرف شرقيش كاشغر و غربيش سمرقند و جنوبيش كوهستان بدخشان و شماليش پيش از اين الماليغ و نيكى كه آن را تراز مىكويند آباد بوده در اين اوقات خرابست و در اين ايام دار الملك آن ولايت را كه كو كن بوده خوغند خوانند اثير آخسيكتى كفته ع فرغانه به زير سم او زير و زبر شد مولوى معنوى كفته
كفتم ز كجائى تو دستى زد و كفت اى جان * نيميم ز تركستان نميم ز فرغانه
فقير نيز در غزلى كفته‌ام
آن كمشده را جويان و اندر طلبش پويان * زين كوچه بدان كوچه زين خانه بدان خانه
در يثرب و در بطحا در بصره و در صنعا در ايران در توران در خيوه و فرغانه و ديكر نام شعبه‌ايست از نهاوند