كز نكورويان زشتى نبود فرزاما
فرزان
بر وزن ارزان بمعنى علم و دانش و حكمت كه آن دريافتن افضل معلومات و افضل علم است حكيم بهرامى سرخسى كفته مخالفان تو بىفرهاند و بىفرهنك موافقان تو بافرهاند و بافرزان
فرزانه
داناى منسوب بفرزان و هاء براى نسبت است و بمعنى حكيم آلهى مشهور است و مقابل آن ديوانه است
فرزبود
بفتح اوّل و باى ابجد بر وزن كرم سود بمعنى حكمت است كه افضل معلومات است
فرز زميار
فرز بمعنى بزرك و زميار بمعنى نماز است بفتح اول و زاى ثانى و نماز نيز فارسى است و نماز بردن سو يعنى طرفى كه بايد سجده كرد كه به عربى قبله كويند و صلوة عربى فرز زميار است يعنى نماز و سجده بردن بيزدان
فرزنشاد
بفتح اوّل و زاى هوز و سكون راى قرشت و نون بمعنى مراقبه است يعنى سر به جيب فروبردن و متفكر و متذكر بودن ويژه درونان يعنى صاف درونان صاحبحال و سالكان ذاكر صاحبكمال
فرزه
بمعنى فرزد است كه مرقوم شد يعنى نبزه چون فرزه نشست بر لب جو
فرساد
بر وزن فرهاد حكيم دانشمند را كويند
فرسار
بر وزن زربار بمعنى قوت عدل و نيروى داد است و آن از اختيار نمودن حدّ وسط در عقل و شهوت و تهذيب قوت عملى حاصل شود
فرسان
بكسر فا حيوانى است كه از پوست آن فرو يعنى پوستين سازند و كفتهاند فتك است
فرسانيدن
بر وزن ترسانيدن بمعنى كهنه كردن و از هم ريزانيدن و بر اين قياس فرسايد و فرسانيد و فرساى و فرسد و اغلب را شواهد بسيار است الافرسد شمس فخرى كفته كه دست فنا دامنش را نفرسد يعنى نفرسايد
فرسودن
يعنى كهنه شدن و بر اين قياس فرساد فرسوده فرساينده حكيم ناصرخسرو كفته يكى بىجان و بىتن ابلق اسبى كو نفرسايد بكوه و دشت و دريا بر همى تازد كه ناسايد هم او كفته بسود چنكش و فرسوده كشت ندانش چو تيز كرد بر او مرك چنك و دندان را و فرسايد را فرسويد نيز كفتهاند چنان كه مولوى كفته
تو را اكر نفسى هست غير عشق مجوى * كه چيست قيمت مردم مر آنچه مىجويد
بكو غزل كه به صد قرن خلق اين كويند * نسيج را كه خدا يافت آن نفرسويد
فرسب
بفتح اول بمعنى شاهتير كه بام خانه را بدان پوشند فردوسى كفته سراپاش چون آبنوسى فرسب
فرسته
بكسر تين بمعنى فرستاده و ملك را كه فرشته كويند در اصل فرسته بوده بسين مهمله و شين معجمه شهرت نموده چه او نيز فرستاده خداست و رسول است بخلق و در عربى نيز ملك كويند و ملك بمعنى رسولست كه فرشته باشد و بسيار لغاتست كه تبديل يافته چنان كه كشتى بضم كاف كه دو تن بر يكديكر چسبند تا يكديكر را بيفكنند در اصل بسين است عنقرب در حرف كاف با مثالش خواهد آمد حكيم اسدى طوسى در كرشاسبنامه بمعنى فرستاده و رسول كفته فرسته برون كرد كرد دلير بدادش نوندى غرابى به زير چو شب بود ليكن چو بشتافتى بتك روز بكذشته را يافتى
سوارش از ان باز ناورد پاى * مكر بر در شاه كابل خداى
فرستاف
بكسر تين و سكون سين شب نوروز را كويند و اين لغت مركب است از فرست و نافه كويند وجه آن اين است كه در زمان كذشته پارسيان در شب عيد تحويل حمل براى دوستان نافه فرستادندى كه خانه و محفل و لباس را بدان مشكين و معطر نمايند و فرست نافه مخفف شده فرستاف كرديده و فرستافه نيز كويند فردوسى كفته
فرستاف بخت تو فيروز باد * شبان سيه بر تو چون روزباد
حكيم انورى كفته
شب محنت به آخر آمدوشد * شب فرستافه روز تو نوروز
حكيم رودكى كفته
شب قدر وصلت ز فرخنده كى * فرحبخشتر از فرستافه است
فرستون
بر وزن شفق كون ترازوى بزرگ است كه آن را كپان كويند يعنى بزرك و قپان معرب آن شده و صحيح فرستون است معرب كرستان كه در حرف كاف بيايد و تاء مؤلف معرب است حكيم فرخى كفته
كر تو بخواهى بضرب تير بسنى * چون قلم آهنين عمود فرستون
ديكرى كفته
خواهى بحسابش ده و خواهى بكزافه * خواهى تبر ازو ده و خواهى بفرستون
فرسنداج
مطلق است انبيا را كويند و امت بضم اول و تشديد ثانى پيروان انبياء و راه دين را كويند و در برهان چنين آمده آنچه از دساتير معلوم مىشود هم نام كيش و آئين مه آباد است و هم نام امت و پيروان او و امت را در پهلوى هاوس و هاوشت بضم واو سرايند و در فرهنك دساتير چنين مرقوم است و بشيز اين لغات كه در جهانكيرى و سرورى و رشيدى و برهان موجود نيست از فرهنك دساتير نامهاى قديم پارسيان بدست آمده و مرقوم شده