فرخروز
نام پردهايست از موسيقى و صوتى از مصنّفات باربد و نام لحن بيست و هفتم از سى لحن باربد
فرخ زاد
بمعنى مبارك زاد چه فرخ بمعنى مبارك است
فرخسته
بمعنى خوب و مبارك و مخفف فرخجسته است
فرخش
بفتح اوّل و ثانى كفل اسب چنان كه در فرخج كذشت
فرخشور
بفتح اول و ثانى و ضم شين بمعنى پيغمبر و رسول و نبى است و همانا اصل در آن فرخ و خشور بوده يعنى خوب پيغمبر و آن را فرزفر جيشور نيز كفتهاند يعنى بزرك پيغمبر و اين لغت از دساتير منقول است
فرخشه
بفتح فاء و خاء نانى كه از نشاسته و لوزينه بپزند و به عربى قطيفه و قطايف جمع آنست حكيم رودكى كفته
بسا كسا كه بره هست و فرخشه بر خوانش * بسا كسا كه جوين نان همى نيابد سير
و باضافه تاى نيز آمده كه فرخشته باشد شاعر كفته
بينم ز بينى تو و مغز تو كوز مغز * وز جبههء تو صورت فرخشته شد پديد
فرخميد
به وزن شنبليد ماضى فرخميدنست يعنى پنبه زدن و فرخميده پنبهزده از دانه جدا كرده را كويند
فرخنج
بفتح فاء و خاء و سكون راء و نون بمعنى نصيب و بهره حكيم اسدى كفته
مرا از تو فرخنج جز درد نيست * چو من سوخته در جهان مرد نيست
در فرهنك جهانكيرى بمعنى نفع و سود كفته و بمعنى ناز و طرب آورده و اين بيت شاهد كرده
فرخو
بفتح فاء و خاء پيراستن تاك و كشت مرادف پرخو چه خو چنان كه كذشت بمعنى كندن نيز آمده شمس فخرى كفته شعر
شاخ كل لعل و كوهر آرد بار * كر نبام كفت بود فرخو
فرخويدن
بر وزن فهميدن بمعنى پيراستن تاك و كشت و باغ حكيم عنصرى كفته
ز فرخيدنش چون بپرداختى * چو كل جاى خواب از چمن ساختى
فرخوى
بمعنى فرخ خويست چه خوى بمعنى مطلق خلق است و اخلاق جمع آنست
فردانش
بفتح اول بمعنى علم نيكو و با معنى و كنايه از علم فرزانكى يعنى حكمت چنان كه فرزان بمعنى حكمت و فرزانه حكيم و عاقل معنوى
فردر و فردرد
بفتح فاء و دال بمعنى فداوند يعنى چوب پس در و اصل در آن پى در بند بوده فدروند شده و آن را فردره كفتهاند
فردفر
ربّ النّوع انسان را كويند يعنى پودرنده او را
فردوس
در برهان و جهانكيرى كفته بكسر اول و ثالث و سكون ثانى و واو و سين بىنقطه بهشت و باغ انكور را كفتهاند در مجمع البحرين كفته لغت رومى است كه به عربى نقل شده و بمعنى باغ است و اصل در آن پرديس بوده بكسر باى پارسى و به زبان فرنكى مىكفتهاند كه باغ مشرق معنى آن بوده و ابو ريحان بيرونى خوارزمى كفته است در آثار الباقيه از كتاب سعيد بن محمد بتقريبى كه بودند آدم و حوا در موضعى كه مسمّى به پردوس بود و آن موضع از عدنست تا سرانديب و معدن عود و قرنفل و ساير چيزهاى معطّر خوشبو و ذكر سرانديب در حرف سين كذشته و فراديس به عربى جمع فردوس است شمس الدّين حافظ شيرازى كفته
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب آبادم
هم او كفته
باغ فردوس بپاداش عمل مىبخشند * ما كه رنديم و كدا دير مغان ما را بس
فردين
بفتح اوّل نام ماه نخست از سال و آن مدت ماندن آفتاب است در برج بره كه به عربى حمل كويند و اين لغت مخفف فروردين و فوردين است سيد عبد الواسع جبلى كفته
تا بادبزان سرد بود در مه آذر * تا برك رزان زرد بود در مه فردين
اين لغت و اين بيت در جهانكيريست و در رشيدى و برهان و در سرورى و تحفة الاحباب نيافتم همانا به ملاحظهاى كه برك رزان در بهار سبز مىشود نه زرد نپسنديدهاند ناچار نوشتهام و پس از رجوع بديوان عبد الواسع جبلى معلوم شد كه بيت چنين است
تا باد بزان سرد بود در مه آذر * تا برك رزان زرد بود در مه تشرين
بدخواه ترا باد نفس بر نسق آن * بدكوى ترا باد دورخ بر صفت اين
معلوم شد كه صاحب جهانكيرى خطا كرده يا كاتب بجاى تشرين فردين نكاشته
فرزد و فرزه
بضمتين سبزه تازه و تركه بر روى آب پيدا شود و در زمستان و تابستان سبز باشد نظامى كفته
از خانه چو رفت بر سر كوى * چون فرزه نشست بر لب جوى
فردوسى كفته
فزونتر ز كيوان ترا او زمرد * برخشانى لالهاندر فرزد
و عموما سبزه را كويند خصوصا نباتى كه آن را مرغ كويند و جاى انبوهى آن را مرغزار نامند و بعضى بيخ آن را سعد دانستهاند
فرژ
با اوّل و ثانى مضموم و زاى عجمى كياهيست تلخ كه دواى درد شكم است و كفتهاند ريوند است ناصرخسرو كفته
كه دانست كاين تلخ و ناخوش هليله * حرارت براند ز تركيب انسان
كه فرمود اوّل كه درد شكم را * فرژ بايد از چين و از روس و آلان
فرزام
بالفتح بمعنى لايق و سزاوار و در خورد آن را از در نيز كويند دقيقى كفته
مكن اى روى نكو زشتى با عاشق خويش