تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
و نشنيدهء وقتى مشهود كردد كه بتازى آن را كشف كويند و فرداب نيز بمعنى وحى است و خداوندان فرداب و فرتاب يعنى صاحبان وحى و كشف از لغات فرهنك دساتير نقل شده

فرتاش

بر وزن پرخاش در برهان بمعنى وجود آورده كه مقابل عدم است و ناور فرتاش بمعنى ممكن الوجود است

فرتو

بفتح اول و ضم تاء بمعنى عكس كه پرتو نيز كويند

فرتوت

پير سالخورده و از كار رفته را كويند

فرتود

بفتح اول و ضم سيّم بمعنى روشن ساختن دل و تصفيه قلب است و رنج و رياضت و پرستش يزدان و مراقبت ذكر و ياد يزدان در دل كه به عربى آن را مجاهده كويند و ترجمه لفظ اشراق است زيرا كه حكيم اشراقى را فارسيان فرتودى كويند چنان كه وقتى كفته‌ام
پير فرتوت چرخ برنا طبع * از پى خدمتش بفرتود است

فرجاد

بر وزن فرهاد بمعنى فاضل و دانشمند است

فرجام

آخر كار و انجام نيز كويند و فرجامد و انجامد يعنى بانجام و فرجام رساند ناصرخسرو علوى كفته
ليكن فلكت همى بفرجامد * فرجام نكر كه فتنه بر جامى

فرجامكاه

بمعنى كور است كه قبر باشد آن را فرجامكه نيز كويند چه جاى آخر جسم است

فرجد

بفتح فاء و جيم پدر اعلى و اين مركب است از پارسى و عربى زيرا كه فر بمعنى پدر فارسى و جد عربى و جد را بپارسى نيا كويند و نياكان بمعنى اجداد باشد امير خسرو دهلوى در مدح سيدى كفته
نور جد از جبههء او تافته * فرّجد از فرجد خود يافته

فرجمند

بر وزن و معنى ارجمند در برهان آمده است

فرجند شاى

بر وزن فرزند زاى باصطلاح صوفيه ايزديان پارسيان بمعنى مرتبه فوق است كه حق را در خلق پوشيدن و خالق را از مخلوق جدا دانستن باشد و اين مرتبه را پارسيان نشيبسار كويند يعنى پايه پست كه عوام دارند

فرجود

معجزه و اعجاز و خارق عادتست اكر از انبياء صادر شود معجزه و اكر از اولياء بروز كند كرامت كويند در نعت حضرت وقتى كفته‌ام
دعويش را هزار برهان است * فرّه‌اش را هزار فرجود است
و اين لغات از فرهنك دساتير بدست آمد در فرهنكها نمىباشد

فرخ

بمعنى زيبارخ و خجسته‌رويست و اين در اصل فررخ بوده يعنى خجسته رخ و نورانى رخ و در استعمال چنان كه رسم پارسيان است يك راء را حذف كرده و بجاى آن تشديد كذارده و نام روز دويم است از خمسه مسرقه و سالهاى ملكى

فرخار

بفتح فاء شهريست از تركستان منسوب بخوبرويان و مشك فرخارى و ترك فرخارى معروفست و من وقتى كفته‌ام
شد ايوان چو بتخانه رنك رنك * ز بت روى فرخار و نوشاد و شك

فرخاش

همان پرخاش است كه مرقوم شده

فرخاك

بفتح اوّل بر وزن افلاك موى فروهشته كه از درازى كويا بر خاك افتاده است چه فر بمعنى بالاست كويا بالاى خاك افتاده و بجاى كاف لام نيز آمده و فرخاك بمعنى قليه كه بالاى آن تخم مرغ ريزند زيرا كه فر بمعنى بالا و خاك بمعنى تخم مرغ است و اين غير يزداد است

فرخال

همان فرخاكست كه مرقوم شد همه را تا بكمر سلسله‌هاى فرخال

فرختار

بكسر اوّل و ضمّ ثانى بمعنى فروشنده چنان كه خريدار خرنده حكيم قطران كفته
هركز نبود خلق فرختار چو تو حور * مانا كه ترا رضوان بود است فرختار
حورى كه فروشنده آن رضوان باشد آن را نبود جز ملك راد خريدار

فرخج

بضمّتين و جيم پارسى كفل اسب را كويند مرادف فرخش ابن عماد كويد
دمش بد بمانند كاو كشاورز * فرخجش چو پيلى و كردن فرس‌سان
و بمعنى رشوه نيز آمده استاد لبيبى كفته
بدهم بهريك نكاه رخش * كر پذيرد دل مرا بفرخج

فرخجسته

بفتح اوّل و ضم ثالث بمعنى خجسته و ميمون و مباركست و آن را فرخنده نيز كويند و فرخ بمعنى زيبارويست يعنى خوب‌رخ

فرخان

بتشديد نام يكى از ملوك مازندران بوده معاصر خلفاى عباسيان و حال او را مفصّلا در نژاد نامه باستان نوشته‌ام مجملا تمامت تبرستان تا نيشابور در تصرّف او بوده او از خليفه عرب ذو المناقب لقب داشت و بمعاويه متابعت نموده مصقلّه بن مبيره شيبانى باذن معاويه با چهار هزار كس بمحاربه وى آمده دو سال بمبارزت پرداختند آخر مصقله كشته شد قطرى خارجى نيز وقتى از حجاج ثقفى كريخته بمازندران آمده پناه بفرخان برده بعد طمع بمازندران كرده فرخان او را و همراهان او را بقتل آورده آخر بروز كار سلمان بن عبد الملك اموى دركذشته مدّت هفده سال ملك داشته بعد از وى دار مهر پسرش حكمرانى كل تبرستان يافته تا وقتى كه دركذشته