تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
و فراشيدن معروف است

فراغ

بضّم اوّل در برهان آورده و اما بفتح اولى است بمعنى باد سرد پارسى است و بمعنى فراغت عربى شمس فخرى بهر دو معنى آورده و كفته
يكدم فراغ نيست ظفر را ز دركهش * از بيم آنكه بر سر او بكذرد فراغ

فراك

در برهان بضّم اوّل بمعنى پشت كه مقابل روست آورده و بمعنى پليد و پلشت نيز كفته‌اند در فرهنك نيافتم

فراكرد

بفتح اوّل و كسر كاف پارسى نام درياى بزرك است كه بركرد عالم مىكردد و بجهة احاطه بر دور كره خاك به عربى آن را محيط كويند و مطلق دريا را بپارسى زره كويند چنان كه در زره مرقوم شده و مملكت چين قريب به آن درياست و ملك موسوم بجيان بر لب آن دريا واقع است كه بعضى ماچين دانسته‌اند و در ميان اهل ايران چنين مشهور شده ناصرخسرو كفته از رشك بت‌پرستان در هند و چين و ماچين امّا تحقيق آنست كه چين دو شهر بزرك بوده است يكى را كه بزرك بوده مه چين مىكفته‌اند و ديكرى كه كوچكتر بوده كه چين مىناميده و آنكه مه چين بوده بماچين مشهور كرديده و كه چين را در اين ايام كه چين بضم كاف مىخوانند و چون از هندوستان به راه دريا بچين خواهند رفت اول بكه‌چين مىرسند كه پيكوه نام شهر آن ولايتست و معدن ياقوت بزرك و اعلى است و اعراب آن را معرب كرده فايجوه خوانند

فرامرز

نام پسر رستم است فردوسى در صفت او كفته
فرامرز نشكفت اكر سركش است * كه پولاد را دل پر از آتش است چو ناورد با سنك خارا كند * همه راز خويش آشكارا كند
و آن در اصل فرمرز بوده يعنى شكوه زمين چنان كه كيومرث يعنى بزرك زمين و تهم‌مرز يعنى شجاع زمين كه تهمورث معرب آن است

فرامش و فرامشت

بمعنى فراموشى است شيخ نظامى كفته
زبانش كرد پاسخ را فرامشت * نهاد از عاجزى برديده انكشت
در كل چيدن كلچينان كفته‌ام
هركس كه بباغ آيد يك توده كل سرخ * در دامن و در جيب و بغل دارد و در مشت اين غم كه حبيبش بفرامشت رقيب است * هركز نكند بلبل بيچاره فرامشت

فرانك

نام مادر فريدون فرخ بوده كه او را در بيشه مازندران پنهان نموده چنان كه در تواريخ است

فراوند

همان فروند كه مرقوم شده است

فراويز

بمعنى سجاف جامه است و فرويز بحذف الف نيز آمده

فراه

شهريست نزديك بسبزار هرات و از آنجاست ابو نصر فراهى صاحب نصاب الصّبيان و طايفهء از ملوك در آنجا حكمرانى كرده‌اند كه با شاهان سيستان قرابت داشته‌اند و فراه و سبزار اكنون از لواحق هرات محسوبست و معين الدّين جامع تاريخ هرات نوشته در يك‌فرسنكى فراه كوهى است كه آن را بارندك كويند و در آن كوه طاق سنكى است كه هميشه از آنجا آب مىچكد و مردم بدانجا به زيارت و طلب حاجات مىروند و هركس در پاى اين طاق سنكى دست بدعا بردارد اكر چكيدن آب افزود او كامروا خواهد شد و اكر قطع شد و از چكيدن ايستاد حاجت‌روا نمىكردد و اصرارى در حقيقت داشتن اين معنى كرده است و مشهور است شعر حكيم فاضل ابو نصر فراهى كه كفته چنين كويد ابو نصر فراهى

فراهان

قصبه‌ايست از عراق عجم معروف و به خوبى آب و هوا موصوف مردم با اعتبار و غرّت و كمال و دولت از آنجا برخاسته‌اند مانند ميرزا حسين متخلّص بوفا كه وزير وكيل زند بوده و ميرزا عيسى مشهور بميرزا بزرك قايم‌مقام كه سالها خدمت بخاقان مغفور و وزارت بوليعهد غفران‌مآب كرده و حاجى ميرزا موسى خان متولىباشى آستانه مباركه حضرت على بن موسى الرّضا و ميرزا ابو القاسم قايم‌مقام و ميرزا حسن وزير و ميرزا معصوم پسران قايم‌مقام اول بوده‌اند و اين طايفه سادات در هزاوه فراهان ساكن بوده‌اند و نسب شريف ايشان به حضرت علىّ الثّانى زين العابدين امام همام صلوات اللّه عليهم اجمعين مىپيوندد

فراهست

بفتح فاء و هاء بمعنى شان و شوكت و زيبائى

فراهيخته

بر وزن درآويخته يعنى بركشيده و ادب كرده و آن را فراخته و فرهيخته نيز كفته‌اند و مصدر آن فراختن است

فرب

بفتحتين و باء موحّده در آخر نام روديست بخراسان ناصرخسرو كفته رود آهوى است بيم و ايمنى رود فرب

فربال

بالاخانه تابستانى را كويند كه اطراف آن در و پنجره‌ها داشته باشد و آن را فرباله نيز كفته‌اند

فربود

بر وزن فرمود بمعنى راست و درست چه فربود كيش و فربود دين كسى را كويند كه در كيش و ملّت و مذهب خود راست و درست بوده باشد و فربودى منسوب بفربود است

فربى

بمعنى فربه مقابل لاغر است

فرت

بفتح اوّل تارجامه ضدّ پود و بضم كياهى كه درد شكم را سود دارد

فرتات

در لغت پارسى باستانى به آن معنى است كه ناديده