تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

فدرنك

بفتح فاء و راى مهمله و سكون دال و نون و كاف پارسى در آخر چوبى كه پس دروازه براى بستن در استوار كنند و در تحفة الاحباب حافظ او بهى كويد چوب كازران كه بدان رخت كوبند خسروى در هجو كفته
پاى بيرون منه از پايكه دعوى خويش * تا نيارى بدركون فراخت فدرنك
و فدوند نيز بدين معنى است و تبديل يافته

فدرونك

بفتح فاء و نون و ضمّ راى مهمله سنكى كه براى دفع دشمن به بالاى كنكره حصار كذارند

نمايش دويّم در فاء باراء

فر

بفتح اوّل بمعنى شان و شوكت و رفعت و زيبائى و نور و روشنى فرمند و فرهمند و فرهومند بمعنى مردم نورانى و آن را پرويره نيز كويند حكيم فرخى كفته
شادباد آن سوار سرخ قباى * كه همى آن شكار برد بسر
راست كفتى كه آفتابستى بر جهان كستريده تابش وفر

فرا

بمعنى نزديكست فرارفت يعنى نزديك رفت و بمعنى بالا و بمعنى پيش و بمعنى دور نيز آورده و در ادات الفضلا بمعنى كنج و ميان و در جهانكيرى بمعنى سوى و بمعنى برو درآمده وقتى كفته‌ام شعر
اين هفت توى كنبد و اين شش درى سرا * از شيب تا فراز فروديدم و فرا

فرباره

بمعنى فروشان و عظمت و شوكت است

فرابرز

بضم باى موحّده نام مردى از امراى دارا كه او را بجنك اسكندر رخصت نمىداده

فراپوش

بباى پارسى يعنى بيهوش

فراتين

كفتار و سخن آسمانى چه فراتين نوا بمعنى آسمانى زبانست و تبديل فرازين است كه از دساتير نقل شده است

فراخا و فراخنا

بمعنى فراخى و محلّ فراخى چنان كه شكنا محلّ تنكى و فرخا نيز كفته‌اند

فراختن و فراشتن

بلند ساختن و بر اين قياس فراخت و فراشت الى آخره

فراخيدن

موى بر تن خاستن است

فرارون

بفتح فاء و ضم راى دويّم چيزى كه بازپس رود فريرون نيز آمده و اين لفظ را بر خمسه متحيّره يعنى عطارد و زهره و مرّيخ و مشترى و زحل اطلاق كرده‌اند چرا كه رجعت دارند و ماه و مهر ندارند فردوسى كفته
ستاره سمر چون فرارون بيافت * دويد و بسوى فريدون شتافت

فرارجام

نام روان سپهر ثوربت است

فرارش

بكسر رابع نام فرشته ربّ النّوع اسب است

فراز

همان افراز ضد نشيب بجميع معانى اوّل بمعنى باز باشد چنان كه كويند از وى فراز بمعنى از وى باز دويم بمعنى نزديك سنائى كفته
چون بر اهل شهر باز شدند * برشان ديكران فراز شدند
سيم بمعنى بالا و بلند چهارم بمعنى پوشيده و بسته پنجم بمعنى باز كرده حافظ كفته
حضور مجلس انس است دوستان جمعند * و ان يكاد بخوانند و در فراز كنيد
جهانكيرى بمعنى جمع‌آورده فردوسى كفته
بارمان داروند مرد هنر * فراز آورد كونه كون سيم و زر
در اينجا بمعنى نزديك هم درست است ششم در نسخه و فانى بمعنى خون آورده و الله اعلم بالصّواب

فرازآباد

بمعنى عالم بالاست

فرازمان

حكم و فرمان عالى است

فرازين‌اروند

يعنى زبده و خلاصه عالم علوى بوده و نام كتابى بوده پارسى از تاليفات شاهنشاه عجم جمشيد جم

فرازين پايه

مرتبهء اعلى بخلاف فرودين پايه چه فراز و فرود ضدّ يكديكرند و اين لغات از فرهنك دساتير نقل شده در فرهنك و برهان نيست

فراستوك

تبديل پرستوك است

فراسياب

همان افراسياب پورپشنك شاه تركستان كه سابقا مرقوم شده خاقانى كفته
تيغ فراسياب چه خون سياوشان كدام * در قدح كلين نكر عكس شراب كوهرى
و نسب او بهفت واسطه بفريدون فرخ مىرسد و كفته‌اند از اولاد سلم و تور جز افراسياب پادشاهى نيافته و فريدون پانصد سال زيسته تا زمان منوچهر زنده بوده در ميان فريدون و جمشيد ده پشت واسطه بوده

فراسيون

بالفتح و سين مهمله و ضم ياى حطّى كياهى است كه به عربى صدف الارض كويند و در مؤيد كويد كند ناى كوهى است و در كتب طبّى نيز چنين است

فراشا

بر وزن تماشا حالتى كه براى آدمى پيش از رسيدن تب عارض مىشود موى بر تن برميخزد و پوست درهم مىآيد و آن را به عربى قشعريره كويند و فراشيدن و لرزيدن و موى بر تن خاستن باشد

فراشت

بمعنى بالا برد و آن را افراشت نيز كويند و فراشته