تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
مردمان چون صورت فانوس سركردان در او

فانه

بر وزن و معنى پايه و در پاى پارسى كذشت يعنى چوبى كه ميان شكاف چوب كذارند و چوبى كه در پس دروازه براى بستن در استوار كنند فخرى كفته
سر او را نهند نجّاران * در ميانهاى چوب چون فانه
ناصرخسرو علوى كفته
ترا خانه دين است و دانش روا نشو * درين خانه و سخت كن در نفانه

فايند

بر وزن جاويد معرّب پاينده است و نوعى از حلوا و بمعنى قند و شكر نيز كفته‌اند شيخ سعدى كفته
ز بنكاه حاتم يكى نيكمرد * طلب ده درم سنك فاينده كرد
مؤلف كويد فاينذ همانا عربيست و قند معرّب است آب نيشكر اكر پس از طبخ و انعقاد بىتصفيه باشد آن را قند سياه كويند و اطبا آن را شكر سرخ خوانند و شكر بر سه نوع است يكى سياه رنك ديكر سرخ‌رنگ ديگر سفيد چون شكر سفيد را بجوشانند و صافى نموده منعقد كردانند آن را نبات سفيد كويند و چون مرتبه ديكر تصفيه كرده در ظرفى بريزند كه در آن جدا كردد آن را شكر سليمانى كويند چون سيم بار تصفيه نمايند و در قالب صنوبرى بريزند آن را فاينذ كويند كه بپارسى قند باشد و اكر در طبخ ثالث مبالغه نموده باشند آن را بلوج خوانند كه بپارسى قند مكرر كويند و چون طبخ ديكر داده شد آن را نبات سنجرى و اكر در طبخ ثالث به قدر عشران شير تازه اضافه نموده بجوشانند تا منعقد شود آن را طبرزد كويند و اكثر قند مكرّر را مخصوص به اين اسم دانسته‌اند و الله اعلم

فايد

بر وزن شايد كلمه انتها است يعنى تا كه به عربى حتى كويند قطران كفته خداوند است و مير ميرزاد است ز عهد عصر آدم فايد اكنون در فرهنك چنين نوشته شايد تا باكنون كفته باشد و اللّه اعلم

نمايش اوّل در فاء با تاء قرشت

فتاليدن

بكسر اوّل بمعنى كندن و ريختن و شكافتن و كسستن و جدا كردن آمده است

فتال

بمعنى فتار است و فتاليدن مصدر آنست و فريدن و فتليدن نيز آمده بحذف الف و بر اين قياس فتال بمعنى شكافت چنان كه ازرقى هروى كفته جزاز كشاد تو در چنبر فلك كه برد فروغ خنجر الماس فعل مغز فتال منوچهرى دامغانى راست
اى ملك اين ملك را تو دانى معنيش * مال بكيرد سر خوارج بفتال
هم او كفته
آتش و دود چو دينال يكى طاووسى * كه بر اندوده به طرف دم او قار بود
وان شرر كوئى طاووس بكرد دم خويش * لؤلؤى خورد فتاليده بمنقار بود
هم او كفته
نافه را و مشك را و سيم را و جام را * بر فراز و بر فتال و برفشان و بر كراى
استاد عماره مروزى كفته
باد برآمد بشاخسار شكوفه * بر سر مىخواره برك كل بفتاليد
مشدّد نيز آمده حكيم قطران تبريزى كفته
خواهى كه نكردد چو شب تيره مرا روز * زان سنبل مفتول بكل رشته مفتّال
فتريدن و فتليدن نيز آمده حكيم سنائى كفته
يكده بكش قنديل را * بيرون كن اسرافيل را پر برفتر جبريل را * نه لا كذار آبخانه لم

فتراك

بالكسر دوالى كه از زين آويخته براى بستن چيزى و آن را بتركى غنجقه كويند
تو چون خنجر كشى فتراك‌جويان * سر بدخواه بر بالين پسندند
و آن را ترك و تركون و ترك‌بند صاحب برهان نوشته كه آن را بتركى قنجقه كويند حق آنست كه اين لغت تاتاريست و آن را غنجوغه بزيادت واو قبل از غين كويند ولى در پارسى بسيار استعمال شده بمرتبهء كه مثل پارسى است

فجام

بمعنى همان فاجام است كه كذشت

فخراج

نام ياقوتى بوده از جوهرهاى خاصّه محمد شاه بابرى كه بتصّرف نادر شاه افشار آمده باد و قطعه الماس بزرك كه يكى را درياى نور و ديكرى را كوه نور مىناميده‌اند اكنون درياى نور در تصرف شاهنشاه ايرانست و كوه نور در تصرف پادشاه انكليس و فخر اجرا راجه ريخت سنكه از شجاع الملك افغان كرفته وقتى مؤلف كفته
تو كفتى كه فخراج رخشنده است * كه از تاج شه نور بخشنده است

فخفره

بفتح هر دو فاجو باشد مولوى كفته
آن يكى مىخورد نان فخفره * كفت سايل چون بد نيستت شره كفت جوع از صبر چون دوتا شود * نان جو در پيش من حلوا شود كر شره و حرص ز دل كم شود * فخفره نزديك تو كندم شود
بعضى كفته‌اند نان بسيار خشك شده

فخم

بفتحتين چادرى كه نثارچينان بر سر چوب كنند تا نثار از هوا كيرند عنصرى كفته
از درم كرد كردن بفخم * نه شكر چيد هيچ‌كس نه درم
و اصح و افصح بپاى فارسى است و آنان كه با را جزو كلمه لغت دانسته‌اند سهو كرده‌اند

فخميدن

دانه از پنبه جدا كردنست و بر اين قياس فخميده و فخميد خجسته كفته
جوان بودم و پنبه فخميدمى * چو فخميده شد دانه برچيدمى

فخن

بفتحتين ميان باغ و در فرهنك جهانكيرى به سكون خاء آورده

فدره

بفتح فا و راء مهمله بوريا و مانند آنكه بر بالاى سقف اندازند و كل اندانيد