از آنجا بوده و ديكرى فارياب از نواحى بلخ كه ظهير الدّين فاريابى شاعر منسوب بدانجاست و آن را فرياب نيز كويند
فارد
بكسر راء بر وزن بارد يكى از بازيهاى هفتكانه نرد كه فريد نيز كويند و در عربى بمعنى يكانه است
فارس
ولايت وسيع مشهوريست يك حدّ آن از جهة عراق ارجان و از سمت كرمان سيرجان و از جهت سند مكران و از ساحل هند سيراف و فارس نام پسر طهمورث بوده در معجم كويد او را ده پسر بوده به اين نامها جم و شيراز و اصطخر و فسا و كلواز و اعرفوف و هريك بنام خود ستهرى ساختند و پارس را پنج قسمت كردهاند و هر قسمتى را كوره نام نهاده و كوره اصطخر از همه بزركتر بوده اردشير خوره دارابجرد شاپور جان كويند صد و پنجاه فرسخ طول آن و مثل آن عرض آن بوده و در فارس انهار و جبال و بحيرات مامى بسيار است بعضى مرقوم شده و كذشته است در اين ايام آبادترين شهر آن شيراز است و الله اعلم
فارياب
در فاراب مذكور شد كه از نواحى بلخست شيخ سعدى كفته
قضا را من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب به آب
ديكرى كفته ديوان ظهر فاريابى در كعبه بدرّ و اكر بيابى و زمينى را نيز كويند كه با آب رودخانه و آب كاريز مزروع شود بر خلاف ديم كه بايد به آب باران تربيت و سير شود و اصل در آن لغت پرآب بوده باى عجمى بفاء چنان كه رسم است تبديل يافته
فاژ و فاژه
بمعنى خميازه است و فاژيدن خميازه كردن و بر اين قياس است فاژد و فاژيد
فاس
شهريست به مغرب زمين بزرك و دار الملك آن بلاد است و فاس به عربى تيشه را كويند و كفتهاند چون زمين آنجا بس محكم است و تيشه كنده مىشود به اين اسم موسوم شده و صد هزار خانه خوب و عالى در آن شهر موجود است و مردمش صاحب ثروت و دولتند و كلاه ماهوت سرخ كه حال بفس مسهور است مخصوص آنجا بوده و بروم رسيده و بيشتر مردش پيرو و مقلد مالكند و رونده آن را و خطرناك و هالك
فاشان
بر وزن كاشان از قراى نواحى مروات و منسوب بدانجا را فاشانى كويند فاستون نيز نام موضعى است ببخارا كذا فى المعجم
فاشرسين
نباتى است كه ورق آن پهنتر از لبلاب است اما مانند بسلاب بدرخت پيچيده نشود بشيرازى سياه دار و كويند و اين لغت سريانى است و معنى آن دافع شصت علت است كذا فى الاختيارات و در فرهنك فارسين و بعضى فارسين خواندهاند و بمعنى سپندان كه خردل باشد كفتهاند و در برهان كويد شش بندان است و مانند عشقه بر درخت بيچد و اين بر خلاف رشيديست و قول رشيدى راجح است
فاش
بمعنى آشكار و ظاهر است
نور خورشيد در جهان فاش است * آفت از ضعف چشم خفاش است
فاغر و فاغيه
در برهان بكسر غين كفته كلى باشد خوشبو بزردى مايل مانند زنبق و بهندى راى چنسپا خوانند و در رشيدى كفته فاغر و فاغره دانهايست به مقدار نخود دهن شكافته و سخت و در جهانكيرى كفته بكسر غين و حذف هاء فاغر و فاغير كلى است بزردى مايل و خوشبو مانند كل زنبق و در هند راى چنسپا كويند اما در كتب طبّى فاغيه كل حناست و بعضى كفتهاند كبابه چينى است و صاحب قاموس كفته قاغيه شكوفه حناست يا شاخ حنا و در زمين واژكون كارند و شكوفه كه از آن بهم رسد بغايت خوشبو بود و آن را فاغيه كويند با اين تفصيل معلوم مىشود كه فارسى نيست و عربى است
فافا
بمعنى نيكو و بديع آمده و اصل واه واه يعنى وه وه بوده بمعنى خوب خوب واو و فاء با يكديكر تبديل جستهاند و با باء نيز مبدّل شوند چنان كه كذشته
فالاد
نام پارسى رود فرات است كه از مشاهير رودهاى عالم است و از جانب ارمنيّه برميخزد و مصب آن خليج فارس است و ممّر او زياده از هزار و چارصد ميل است و تخمينا هفتاد ميل در جنوب مشرق بصره به دريا انصباب دارد و آن را فالادرود نيز كويند و فرات معرب آنست
فالكباز
بمعنى فالكير است راست كردى فالك باز احسنت ايملك
فام
رنك يعنى كونه و بمعنى قرض نيز آمده مرادف وام و قصبهايست از ولايات خراسان كه مولد شهاب الدّين على فامى است كه در ان شاء و شعر و تاريخ ماهر بوده و آن را بام كويند همانا بام و بربست
فامر و فامره
بضم ميم شهريست در حوالى فرخانه و در نزديك آن بيابانى است كه آهو در آن نافه اندازد و در فارس قريهايست كه آن را فامور كويند
فانوس كردان
بكاف عجمى فانوسى است كه در آن صورتها كشند و آن صورتها به زور دود فتيله بكردند و آن را فانوس خيال كويند شاعرى كفته
دهر فانوس خيال و عالمى حيران در او *