تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
سوزنى كفته
شه غوغائى غوغا شكن كز حكم تير او * بنات النّعش بركردن ز پروين بشكند غوغا

غوك

بر وزن خوك وزغ و بمعنى همان چوب دودله مرقوم وقتى كفته‌ام
شدن غرقه در بحر و مردن بسوك * از آن به كه زنهار بردن بغوك

غول

بالضّم جاى كاو و كوسفند و ديكر چارپايان كه در صحرا سازند و اغول و آغال كويند و غار و مغاك در دشت و كويند ديوى است كه بهر شكل كه خواهد مىنمايد و بدين معنى عربيست و بمعنى كوش كه در اسبغول و خرغول مذكور كرديده و به پهلوى مرد كر كه به عربى اطروش و اصم كويند ابو شكور كفته
كاهى چو كوسپندان در غول جاى من * كاهى چو غول كرد بيابان دوان‌دوان
در جهانكيرى كفته كه بمعنى كوش نيز آمده چنين است و در اسبغول و خرغول نكاشته شده چنان كه مرقوم شده و بمعنى حرامزاده نيز آورده رشيدى كفته در آن تأمّل است و ديكر بمعنى دو طفل توامان يعنى از يك مادر دو طفل يك بار زائيده باشد و چنين است و آن را دو غوله و دغلى نيز كويند اين بيت استاد رودكى را نيز بعد از آن دو معنى نوشته كه كفته
ايستاده ديدم آنجا دزد غول * روى زشت و چشمها همچون دو غول

غولك

كوزه چرم كرفته كه طمغاچيان در آن زر و سيم ريزند و كذشت

غولين

سبوى دهن فراخ كه در لغت آئين كذشته

نمايش هشتم در غين با ياء

غيبه

بفتح پولكهاى آهن و فولاد كه بر جوشن نصب نمايند حكيم عنصرى كفته
بخار غيبه ربودى درختش از جوشن * بلمس حامه دريدى كياهش از خفتان
اسدى كفته
ز خون غليها لاله كردار كشت * سنان ارغوان تيغ كلنار كشت
حكيم ازرقى كفته
طبع مقناطيس دارد زخم او كز اسب خصم * بر دو منزل بكسلاند غيبه بر كستوان

غيداق

موضعى است از دشت قبچاق كه تير آنجا سخت و محكم نور است باشد خاقانى كفته بيك كشاد ز دست تو تير قيداقى چنان معلوم مىشود كه اين لغت تركى است و تبديل غتياق و آن نام طايفه‌ايست مانند قزاق و قلماق

غيژ

همان غيژيدن يعنى راه رفتن طفل بسرين و زانو و غيژار بدين معنى است چنان كه مولوى كفته
لنك و لوك و چفته شكل و بىادب * سوى او مىغيژ داد را مىطلب

غيزان

بكسر غين معجمه و سكون ياء و زاء و نون در آخر در معجم البلدان كويد قريه‌ايست از هرات

غيتى

بكسر اوّل و سكون ثانى و سين مفتوح و تاى مثنّات فوقانى مفتوح و ياى مقصوره از قراى بخار است

غيش

بر وزن كيش غم و اندوه بسيار و انبوه بودن چيزى مانند بيشه و جنكل

غيشه

كياهى است كه كاه‌كشان از آن جوال سازند و در مؤيد انفضلا بمعنى جنكل انبوه آمده

غيو

مخفف غريو است و آن را غو نيز كويند چنان كه مرقوم شد فردوسى كفته
غوديده بشيند دستان سام * بفرمود بر چرمه كردن لكام
حكيم منوچهرى واضح‌تر كفته
بسحركاهان ناكاهان آواز كلنك * راست چون غيو كشد صفدر در كردوسى

انجمن پانزدهم از فرهنك انجمن‌آرا در فاء با الف

[ نمايش فاء با الف ]

فاء

كلمه‌ايست كه بجاى واو و باء استعمال كنند چنان كه فا او يعنى با او كفت مولوى كفته
جادوى كمپير از غصّه بمرد * روى و موى زشت فامالك سپرد
كمال اسمعيل كفته
سيمرغ‌وار كوشه‌نشينم نه چون مكس * بنشينم از حريصى هرجا كه فارسم
و در جهانكيرى بمعنى شرمكين آورده اشرقى سمرقندى كفته
يك خادمش نكار سهى قدفاى چشم * يك سندش كميت سبكروح بادپاى

فاتوريدن

بر وزن پا بوسيدن بمعنى دور تر شدن و بيك‌سو رفتن و آن را فاتوريدن نيز كفته‌اند و اين فا و راء با يكديكر تبديل شده و اصل در آن با دوريدن بوده يعنى بدور رفتن و بيك‌سو شدن

فاجام

بقيّه خرما و انكور كه بر درخت مانده باشد

فاخته

بكسر خا ضبط كرده‌اند و آن مرغيست معروف و خاكسترى رنك مطوق بطوق سياه و آن را قليل الالفت دانسته‌اند چنان كه امير معزى كفته
تا فاحثه مهرى تو و طاوش كرشمه * عشق تو چو باز است و دل من چو كبوتر
بجهة آواز آن را بپارسى كوكو كويند و بهندى پاندك و به عربى عرفيه نامند و اهل انطاكيه او را يمامه خوانند

فاراب

بر وزن داراب در برهان قاطع آورده كه مخفّف فارياب است و آن خطاست فاراب و فارياب دو شهرند يكى در تركستان و كويند بلدهء اترار است كه حكيم ابو نصر ترخان معلم ثانى
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 536 | رضا قلى خان ( هدايت )