تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
نام بلده‌ايست در كوهستانات كابل به چهار منزلى شهر اقسام ميوه‌هاى سردسيرى خوب دارد و بجهة برودت چنار در آنجا سبز نشود اهاليش افاغنه و فارسىزبانان مىباشند

غورمكس

به سكون راى در رشيدى و برهان بمعنى خرمكس نوشته‌اند

غورواشه

بمعنى غرواشه جولاهه كانست كه كذشت

غوره‌با

آش غوره چه با بمعنى آش است

غوزه

بالضّم پوست بالاى پنبه و بالاى خشخاش و كوژه بكاف نيز كفته‌اند و جوزق معرّب آنست و در جهانكيرى از جمله سهوها يكى اين است كه بزاى فارسى بمعنى غنچه فهميده و اين شعر حكيم ازرقى را كه در تعريف هواى غور مذكور كفته شاهد آورده
غلام باد شمالم كه مىوزد خوش خوش * ببوى غاليه از غور بامداد بكاه
چه اكر منظور حكيم غنچه بود غنچه مىكفت و در وزن و معنى بيت تغييرى نمىشد و غنچه مشهورتر از غوژه بود و از قرينه معلوم است كه قصيده در حرمان ممدوح كفته
مرا شمال هرى بىهرى نباشد خوش * از آنكه خواجه و مخدوم من بود بفراه
غلام باد شمالم كه مىوزد خوش خوش الى آخره و شعر خسرو دهلوى مناسب است تخبيس غوره و غوزه كه كفته تاك از پس غوره مىدهد مل شاخ از پس غوژه مىدهد كل بمعنى غوزه پنبه مناسب است

غوزشك

بضّم اوّل و بفتح زا و شين معجمه نام قريه‌ايست از سميرقند

غورم

بضم غين و فتح راء قريه‌ايست از مرد و كفته‌اند از هرات است

غوسنان

بضم غين و سين مهمله و نون فوقانى از قراء هرات است

غوش

بر وزن كوش چوبى است سخت كه از آن زخمه رباب و تير و مانند آن سازند حكيم خسروى كفته
اندازد ابروانت همه ساله تير غوش * آنكاه كويدم كه خروشان مشو خموش
ديكر بمعنى اسب جنيبت آمده حكيم نزارى كفته
آسمان را حلقه فرمانبرى در كوش كن * بر كميت مىنشين خنك طرب را غوش كن
و غوش را كه بمعنى جنيبت است بتركى كوتل كويند و غوشه كردن دوانيدن دو اسب است با يكديكر و آن معروفست ديكر بمعنى سركين حيوانات و آن را غوشا نيز كويند يوسفى عروضى كفته
آن روى اونكر چو يك آغوش غوش خشك * آن موى اونكر چو يك آغوش غوشنه

غوشا و غوشاد و غوشاك

با اول مضموم بمعنى سركين حيوانات خشك شده و فريد الدّين اسفراينى كفته شعر
به پيش ناكسى نهم بخوارى سر چو نادانان * نهد كس نافه مشكين به پيش كنده غوشائى
و بمعنى خوشه‌خشك شده از جو و كندم و انكور و خرما آمده شمس فخرى بهر دو معنى كه مذكور شد كفته
كار خلقت نيايد از خصمت * كار عنبر نيايد از غوشا
هم او كفته
خرد كشته بپاى كاو فنا * سركه از تو كشنده چون غوشاد
و نيز بمعنى جايكاه كاوان و كوسفندان كه شب در آن خسبند و بعضى بفتح كفته‌اند فخرى كفته
ز بأس پاس تو اندر كنام شير و پلنك * كند شبان شان از پى كله غوشاد
حق آنست كه اين لغت در اصل بجاى غين خاء بوده چنان كه تبديل آن با يكديكر جايز است زيرا كه خوشا و خوشاد و خوشه هر سه بمعنى سركين خشك درست است چنان كه خوشيده نيز بمعنى خشكيده است كه سعدى كفته بخوشيد سرچشمه‌هاى قديم و بمعنى خوشه انكور و خرما وجود كندم درست‌تر و واضح و جاى خوابيدن شب كاو و كوسفند خوشاى بفتح صحيح است چو خو مخفّف خوابست و غوشا و شوغا بيكديكر در پارسى قلب مىشوند و جايز است يعنى شب كاه و خوابكاه و در ادات الفضلا بمعنى درخت بلند آورده

غوشت

بر وزن كوشت بمعنى برهنه رودكى كفته
شد بكرمابه درون استاد غوشت * بود فربى و كلان بسيار كوشت
و ابو حفص سعدى بحذف تا آورده است و الله اعلم بالصواب

غوشنه

بضم اوّل كياهى باشد كه آن را در ترى و تازه‌كى نانخورش كنند چون خشك شود دست و جامه بدان شويند و رنك آن سياه و سفيد است و نوعى از كما باشد و زنان از آن حلوا پزند و براى فربهى خورند و آن بيت عروضى كه آن موى اونكر چو يك آغوش غوشنه بسبب سياهى و سفيدى درهم كفته و رشيدى كفته كه همان غوبنك است كه نبشته شد و آن را غويشه نيز كفته‌اند

غوغا

شور و مشغله و فرياد و فغان كه در وقت حادثه و بلايا ازدحام و خروج خلق برآيد حتى فرياد سكان بيك‌بار مولوى كفته شعر
يا شب مهتاب از غوغاى ننك * كند كردد بدر را در سيرتك
پيداست كه غو بمعنى فرياد و نعره است غا تبديل كاف و غين است و كاه بمعنى جاى است يعنى جاى بسيارى غو و فرياد و اجتماع فرياد خواهان چنان كه شوغاه جاى خوابيدن شب كوسپندان را كويند و در فرهنك جهانكيرى بمعنى انجمن و جمعيت آورده شيخ فخر الدين عراقى كفته چون در ان غوغا عراقى را بديد نام او سرفتنه غوغا نهاد