تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤

غنجرش

غوك را كويند كه وزغ باشد و بطبرى بك نوانند و با واو بدل شود

غنجه

بضم اوّل بمعنى سرشتن و جمع كردن و كردآورى و غنچه كل را براى همين‌كه بركها را جمع كرده و هنوز نشكفته غنچه كفته‌اند و غنچه كبك و رمى نام نوائى است از نواهاى باربد

غندوغنده

بضم اوّل بمعنى كرفته شده و بهم برآمده و كرد و جمع شده حكيم فردوسى در صفت سپاه كفته
پياده ز رفتن بمانند كند * كر ايشان هميشه نباشند غند
چنان كه كويند اين چيز كرد و غنده است و نيز پنبه كرد كرده را براى ريسيدن و عنكبوت سياه زهردار قريع الدّهر كفته
ابروش كمان هان شده بينيش چو رشته * وان ريش مفيد آمده چون غنده پنبه
حكيم سنائى كفته كژدم و غنده و دكر حشرات حكيم اسدى كفته همى تاخت چون غنده بر تار بر

غنده‌رود

بمعنى نفير كه كوچكتر از كرناى است و در زمان قديم هروقت كه آن را مىزدند مردم جمع شده بدربار سلطان آمدندى باسوار شدندى معنى تركيبى آن يعنى رودى كه سبب كرد شدنست يعنى جمع شدن

غنك

بمعنى غن است كه نوشته شد و آن تير عصاريست كه سنك كران بران بندند تا روغن از كنجد و امثال آن برايد و بمعنى خز نيز نوشته‌اند رودكى كفته
هر كلى پژمرده مىكردد ز دهر * مرك بفشارد همه در زير غن
سوزنى كفته كويد كه شعر
خايم و خايد ولى چنانك خايند * جلك ماده خران و خران غنك
از اين شعر و شعر ديكر حكيم سوزنى معلوم مىشود كه خرغنك خرنر خواهد بود چنان كه كفته
ندانم تا چه خواهد شد بسال بيست كاندر ده * نكويد عه اكر تا خايه بفشارد حرغنكش

غنو

بفتح امر است يعنى بخواب سنائى كفته
از روان شرع را متايع شو * پس مرفّه بكام دل بغنو
فرخى كفته
با بخردان نشين چو بجوئى همى نشست * با نيكوان غنومى چو خواهى كه بغنوى
رشيد وطواط كفته
همه جز با هنروران منشين * همه جز با سمنبران مغنو
و بر اين قياس غستودى و غنوده و غنود و غنونده و غنويده حكيم ناصرخسرو كفته
چون يقينم كه نكيردت همى خواب و غسنو * من بيطاعت در طاعت تو چون غنوم

غنودن و غنويدن

خواب كران كردن است

غنوند

بضم غين و سكون هر دو نون و فتح واو عهد و شرط فردوسى كويد
به پيمان و سوكند و غننوند و عهد * تو ايدر سخن ياد كن همچو شهد

غنينه

بفتح غين و كسر نون اول و فتح دويم و هاىهونه در اختر جاى مكس و زنبور و غير آن را كويند

نمايش هفتم در غين با واو

غو

بر وزن نو بمعنى صدا و آواز بلند و نعره روز جنك چنان كه كفته‌ام
چون از پى رزم بركشد غو * رسم يل زابلى شود نو
امير خسرو كفته
غوكوس كارامش از دل ربود * درافكند غلغل بچرخ كبود

غوبنك

بضمّ غين و كسر باى تازى و فتح نون كياهى است كه كازران در شستن جامه و رخت بدل اشنان به كار برند و آن را غزنك بضم غين و سكون زاى معجمه و فتح نون نيز كويند حكيم روحى سمرقندى كفته
غوبنك رنك شد لباسم و نيست * زر صابون و سيم اشنانم
و غوشنه نيز ديده كرديده و الله اعلم بالصواب

غوت

بضم اوّل در برهان كويد بمعنى فلاخن است و ديكر كياهى است به نرمى پنبه در غايت سبكى و ديكر بمعنى سر به آب فروبردن است

غوته

در برهان با تاء قرشت بر وزن و معنى غوطه يعنى سر به آب فروبردن و در آب بودن كفته كه معرّب آن غوطه است و الله اعلم

غوج

بضم اوّل كوسفند شاخ دارد شكار كوهى را كويند شعر
سپاهى بكردار كوچ و بلوچ * سكالنده جنك مانند غوچ

غوچى

بمعنى كودال باشد يعنى جاى عميق

غور

نام ولايتى در ميان خراسان قريب بغزنين انست و غرجستان و اهالى آن در ايّام خلافت امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السّلام شرف اسلام يافته و به خط مبارك حكم حكومت كرفتند و تا زمان غزنويّه آن منشور در ميان اين طايفه بود و در زمان بنى اميه كه اغلب اهالى بلاد اسلام در حق ولى حق بناحق ناسزا مىكفتند اهل آن ولايت موافقت با آنها نكرده ولات بنى اميّه را بولايت راه نداده حكيم انورى كفته
عرصه مملكت غورچه نامحدود است * كه در آن عرصه چنين لشكر نامعدود است
و بيشتر بلاد آن كوهستان لهذا آن را غور غرجستان و غرشستان كويند زيرا كه در لغت آنها غرجستان كوهستانست و حكام غور بعد از غزنويه مشهورند و منسوب بغور را غورى كويند و غوريان جمع اهالى آنجا است امّا حكيم سنائى در مثل فيل كفته
آن شنيدى كه در نواحى غور * بود جائى و مردمش همه كور چند كور از ميان آن كوران * نزد فيل آمدند از آن غوران
و نيز غوريان نام قصبه‌ايست فيما بين شهر طوس و هرات و در فرهنك كويد غور بفتح كنه شيئى اما عربيست و غوربند بضمّ غين