تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
هر دو غين بمعنى بشتاب رفتن نام موضعى نيز هست

غلغونه

بر وزن و معنى كلكونه است كه سرخاب روى زنان باشد

غلفج

بفتح غين و فاء و سكون لام بمعنى زنبور سرخ است شاعر كفته
چون ز لب بوسم نمىبخشى بتا * همچو غلفج نيش بر جانم مزن
و در معيار جمالى شمس فخرى به سكون فاء و حركت لام آورده و كفته
ز بيم شه نيارد زد غلغجى * بپاليزى زبان بر هيچ سفجى
در فرهنك سرورى نيز چنين است و در تحفة الاحباب حافظ او نهى هراتى زيلوى سرخ آورده همانا سهو كرده قول و شعر فخرى اصح است

غلوله

بر وزن و معنى كلوله است

غله

بفتح غين و لام بمعنى اضطراب و بيقراريست و بضم كوزه كوچك سرشك را كويند قاضى حميد كفته
كيتى دهد بغله شدّت مرا شراب * كردون نهد بسفره محنت مرا طعام
و كوزه كه طمفاچيان و راهداران و قماربازان دارند و در آن پول سياه و سفيد جمع مىنمايند و آن را بتشديد لام غلّه مىخوانند غلك نيز تصغير آنست و آن كوزه را غلّه دان و غولكدان نيز كفته‌اند چنان كه شيخ نظامى كفته
خانه غولند بپردازشان * در غله‌دان عدم اندازشان
و در اين محل غله‌دان بمعنى زمين و كورستان مناسب است

غليزن

همان عزيزن يعنى كل سياه بن حوض اسدى كفته
نهانى بزيرش غليزن بدى * زبر پوش او آب روشن بدى

غليغر و غليكر

با اوّل و ثانى مكسور و ياى مجهول بمعنى بنا و كل كار است و اصل آن كلكر و كلكار بوده تبديل يافته

غليو

بفتح غين و كسر لام سركشته و حيران و اصح فليو است نه عليو كه در اصل كليو بوده مخفف كاليو كه آن را كاليوه نيز كويند و در حرف كاف خواهد آمد و اكثر مردم مىخواهند پيروى تتبّع مخارج عرب كرده باشند اكثر كافها را قاف خوانند و صاحب جهانكيرى چون اصل آن را ندانسته بكمان اينكه قاف در فارسى نيامده فليو خوانده و در ميان فا و غين متردد مانده

غليواج و غليواژ و كليواژ

زغن را كويند و آن مرغيست كوشت رباز هوش كير كويند چندى نر است و چندى ماده و الله اعلم

نمايش پنجم در غين با ميم

غمازك

بالفتح و تشديد ميم و زاء معجمه چوبكى است كه برشت ماهى كير بندند و آن در آب فرو نمىرود و چون ماهى بقلاب درافتاد آن چوب به آب فرو مىرود معلوم مىشود كه ماهى بقلاب آويخته و اين بلغت عربى ماند كه كاف تصغيرى پارسيان بران افزوده‌اند چه غمّازى مرادف نمّامى است و اين چوب نيز از كرفتارى ماهى بشست اعلام مىكند و آشكار مىسازد و غمز و غمزه بىشبهه عربيست و چون در فرهنك رشيدى و برهان قاطع آورده بودند نكاشته شد

غمخورك

جانوريست كوچك كه بر لب آبها نشيند و از بيم آنكه مبادا آب تمام شود آب نخورد و آن را بوتيمار كويند و غمخوار نيز كفته‌اند

غمدان

بالضّم نام قصرى بوده در يمن مشهور و معروف كويند هفت سقف داشته و در ميان هر دو سقف چهل ستون و در زمان خلفا آن را فرود آوردند و در برهان بفتح عين كفته ولى بضم اصح است اكرچه فارسى مانند است ولى عربى است

غمكسار

بمعنى غمزداى و كنايه از رفيق و محبوب است

غمنده

بر وزن دمنده بفتحتين بمعنى غمناك است

نمايش ششم در غين با نون

غن

بفتح اوّل بمعنى سنك عصّاريست و آن سنكى است كه بر تير عصارى بندند كه سنكين شود

غناده

سازيست كه مطربان نوازند و نام بازينى نيز كفته‌اند

غنادوست

با اول مفتوح و دال مهمله و واو ساكنه و سين مهمله قريه‌ايست از قراى خوارزم

غلنبه

مخفّف غرنبه است يعنى صداى از روى قهر و غضب و غريدن

غنج

بفتح اوّل بمعنى جوال باشد كه خورجين نيز كويند ناصرخسرو كفته
همچون كدوى روى بنهند و سوى مسجد * آكنده بكاورس دو خروارى غنحى
در سامى كفته جوالى است مانند خورجين كه به عربى خرجه كويند بالضم و شمس فخرى مرادف سنج كرده كه بمعنى سرين است چنان كه كذشت و بالضّم بمعنى كرد شده و بهم آمده كه غنج و غنجه نيز كويند حكيم آذرى كفته شعر
كنج بود و فتاده اندر كنج * كرده ضعفش ز بينوائى غنج

غنجار و غنجاره و غنجره

بفتح اول بمعنى كلكونه بود يعنى سرخاب كه زنان بر روى مالند حكيم ناصرخسرو كفته
روزى بسان پيرزن زنكى آردت روى پيش چو هر كاره * روزى چو تازه دختركى باشد
رخساره كونه داده بفنجاره

غنجال

بفتح ميوه‌ايست ترش‌مزه شمس فخرى كفته شعر
اكر صبا سخن لطف او كند در باغ * نبات مصر شود بر درختها غنجال
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 533 | رضا قلى خان ( هدايت )