مسعود كفته
باغ رابين كه چشم و ديده همه * مغز بادام و غژم انكور است
غژيد و غژيده
يعنى بر هم نشست و خزيد و همچنين غژيده يعنى بر هم نشسته و غژيدن اصل آنست كه مرقوم شده
غساك
بفتح اوّل بمعنى عشقه كه بر درخت بيچد و خشك سازد بدان ماند كه عشقه معرّب غساك باشد و اللّه اعلم
غسك
جانوريست از كيك بزركتر و در رختخواب آدمى را كزد و خون خورد و در دار المرز و تبرستان آن را ساس كويند
غشاك
بالفتح بوى ناخوش طيان بمى كفته
از دهان تو همىآمد غشاك * پير كشتى ريخت مويت از جناك
غشدان
بضم اوّل ثم السكون و دال مهمله و آخر آن نون قريهايست از شهر سمرقند
غشيد
بفتح اول و كسر ثانى قريهايست از بخارا و از آنجا محمود بن يونس بن مكرم الغشيدى النجارائى بوده است
غفچ
بالفتح و جيم پارسى در آخر بمعنى شمشير آبدار است شمس فخرى كفته ابو اسحق بهر دفع دشمن همى تا بركشيده آبكون غفچ و بمعنى آبكير نيز كفتهاند و بجيم تازى بمعنى سندان آوردهاند
غف
بالفتح موى جعد و پيچيده را كويند فخرى كفته مشّاطه بود دست ظفر تا بكشايد در معركه از باد صبارايت نوغف
غفه
بالضّم و فتح خاى مشدد پوستين بره كه بسيار نرم و نيكو بوده باشد
غك
بالضم كوتاه فربه و بعضى كفتهاند كسى كه مهرههاى پشتش بيرون آمده بواسطه آن خم در قامتش بهم رسد پور بهاى جامى در هجو كفته
سيفك چماق دولت و دين كون فراخ نمك * منسوخ شوخ شوم كرانجان سرسبك
نمايش چهارم در غين با لام
غلبكن
بفتح غين و با و كاف و سكون لام در مشبك كه از چوب ساخته باشند و از پس آن نكاه كنند در فرهنك جهانكيرى كفته پنجره كه در پيش درها نصب كنند استاد ابو شكور بلخى كفته غلبكن در چه باز يا چه فراز و آن را غلبكين باضافه ياء نيز كويند
غلبه
بالضّم همان كلاغ پسيه و در فرهنك بباى فارسى آورده حكيم منجيك ترمدى كفته
سه حاكم كند اينجا چون غلبه همى ازد * مىخواره و زن باره و ملعون و خسيساند
غلتبان
سنكى دراز و كرد كه بر پشت بامها غلطانند تا برف و باران و نم فرونيايد و چون اندك سرپائى بر او زنند ازين جانب بام به آن جانب رود همچنين بالعكس و امداد و قوت بسيار نخواهد معنى تركيبى آن يعنى غلتنده بر بان كه بدل بام باشد و مردم احمق و ديّوث و بىحميت را از آن كفتهاند كه چنان كه آن سنك در زير دست كرداننده بىاختيار است آن مرد در زير حكم زنست و عوام بواسطه قرب مخرج غين را بقاف بدل كنند و در اصل كلتبان و پارسى بوده و قرطبان و قلطبان معرب است انورى كفته
هركز اين زن به مزد را نرسد * كه مرا خام غلتبان كويد
كه اكر در سراى او به مثل * تره كارند غلتبان رويد
و غلت چنان كه اشاره شد با تاى قرشت است و با طاى مولف معرب است چنان كه خواهد آمد
غلتك
بفتح چوبى كه بر او رسن بكردد و او را بغلطاند و پايه كردان را نيز كويند و آن را غلتان و غلتيده نيز كويند و مصدر اين لغت غلتيدن است و پايه كردون و عرابه را در برهان غلتنك نيز آورده و كفته آلت آب كشى است
غلچ
بالكسر و جيم فارسى در آخر كرهى كه به آسانى كشاده نكردد فخرى اصفهانى كفته
شاها توئى كه دامن جاه ترا بخوم * با دامن ابد ببقا غلج كردهاند
و بفتح و سكون لام آنچه در آسمان بندند از قبيل قفل و زنجير و امثال آن هم او كفته
چنان ايمن شد از عدل تو آفاق * كه بركندند از درها همه غلج
و بفتح لام آمده معروفى بلخى كفته
اى آنكه عاشقى نغم اندر غمين شده * با من بيابد امن من در فكن غلج
صاحب برهان كفته غلج دو كره است كه بر بالاى هم زنند
غلغليج و غلغليجه
بكسر هر دو غين چنان است كه در زير بغل وكش ران كسى دست و انكشتان را حركت دهند تا او بخنده افتد شمس فخرى كفته زانكه بيشك كودكان را خنده آرد غلغليج استاد لبيبى در هزل كفته
چنان بمالم آن جاى غلغليجكهش * كه او بمالش اول شود ز خود بيخويش
چو غلغليچه بود مرد را ملامت نيست كه بر سكيزد چون من در اوسپوم ز بيش قريع الدهر كفته
مكن غلمج مرا از بهر خنده * كه چشم از بهر تو در كريه دارم
و آن را در خراسان كلغوچه و غلملج نيز كويند و غلمليچ نيز ديده شده
غلغله
بهر دو غين مضموم و لام و هاء مفتوح بمعنى شور و غوغا و فرياد و هاىهوى بسيار امده حكيم فردوسى كفته
سزد كر بر اين بوم زابلستان * نهد دانشى نام غلغلستان
و در عربى بفتح