طوطى بپريد از قفس بلخ بمرو * چون ديد بجاى نىشكر نيزه و غرو
چون بلبل بر كل بكل و سر و بسرو * اكنون بخس اندر آورد سر چو تذرو
غرواش و غرواشه
بضم دستافزارى باشد مانند جاروب كه جولاهان بدان آب بر جامه ريزند و غورواشه نيز كويند حكيم سوزنى كفته
جولاهه كار مانده كوئى * غرواش نهاده بر تغاره
غرويزن
بر وزن و معنى پرويزن يعنى كربال مشهور بغربال و آن را غريزن و غريزان نيز كويند
غريژن و غريژنك
لژن و كل و لاى ته حوض را كويند و آن را غريفج و غريفژ نيز كفتهاند
غريو
بمعنى بانك و فرياد و غريونده و غريوان فريادكنان و غريويد يعنى فرياد كرد و بر اين قياس
نمايش دويّم در غين با زاء
غز
بضم اوّل طايفهء از تركمانان كه با سلطان سنجر بن ملكشاه سلجوقى ياغى شدند و بعد از محاربه سلطان در دست آنها كرفته شد و او را در قفس كردند و ايران را بغارتيدند و اكابر را بكشتند خاقانى كفته
آن مصر مملكت كه شنيدى خراب شد * آن نيل مكرمت كه بديدى سراب شد
كردون سر محمّد يحيى بباد داد * محنت قرين سنجر مالك رقاب شد
حكيم انورى بخاقان سمرقند قصيده فرستاده و در آن كفته
خبرت هست كز اين زير و زبر شوم غزان * نيست يك پى ز خراسان كه نشد زير و زبر
خطبه نكنند بهر خطّه بنام غز از آنك * در خراسان نه خطيب است كنون نه منبر
اكرچه اين لغت تركى است نه پارسى چون داخل نظم و نثر پارسى شده نكاشته شد آن طايفه را فراغز نيز كفتهاند طايفه قرا كوزلور اقرا غزلو دانستهاند
غزنه و غزنين و غزنى
بفتح اوّل نام ولايتى است مشهور در زابلستان كه دار الملك سلطان السلاطين يمين الدوله و امين الملّه محمود غزنوى پسر ناصر الدّين سبكتكين بوده و سالها محمود غزنويّه به آبادى و وسعت آن ولايت كوشيدند و آن را از بابت تعظيم حضرت مىكفتند چنان كه مسعود سعد شاعر حكمران سند و پنجاب و لاهور كه شاعريست مشهور كفته
چو كردم از هند آهنك حضرت غرنين * بران محجل تازىنژاد ستم زين
ابو الفرج رونى در تهنيت ورود شاه به شهر غزنين كفته
شه باز به حضرت رسيد بين يكرانسرا برنهيد رزين
فردوسى كفته
بغزنى مرا كرچه خون شد جكر * ز بيداد آن شاه بيدادكر
و منسوب بدانجا را غزنوى كويند زيرا كه غزنو نيز مانند غزنه و غزنى نام آن شهر است و كويند آن شهر چنان آباد بوده كه هزار باب مدرسه داشته حكيم سنايى غزنوى را غزنچى كفته چنان كه در مدح بهرام شاه است
خاك غزنين رفيعتر فلكى است * عرش و غزنين بنقش هر دو يكيست
تا ترا چرخ شاه غزنين خواند * هيچ غزنچى غريب نماند
و محمود را شاه زابلستان نيز مىكفتهاند چنان كه كفته چو شاه زابل بيش غلام خويشان باز
نمايش سيّم در غين بازاى فارسى
غژ
بالفتح امر بغژيدن يعنى به زانو و دست و سرين رفتن كودك و بر اين قياس غژيد و غژم چنان كه مولوى كفته خواه كج غژ پيش او ياراست غژ هم او كفته خواهم كه ناكه در غژم خوش در قباى آشتى و بمعنى مطلق خزيدن نيز آمده است
غژب
بضم دانه انكور فخرى كفته
از دست مير شيخ سحاب ار نمىبرد * لعل و عقيق رويد از ز بجاى غژب
حكيم اسدى كفته
تو كفتى سيه غژب پاشنك بود * و يا در دل شب شباهنك بود
غژكاو و كژكاو و غژغا
بالفتح كاوى كه از دم او پرچم سازند و اصل در اين لغت كژكاو است زيرا كه كفتهاند كاوى در ملك هندوستان و تركستان پيدا شود كه دم او مانند ابريشم و كژ نرم ديرهاى آن مانند قطاس و پرچم آويخته و خوش نماست و غين بكاف تبديل يافته چنان كه كلوله و غلوله و لكام و لغام در پارسى تبديل مىيابند و حكيم انورى در صفت اسب كفته
پلنك هنات و غژغادم و كوزن سرين * هماى طلعت و عنقا شكوه و طوطى پر
خواجو كفته
دمش همچون دم غژكاو كشته * سرون مانند شاخ كاو كشته
و دم آن كاو را پرچم ساژند و قطاس كردن اسب كنند و بر سر نيزه نيز آويزند اثير الدّين آخسيكتى كفته
ميطر ازد چرخ غژغاو دو رنك صبح و شام * نيزه قدرت مكر پرچم ندارد بر قنات
غژك
بر وزن و معنى غچك كه كمانچه باشد نزارى كفته
بس كنيد زهره سازها بر كار * از پى عيش اين مبارك سور
دف و چنك در باب زنبوره * غژك و ناى و بربط و تنبور
غژم
بمعنى همان غژم كه نوشته شد سوزنى كفته
ديده حاسد به تو چون غژم انكور است سرخ * در لكدكوب فنا بادا جدا آب از تكس