تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠

غربال

معروف و مرادف و معرّب كربال است

غربانوش

بفتح غين و ضمّ نون ترخون و آن تره‌ايست معروف و بجاى ميم باى موحّده نيز كفته‌اند

غريد

با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى معروف زنى كه به شرط دوشيزكى عروس كنند و چنان نباشد ابو العبّاس كفته
نرم نرمك چو عروسى كه غريد آمده بود * باز آن‌سوى برندش كه از اين سو بازاى
شمس فخرى كفته
دختر افكار من در مدح شاه * هست عذرا نيست بىشبهت غريد
و در فرهنك غرود خوانده و برهان بر وزن فرقد آورده خطاست

غرچه

بفتح اوّل و جيم پارسى بمعنى محنث و نادان و بىحميت و نامرد و نام ولايتى است از خراسان و در غربى غور و شرقى هرات واقع است و در غور و در غرجستان خواهد آمد او را غرشستان نيز كويند

غرد

بر وزن مرد خانه تابستانى را كويند ابو شكور بلخى كفته
بسا جاى كاشانه و خان غرد * بدان اندرون شادى و نوش و خرد

غرش و غرشت

مضموم و مشدّد هر دو پيك معنى است چنان كه بالش و بالشت و غرشيدن و غراشيدن يعنى خشم آلوده شدن و غرّيدن و بىتشديد غرش كوه و غرشستان كوهستان

غرغر

بضم هر دو غين و به خايه يعنى كسى كه خايه او ورم كرده باشد و صدا كند و سخنى كه در زير لب از سر خشم و قهر كويند و ماخوذ است از غرش و بفتح بمعنى غلطك جولاهان كه ريسمان در آن اندازند و كشند يا دلو از چاه در كشند و در اصل غلتك پارسى و غلتيدن مصدر آنست و با طاء معربست

غرغره

بفتح بمعنى غلطك كه آب كشند و مذكور شد و بمعنى آب دوائى كه در حلق كنند و حركت دهند و بريزند عربيست وقتى كفته‌ام
آنكه كه بغرغر رسيد جان * پاشويه چه سود است و غرغره

غرم

بضم ميش كوهى را كويند شيخ سعدى كفته
شنيدم كه در دشت صنعاجيند * سكى ديد بركنده دندان ز صيد پس از غرم و آهو كرفتن به پى * لكد خوردى از كوسفندان حى
و بفتح بمعنى خشم و كينه است

غرماسنك

بفتح غين و سين مهمله نان تنك كه بروغن بريان كرده باشند

غرمان

بمعنى غضبناك و خشمكين و اين‌چنين غرمندهء و غرمنده نصير اديب كفته
دشمن خويش را برى فرمان * هر زمان دوست را كنى غرمان
جلالى كفته
شه از كينه زانكونه خرسد مشد * كه شيراز نهيبش سرافكنده شد

غرمج

بضم غين و فتح ميم در فرهنك لغات قديم شاهنامه حكيم فردوسى كه محمّد علوى طوسى در اصفهان بسيصد سال بيش از روى لغات مرقومه حواشى شاهنامه نقل نموده كويد غرمج پختنى است از كوشت و روغن و ارزن فردوسى از قول شوهرى كه زنش براى او غرمج نپخته بود بتهديد و خشم كفته
مرا غرمج ار تو به پختى نه بى * زهى شوخ ديده زهى روسپى
نه بى به زبان درى يعنى چه مىشد و چه بود معلوم شد كه خورشى كه اكنون غرمه كويند همان غرمج قديم است در رشيدى كفته بفتح عين و ميم ارزن پخته بچربى يا بكوشت و فخر قواس بكسر ميم بمعنى سياه دانه آورده است و اين بيت را شاهد كرده
جوى ز خرمن توبه و كشت خرمن عمر * كداى دانه خال توام نه ار غرمج
براى تشبيه خال و درين بيت بمعنى سياه‌دانه مناسب است و اللّه اعلم

غرنب و غرنبه

بضم اوّل و دويم بمعنى غريدن باشد و همچنين غرنبيدن و بر اين قياس غرنبيد و غرّيد و غرّان و غربيدن و غرّنده و غرنبده شمس فخرى كفته
ز فضل و بخشش و از كوشش او * ممالك سر بسر دارد غرنبه
فردوسى كفته
غرنبيدن ناى در كوه و دشت * ز آواى تندر همى دركذشت

غرن

بفتح اوّل و ثانى بر وزن چمن بمعنى كريستن و نوحه و كريه در كلو پيچيده شمس فخرى كفته
اكر نه تربيت و اصطناع شاه بدى * ملوك عصر بدندى هميشه جفت غرن
و غرن مخفف غرنك است چنان كه بيايد

غرنك

بفتحتين و سكون نون ناله كه وقت كريه از كلوى كسى برآيد چنان كه ظهير كفته به پيش خسرو روى زمين برارم بانك چنان كه در دل كردون فتد غريو و غرنك و نيز خراخور كه در كلو افتد بسبب فشردن كلو سوزنى كفته
از حربه غريو برآيد چو خصم را * از حلقه كمند به حلق افكند غرنك

غرينجى

با اوّل مفتوح و جيم پارسى سرما و زمستان سخت را كويند و بحذف نون نيز ديده شده

غرو

بر وزن سرد بمعنى نى ميان‌تهى كه آن را كلك كويند نظامى كفته سرين فربه ميانش همچو غروى حكيم اسدى كفته
يكى كفت مرغى چو رنكين تذرو * همين جاست در بيشه جدد غرو
حكيم سوزنى كفته