تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
مانند غلوله و كلوله و ديكر كوى را كويند كه در زيرزمين درست كنند براى جاى جانوران و كوسفندان و آن را غال نيز كويند

غاوش و غاووش و غاوشو

هر سه خيار بزرك كه براى تخم نكهدارند شمس فخرى كفته
پنداشت دشمنت كه بانديشه محال * تاند كه آتشى بجهاند ز غاوشو
هم او كفته
فاليز دولتت را چون وقت زرع باشد * از پيكريه و مهر آرد سپهر غاووش
و اين بيت شمس فخرى رلغت آتش و خيار نيز مرقوم شده چنان كه كذشته

غاوشنك

چوبى كه بدان كاورانند معنى آن تيز كننده باشد و آن مخفف غاو باره است يعنى كاو راننده

در غين با باء

غباد

بغين منقوطهء مضمومه بمعنى ابداع و سايس عادل و قهار را كويند مادرش روشنك نام بوده و پدر كاوس و بعضى جد كاوس دانند و پدر كاوس راكيانيه خوانند به‌هرحال او پادشاهى بوده از سلسله كيان كه او را كيقباد نيز مىكفته‌اند و قاف در پارسى نيامده قباد معرّب آنست ولى در لغت عجم بمعنى ملك الملوكست و صد سال در ايران پادشاه بوده بعد از وى كاوس شاه شده چنان كه فردوسى كفته شعر
بسر شد كنون قصّه كيقباد * ز كاوس بايد كنون كرد ياد

غبار و غباره

بكسر چوبى كه بدان كاورانند و در غاو باره كذشت

غباز و غبازه

بالكسر براء معجمه چوبى كه بدان كاورانند و مذكور شد ناصرخسرو كفته
خصم تو كاويست خر نهاد كه هركز * نرم نكردد مكر بسخت غبازه
ديكر بمعنى چوب‌دستى نيز آمده كه قلندران دارند چنان كه كفته‌اند
آنكه بر فسق ترا رخصت داده است و جواز * سوى من شايد اكر سرش بكوبى بغباز
غباز و غبار تبديل و تصحيف يكديكر مىنمايند

غپك

بر وزن فلك كياهى كه از آن بوريا بافند و لخ كويند
باده كه دردسر دهد خاك بهت منزلش * مفرش اكر خرير شد سوختنى است از غيك

غت

با اوّل مضموم ابله و كول و نادان را كويند شمس فخرى كفته شعر
هست با فضل شيخ بو اسحاق * تير كردون ز راه دانش غت

غتفل و غتفره

بمعنى كول و نادان حكيم سوزنى كفته
دهقان امام غاتفرى مهتر سره * در منت تواند چه زيرك چه غتفره
حكيم سنائى كفته
جملكى را خيالهاى محال * كرده مانند غتفره بجوال
و بمعنى زناكننده و زانى نيز آمده انورى كفته
خاك بشهوت مسير چون ستور * تا نه زنت غتفره كير و نه پور

غجدوان

بكسر غين و جيم و دال مهمله موضعى نزديك بخارا

غجك

ساز معروف بكمانچه و آن را غژه نيز كفته‌اند

غداره

بفتح پيكان تير بزرك كه بتركيب بيل سازند و در برهان بمعنى دبّه برنجين آورده

غدر

بر وزن خدرجبّه و جامه رزم است كه در هند متعارف بوده و آن را غدرك نيز كفته‌اند و در مؤيّد الفضلا بجاى حرف ثالث الف نوشته‌اند

نمايش اوّل در حرف غين با راء

غر

بفتح اوّل و سكون ثانى زن قحبه و فاحشه را كويند و از اين جهت مرد بيدل را غردل خوانند و مرد ديوس و قلتبان را غرزن كويند حكيم على شطرنجى كفته
كر شرط غرى كردن بود آنكه تو كردى * پس بر همه غرهاى جهان نيست غرامت
و بضم اوّل كرهى كه بر پيشانى و حوالى آن برآيد و بريدن آن خطر دارد جاهى تاشكندى كفته اى غر پشيمانيت غرّه ماه صفر غره به آن غر مشود و ركن اين دردسر و در تحفة الاحباب بمعنى دبّه خايه آمده و چنين است و بمعنى زنبغر كه باد در دهان كردن باشد نيز كفته‌اند

غراره

نوعى از پوشش سلاحى و جوالى كه از رشتها سازند و كاه و غيره در آن كنند و كفته‌اند اين عربى است و پيراهنى كه در زير زره پوشند بكسر غلاله كويند و غراره در عربى به اين معنى يعنى جوال آمده و غرابه جمع آنست اما صاحب صراح كويد كمان برم كه بدين معنى پارسى باشد در جهانكيرى كفته آب در دهن كردن و جنبانيدن براى پاك شدن دهن كه به عربى مضمضه كويند خواجه حافظ شيرازى كفته
اكر كهى بزبانم حديث توبه رود * ز بىطهارتى آن را بمى غراره كنم

غراش

بر وزن تراش بمعنى خراش است و بمعنى خشم و قهر و غضب نيز آمده كه كفته‌اند
چنان شد غراشيده از كينه‌اش * كه آتش زبانه زد از سينه‌اش
لبيبى كفته
چو غرشنده كشتى ز خشم و ستيز * كرفتى از او ديواره كريز
و غراشيده بر اين قياس و غراشيدن مصدر آنست

غراورنك

بمعنى تخت بزرك كه اورنك بمعنى تخت است و آن را خراورنك نيز كفته‌اند و بدين معنى درست مىآيد عماد كفته
كرو كر به دو داده اورنك و كركر * ز عرش و ز كرسى غرا و رنك برتر