تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
بنيد خارجى رسم كرام است
بوسليك كفته
خوش آن نبيد غارجى با دوستان يكدله * كيتى بآرام اندرون مجلس ببانك و لوله

غاز

مرغ معروف كه آن را بپارسى خربت كويند يعنى مرغابى بزرك و اينكه با قاف نويسند غلط است يا معرب و در اصل پارسى و بغين است و پنبه محلوج و شكاف سوزن را نيز كويند سوزنى كفته
غاز اكر پهلو زند در باد عدل پهلوان * چرخ عنقادار متوارى شود از بيم غاز صعوه در ظل هماى عدل داد پهلوان * مر عقاب ظلم را پر بردارند غاز غاز
و غازاياغى نام نباتى است كه بپاى غاز تشبيه كرده‌اند و اياغ تركى است و به عربى اطريلال كويند و بپارسى پاى زاغان خوانند

غاز كردن

دانه از پنبه جدا كردن و پشم را مهياى رسيدن ساختن حكيم سوزنى كفته
ز بهر تافتن تاروپود مدحت تو * برند غاز سخن شاعران ز غوزه من

غاژ

به سكون زاى پارسى مرد دهان فراخ را كويند فخرى كفته شعر
شمر جرعهء دان بنزديك‌يم * جهان لقمه دان بنزديك غاژ
و در فرهنك بمعنى خار نيز كفته

غاز غاز

يعنى شكافته و شكاف تاج بها كفته كافرمى اى كون غازت ز غاز

غازه

كلكونه و چوبى كه در رخنه چوبى نهند بهنكام شكافتن و اين معنى بغاز كذشت در باب باء و در فرهنك جهانكيرى بمعنى ندا آورده
اى بسا كفتكوى و آوازه * كه چو تنبو كشت پر غازه
و نيز بيخ دم مرغ و بيخ پر مرغ كه غزه كويند چون پر غازه و دمغازه و به اين معنى بىتركيب نيايد و به غير اين دو لغت ديده نكرديد و شاهد آن درد مغزه مرقوم شده و بمعنى كلكونه مولوى كفته شعر
بيغازه و كلكونه كل آن رنك كجا يافت * كافروخته از پرده مستور برآمد

غازى

چرب روده باشد و ريسمان‌باز كه كاهى بر اسب چوبين سوار شود بسحاق اطعمه كفته
از شوق غازى اسب آن‌كس كه كشته كردد * در دين لوت خواران باشد شهيد غازى
سعدى كفته
چو غازى به خود در نه بندند پاى * كه محكم رود پاى چوبين ز جامى
مجير الدّين كفته
غازى بسير شونه به صورت كه عنكبوت * غازى نكردد ارچه برايد بريسمان
و براى آنكه از غازى بمعنى اغزاكننده مميز كردد او را كه غازى نيز كويند

غاش

كسى كه كسى را بغايت دوست دارد رودكى كفته خويشتن دارباش و بىپرخاش هيچ‌كس را مباش عاشق غاش و بمعنى كنده دهن و پليد طبع و شور و غوغاى سخت و خوشه غوره و خيار بزرك كه براى تخم نكهدارند نيز آمده

غاك

فتنه و آشوب و آواز كلاغ را كويند

غال

شكاف كوه و مغاكى كه حيوانات شب در آن خسبند و متبدّل غار است و بمعنى غلطانيدن و امر بغلطانيدنست استاد عماره مروزى كفته
آهو مر جفت را بغال چو برخواند * عاشق معشوق را بباغ بغاليد
و آشيانه زنبور را نيز كفته‌اند

غالد

يعنى غلطاند بر سبيل عيش و شادى چون عاشق معشوق را عمّاره مروزى كفته
كسى كه در دل او جاى كرد خصمى تو * بجاى خانه و كاشانه چرخ دادش غال
اين معنى غار و شكاف حيوانات است لطيفى كفته
همچو آهو كه جفت را غالد * من ترا روز و شب همى غالم
و از اين ماخوذ است كنغال كه در اصل كنك غال بوده يعنى غلطاننده

امرد

كه كنك كويند عبارت از غلام‌باره است يعنى امرددوست

غالوك

بضم لام كل مهره كمان غلوله و بجاى لام باى تازى هم كفته‌اند خسرو دهلوى كفته
كمان كرويه زرّين شد بچرخ هلال * ستاركان همه غالوكهاى سيم اندود
در جهانكيرى و رشيدى و برهان‌ها غالوك نوشته‌اند كه بمعنى غلوله يعنى كلوله كمان باشد ظن غالت فقير آنست كه در اصل غالول بوده لام با كاف اشتباه و اقتباس يافته غالول و غلوله يك معنى دارد حكيم فردوسى كفته
كه افكند نخجير در باغ و راغ * كهى زد بغالول در ميغ باغ

غاليدن

ماليدن و غلطانيدن است

غالينوس

نام حكيمى بوده مشهور كه در حكمت طبيعى مشهور عالم بوده اى تو افلاطون و جاليتوس يا جالينوس معرب است و غالينوس به زبان يونانى معنى آن غذاى اول است كه شير باشد و وجه تسميه اينكه چنان كه اطفال بشير تربيت مىيابند مردم نيز از آن حكيم تربيت مىيافتند

غامى

بكسر ميم ناتوان و ضعيف و لاغر باشد

غانه

بفتح نون بر وزن و معنى خانه و كفته است رشيد به عين مهمله شهرى بوده در كنار فرات و در برهان كفته غاز شهريست در حدود يمن كه خاكروبه آن شهر را شويند در آن خاك سونش زر يعنى ريزه نه پيدا شود و در دامنه الوند نيز اين‌كونه خاك شونى كنند و ريزهاى زر و سيم جويند

غاو

بر وزن و معنى كاو زيرا كه كاف عجمى با غين تبديل مىيابد