تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
آمده و چون ازين لغت آكاه نيستند سنكنك مىخوانند
دوشينه من پنهان شدم در قصر جانان شيكنك * نرمك نهادم پاى را رفتم در ايوان شيكنك
در تون و طبس خراسان استعمال اين لغت عام است

شيلان و شيلانه

بالكسر همان چيلان يعنى عناب و سفره و طعام كه بزركان پخته‌اند

شيم

بالكسر ماهى كوچك كه بر پشت نقطه‌هاى سفيد دارد حكيم عمعق بخارى كفته
زلفهايش بدست من چون شست * من چو صياد و او چو ماهى شيم
انورى كفته پشيزه داغ شود بر مسام ماهى شيم و نام رودخانهء نيز هست كه منبع آن از كوههاى ديلمان است و بجانب كيلان مىرود

شين

نشيننده و امر بنشستن قتالى خوارزمى كفته شعر
كه صوفى و فقيه و شيخ و زاهد * سه ماهه دار و خلوت‌نشين و عابد

شيوا

بكسر اوّل و ياى مجهول بمعنى فصيح و بليغ است

شيون

معروفست نظامى كفته تو مادرمرده را شيون مياموز

شيوان

بر وزن ديوان بمعنى آميخته و بر همزده و لرزان و شيوانيدن مصدر آن شيون و شيويد و شيونده بر اين قياس

شيوه

طرز و طريق و ناز و عشوه نزارى قهستانى كفته شعر
اكرچه شهر پر از دلبران چالاك است * تو خود بشيوه‌كرى شيوهء دكر دارى

شبيه

بكسر اوّل بمعنى صداى اسب معروفست كه به عربى صهيل كويند

نمايش بيستم در طاء

طارم

خانه چوبين مانند خركاه و سراپرده و كنبد و محجرى كه از چوب سازند و به اطراف باغ كذارند تا مانع از دخول شود و چوب هندى كه براى انكور و ياسمين و كدوى صراحى كنند و داربند نيز كويند انورى كفته
دختر رز كه تو بر طارم تاكش ديدى
حافظ كفته مباد تا بقيامت خراب طارم تاك و نام چند محل است اما بجميع معانى بتصديق رشيدى و غيره فارسى و بتاء قرشت است و طارم معرب آن

طبرخون

در تاى قرشت كذشته و معرّب آن است

طراز

بجميع معانى بتاى قرشت است و طراز بطاى حطى معرب آنست

طرنب

بمعنى خودنمائى است و آن را طاق و طرنب نيز كويند طمطراق به همين معنى است عمدا وقتى در عالم صحبت كفته‌ام شعر
اى احمق تا بچندت اين طاق و طرنب * چون ديو همى غريو و چون برعد غرنب دارى شكمى ز باده پر جيحون خنب * كاوى بصفت ولى ندارى دم و سنب

طيفسون و طيسفون

نام شهر مداين و پارسى تيسبون كذشت و با طاء معرّب است

انجمن چهاردهم از فرهنك انجمن‌آرا در غين نقطه‌دار با الف

[ نمايش غين نقطه‌دار با الف ]

غاب

يعنى سخن بيهوده رودكى كفته تا كى فضول كوئى و آرى حديث غاب ناصرخسرو كفته
زان همه وعده نيكو ز چه خرسند شدى * اى خردمند بدين نعمت پوسيده غاب
و بمعنى بازماندهء خوردنى شمس فخرى نيز آورد
يقين كه باشد سرمايه غذى وجود * ز خوان نعمت و احسان تو بشارت غاب
و بمعنى بيشه شير عربى است نه پارسى

غابوك

مهره كمان كروهه را كويند و آن كلوله‌ايست كه از كل سازند

غاتفر

بر وزن كاشغر محلّه‌ايست از سمرقند كه سرو آن به خوبى مثل است مولوى كفته
كفت كوى تو كدام است و كذر * او سر پل كفت و كوى غاتفر
چندان مبالغه در صفت سرد غاتفرى كرده‌اند كه جاى حيرتست كه يك محلّه شهر سمرقند چه شايستكى ين تعريف دارد شهاب الدّين ابى رجاى غزنوى كفته
نازنين سرو ناز در نكرش * كه برد سجده سرو غاتفرش
هم حكيم ازرقى هروى كفته
پرى ندارد رنك كل شكفته سرخ * پرى ندارد بالاى سرو غاتفرى
حكيم قطران نيز كفته
بوستان شد چون بهار چينيان از رنك و بوى * كوه چون ياقوت و چون پيروزه سرو غاتفر
اينكه صاحب جهانكيرى نوشته كه نام شهريست بتركستان كه سرو خوب دارد در جائى ديده نكرديده و نام پهلوانى بوده چنان كه فردوسى كفته
كوى غاتفر نام سالارشان * بجنك اندران نام بردارشان
و اينكه صاحب برهان غاتقر بقاف نوشته صحيح نيست صاحب جهانكيرى و رشيدى و شعورى و نتسكى همه با فاء آورده‌اند

غارتيدن

بمعنى غارت كردن و بر اين قياس نفريدن يعنى نفرين كردن و در حرف نون با شاهد بياوريم غارت در اصل عربيست و پارسيان در آن تصرّف كرده‌اند معجم ساخته‌اند چنان كه عرب لغات فرس را معرّب كرده‌اند

غارجى

صبوحى منوچهرى كفته
سپيده‌دم كه وقت كار عام است