شراب كهنه خورده مقارن كار از كوچه غوغائى برآمد وى نيز بيرون دويد شيرى ديد كه زنجير بكسيخته و بيرون آمده و مردم از آن كريزانند وى از صورت مستى بر شير حمله كرده مشتى چند بر بناكوش شير زد و شير را بكرفت و بداشت تا شير با نان دررسيدند چون اين قصه بعرض شاه رسيد بخنديد و كفشكر را بخواست و از راز آكاه شد و بمحرمان حضور كفت نه چندان بايد خورد كه افتاد و كلاغ چشم آدمى را برآورد بلكه انقدر بايد خورد كه مست شيركير شد و اين سخن مثل شد و بماند مولوى كفته
بلبلان را مست كردان مطربان را شيركير * تا كه درسازند با هم نغمهء داود را
شيخ نظامى در شير كشتن پرويز كفته
ز مستى كرد با شيرى دليرى * كه نام مستى آمد شيركيرى
شيرماهى
بمعنى ماهى شير است كه رنك سفيد دارد و كوشت آن بسيار لذيذ است و استخوانى را نيز كويند كه سپيد و جوهر داراست و از آن دسته كارد و شمشير كنند و معروف است
شيرمكس
بمعنى عنكبوت است كه مكس كيرد
شيروى
نام پسر خسروپرويز كه بر پدر عاصى شد و بقتل او راضى و مادر او شكر اصفهانى بوده نام پهلوانى نيز بوده است
شيروان
بر وزن ايروان نام شهريست در آذربايكان بانى آن نوشيروان بوده چون كهنه شده نو از ميان رفته شماخى اصل و قاعده شيروانات بوده سالها سلاطين شيروانشاهيه در آنجا پادشاهى داشتهاند در اواخر صفويه انقراض يافتند خاقانى شيروانى مدّاح منوچهر بوده مردمان بزرك در هر فن از آنجا بعرصه ظهور آمده در معاصرين ما فخر السّالكين حاج زين العابدين سيّاح صاحب بستان السّياحه و حديقه السّياحه و رياض السّياحه بوده و نام قلعهايست بخبوشان
شيره
بر وزن خيره بالكسر بمعنى افشرده كه به عربى عصّاره كويند و شربت قند و مانند آن و بوزه كه بنك داخل آن كنند مولوى كفته نه از شيره نه از بوزه نه از بنكى نه از نجسم و به زبان تركى ختائى خوان چهار كوشه را كويند كه بخوانچه مشهور است و شيرپخت كه در برهان كفته بمعنى روغن كنجد است بباى پارسى نيست چنانچه او پنداشته و بباى تازى است و معرّب شيره شيرح است و بيشتر شيزه را بمعنى شراب استعمال كنند و شرابساز را شيرهچى كويند و بكمر و بكماز بمعنى شراب و شيره تركى مىنمايد و بكمزچى را شيرهچى نوشتهاند مولوى بمعنى شراب كفته
ز نور عقل كل عقلم چنان رنك آمد و خيره * كزان معزول شد افيون و بنك و بوزه و شيره
افيون و بنك و بوزه واضح است معلوم شد كه شيره شراب است و اللّه اعلم بالصّواب
شيرين
طعمى است مشهور و معروف و نام زن پرويز كه بصفت حسن موصوف بوده و فرهاد نيز بر وى شيفته و عاشق شده در اشعار شعرا مثل است حتّى بسحق اطعمه كفته
من آن نيم كه ز حلوا عنان بكردانم * كه ترك صحبت شيرين نه كار فرهاد است
شيرينه
جوششى كه بر اندام طفلان برآيد آن را شيرين و شيرونه و شيرينك نيز كفتهاند
شيز
بالكسر آبنوس و كفتهاند چوبى است كه از آن كمان سازند و از اين سبب بر كمان نيز اطلاق نمايند
چو با تيغ نزديك شد ريو نيز * بزه بركشيد آن خماينده شيز
فردوسى كفته
ز ديباى و خز چارصد تخته نيز * همان تختهها كرده از چوب شيز
شيشك
برّه ششماهه را كويند مولوى كفته
كرك اغلب آنكهى كيرا بود * كز رمه شيشك به خود شهارود
هم او كفته
اى منت آورده منت مىبرم * زانكه منم شير و تو شيشاك
من و شيشك بكسر هر دو شين و سكون ياى تيهو را كويند و آن را شيشاك و شيشو نيز كفتهاند حكيم سنائى كفته
اين شيشككان شاد ازين سنك بدان سنك * پوينده و مانند مران پيك دوان را
و آن را شوشك نيز كويند
شيشله
بكسر شين اوّل و فتح دويّم دست و پاى سست و بىقوت و آن را شيك نيز كفتهاند شعر
چون برافروزى رخ از باده كلهسازى يله * دستهايم شيك كردد پايهايم شيشله
شيشم
با اول مكسور و ياى معروف و شين منقوطه بميم زده بمعنى سازى و آوازى است منوچهرى كفته
بكير باده نوشين و نوش كن بصواب * ببانك شيشم و با بانك افسر سكرى
و صفير را نيز كويند
شيفته
ديوانه و بى خود عاشق و مدهوش را كويند شيفته كرد مرا هندوكى همچو پرى ناصرخسرو علوى كفته
چرخپندارى بخواهد شيفتن * زان همى پوشد لباس پروزن
مخفّف پرويزنست يعنى غربال
شيكنك
بفتح شين و يا و كاف و نون و سكون آخر بمعنى آهسته آهسته رفتن است در قافيه و رديف آن غزل كه بنام حافظ شيرازى است