تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥

شيده

بالكسر همان شيد يعنى آفتاب و نام پسر افراسياب كه در دست پسر كيخسرو كشته شد و نام حكيمى كه براى بهرام كور هفت عمارت ساخت و شهر آمل بجايزه كرفت

شيذز

با اوّل مكسور و ياى مجهول و ذال منقوطه نام ايزد يكتاست حكيم عنصرى بلخى كفته
توئى آن داور محكم كه از دادش بنى آدم * بيار اميد در عالم چو مؤمن در حق شيذر
و صاحب جهانكيرى كفته آن را شيذير نيز كويند

شير

با اوّل مكسور و ياى مجهول معروفست و برج اسد را نيز كويند شيخ فريد الدّين عطّار كفته
شير عشقش چو پنجه بكشايد * عقل را طفل شيرخواره كند
ديكر بمعنى شير است كه مىخورند و به اين معنى با ياى معروفست نه مجهول و استادان شعرا اين دو يا را با يكديكر قافيه نمىكنند و و فرق مىكذارند مولوى كفته
كار پاكان را قياس از خود مكير * كرچه باشد در نوشتن شير شير
هست يك شيرى كه آدم مىدرد و آن دكر شيرى كه آدم مىخورد

شيراز

نام شهريست مشهور بمعموره عمر ليث و آن را بجوف شير تشبيه كرده‌اند چنان كه اهواز را بجوف آهو و در عهد عضد الدّوله ديلمى آباد شده اكنون بسبب زلزلهاى پىدرپى آباديش نقصان يافته و برخى كفته‌اند بانى آن شهر شيراز بن تهمورس بوده بعد از خرابى عمرو ليث و باز آن را تعمير كرده و بمعنى دوغى كه شبت در آن كنند و در مشبكى يا كيسه آويزند و ماستينه كويند و معنى آن چيزى كه از شير ساخته باشند ليكن در عربى نيز استعمال كرده‌اند و شوازير جمع بر آن بسته‌اند سوزنى كفته
بطاعت ار ننهد بندهء ترا كردن * بكور بيند كرمان به روى نان شيراز
و چون بتدابير عضد الدّوله بر بالاى آن شهر و قريه كره كه جره معرب آنست در زير واقع شده شاعر كفته
زنهار بشيراز كشايش مطلب * كز زير كره دارد و از بالابند

شيراوژن

بر وزن و معنى شيرافكن است كه بمعنى مردمان رشيد باشد و در لغت اوژن كذشت

شيربا

بمعنى آش شير است كه آن را شيربرنج كويند و با بمعنى آش است

شيربان

معروفست و در لغت تركى بمعنى كل سوسن كفته‌اند ارزقى كفته
كاو چشم دلير شوخ كشاد * چشم بر شيربان شير آغال

شيربها

چيزى را كويند از نقد و جنس كه داماد پيش مادر عروس فرستند و در معنى قيمت شير اوست نظامى كفته
دخترش ابن مرغ بدان مرغ داد * شيربها خواهد از او بامداد

شيرخشت

بكسر شين و ياى معروف و سكون راى مهمله و ختم خاى معجمه و سكون شين معجمه و تاى مثنتاة فوقانيّه موقوف شبنمى است كه بر نوعى از درخت نشيند و آن را كرفته در دواها به كار برند و مايل بشيرينى است و بعضى كفته‌اند صمغى است كه از درخت مخصوص كيرند و حق آنست كه در كوهستان هرات درختى است كه آن را كشيرو خوانند و هم درختى است شبيه‌بان كه آن را كبير و خوانند صمغى كه از درخت كشير و حاصل آيد پس از حذف كاف تازى و واو آن را شير خشت خوانند و آنچه از درخت كبير و كيرند بعد از حذف كاف و واو از لفظ كبير و آن را بيرخشت نامند و عوام را را بدال بدل نموده بيدخشت كويند و در بعضى كتب طبيه آمده كه خوشت بضمّ واو و خاى معجمه و سكون شين و تاى مثناة فوقانى بمعنى مطلق صمغ بود پس شيرخشت بمعنى صمغ شير مانند بود بواسطه سفيدى آن و كفته‌اند خشت مرادفست با خشك و مؤيّد آنست كه تازيان اين دوا را لبن الجامد خوانند يوسفى طبيب كفته
كر مزاج تو بود سخت و درشت * بامدادى چند مىخور شيرخشت
شيخ سعدى كفته
غلام آبكش بايد و خشت‌زن * بود بنده نازنين مشت‌زن
و الله اعلم

شيردل

بمعنى شجاع و دلير آمده است

شيرزا

دوائيست كه خوردن آن شيرزنان شيرده را مىافزايد و آن را بوزيدون خوانند

شيرزن

بر وزن تير زن دلير و شجاع را كويند شيخ نظامى كفته
منم شيرزن كر توئى شيرمرد * چه ماده چه نر شير روز نبرد

شيرزنه

بر وزن نيم‌تنه چوبى كه بدان مسكه از ماست جدا كنند و آن را به عربى ابريج بالكسر و ممخضه بكسر ميم و فتح خاء كويند

شيركنجشك

مرغيست كه شكار كنجشك كند و بانجير خور معروفست امير خسرو كفته
شكار شير كنجشك آمد انجير * بميرد چون ز پستان مىخورد شير

شير كير

بمعنى مست و دلير است كويند بهرام كور وقتى در شكار خفته را ديد در حوالى در قلعه افتاده و كلاغ با منقار چشم او را برمىآورد يقين كرد مرده است چون معلوم شد از غايت بيخودى و مستى از خود بى خبر بود به نظر بهرام شكفت آمده حكم بمنع شراب كرد و مدتى مردم ممنوع بودند الا در خلوت پنهانى وقتى كفش‌دوزى زنى كرفت و از ضعف ماه آن را قوّت تصرّف نبود براى معالجه قدرى