و آن را شالنكى نيز خوانند و به عربى تواف كويند
شهله
بفتح اوّل و ثالث كوشت بغايت چرب را كويند احمد بسحاق اطعمه كفته
كر نكرد شهله را در قدح تر * كسى نركس شهلا شود منفعل اندر چمن
شهليده
پراكنده و پريشان شده را كويند
شهناى
همان شاهناى است كه سورناى كويند
شهند
بر وزن سمند بمعنى بهبودى و نيكى باشد
شهنشاه
مخفّف شاه شاهانست و لقبى است مخصوص پادشاهان ايران خاصه اردشير بابكان كه به اين نام مشهور بود و او را شاهانشاه مىكفتند و پس از او در دولت عرب از خلفاى عباسى لقب امير عضد الدّوله فنا خسرو ديلمى از آل بويه بود چنان كه شيخ عثمان مختارى غزنوى در مدح او كفته شاهانشه بىمثل فنا خسرو غازيست هم او كفته
سر پادشاهى و بازوى دولت * حيات مروّت شهنشاه بوئى
و بوئى منسوب به بويه است كه جدّ اعلاى آل بويه بوده است چنان كه در حرف باء نكاشته شده
شهوار
مخفّف شاهوار است يعنى چيزى كه قابل و لايق پادشاه پادشاه باشد زراتشت بهرام كفته
در آنجا تختها بنهاده بسيار * بر آن بر جامهاى خوب شهوار
فخر كركانى كفته
نژادش كرچه شهوار است و نيكو * ابا اين نيكوئى صدكونه آهو
يعنى عيب
شهى
بمعنى پادشاهى مولوى كفته
بيزار كردند از شهى شاهان اكر بوئى برند * زان بادهها كه عاشقان در مجلس جانان خورند
ديكر بمعنى دامادى امير خسرو كفته
بنياد نشاط عالم افكند * بهر شهى خجسته فرزند
هم او كفته
كه ما را عيش آماده است امروز * شهىّ اين دو شهزاده است امروز
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى هر چيز شيرين آورده و شواهد ذكر كرده مولوى كفته
نيك و بد را مهربان و مستقر * بهتر از مادر شهى تر از پدر
فرخى كفته
تا بتلخى نبود شهد شهى همچو شرنك * تا بخوشى نبود صبر سقوطر چو شكر
كامران باش و بنهمت رس و بىانده زى * شادمان باش ز جان وز جوانى برخور
و بمعنى شيرين عربيست و او پارسى پنداشته و شهى بمعنى اشتها و آرزو كرده شده نيز عربيست و در اصل تشديد است و در فارسى بتخفيف استعمال كنند و شعر فرخى تا بتلخى نبود شهد شهى همچو شرنك بمعنى آرزو كرده شده كه صاحب جهانكيرى فارسى و شيرين كمان كرده و بمعنى حلواى نشاسته و تخم مرغ كه جهانكيرى كفته اين بيت ازرقى شاهد آورده
اكر طبعش كذر يابد بسوى بصره و طايف * دكر جودش كذر كيرد بسوى مكّه و بطحا
شهى و شهد كرداند كشنده تخم در حنظل * در و ياقوت كرداند خلند و خار در خارا
دلالت بر معنى حلواى نشاسته نمىكند
شهين
بر وزن مهين منسوب شاه است و اين از آن ياء و نونهاست كه در زرّين و سيمين آمده و نام شهرى بوده بزرك در ميان رى و آذربايكان و آن شهر از ابنيه شاهانشاه اردشير بابكان ساسانى بوده و در اين ايام آن را زنكان كويند و همانا زنكان مخفّف زندكان است يعنى اهل زند كه كتاب مغان بوده و زنديكان زنكان شده دال او محذوف كرديده و زنخان معرّب آنست صاحب طبرستانى كفته
زنجان به حرف من قدى از راستى كشيد * كاندر عدد بكوفه همانا برابرم
نمايش نوزدهم در شين با ياى
شيار
بكسر اوّل بر وزن خيار زمينى را كويند كه براى زراعت با كاو آهن شكافته باشند و شياريدن شكافتن آن زمين و شيار كردن و شتيار و شديار نيز چنان كه مذكور شد به همين معنى است حكيم سنائى كفته
حق همى كويد بده تا ده مكافات دهم * آن به حق ندهى و بس آسان نباشى در شيار
اين نه شرط
مؤمنى باشد كه در ايمان تو * حق همى خاين نمايد خاك و سركين استوار
و در بعضى ابيات بمعنى زراعت نيز آمده شمس طبسى كفته
از بسكه بدسكال تو از ديده خون فشاند * پنداشت روزكار كه عزم شيار داشت
و ازين بيت آبيارى كشت استنباط مىشود
شيان
بر وزن ميان جز او مكافات نيكى و بدى است ابو شكور بلخى كفته
بر او تازه شد كينه ساليان * بكردندش از هرچه كرد او شيان
عنصرى كفته
شاها هرآنكه اينجا تخم امل بكاشت * آنجا ز كردكار بيابد يكى شيان
شيانى
همان شانى درم ده و هفت كه آن را و شانى نيز خوانند حكيم فرخى در صفت عمارت كفته
پس هر پنجره بنهاد برافشاند ترا * بدره و شك بهم پرزشيانى و شكر