تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
و افاده معنى سلطنت و قاهريه كند حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام فرموده كه المرئة ريحانه لا قهرمانه

شهربانويه

نام دختر يزدكرد بن شهريار بن خسرو پرويز پادشاه عجم بوده كه بعد از انقراض دولت عجم و قتل يزدكرد در مرو خراسان او و خواهرش كيهان بانو كرفتار و اسير حريث بن جابر جعفى كرديد آنها را محافظت كرده بحضور حضرت امير المؤمنين على بن ابي طالب سلام اللّه عليه و على اولاده الطّاهرين المعصومين آورده مقرر شد كه اعيان و اشراف عرب را نيز هريك از دور عرضه كنند هركس را كه بپسندند قبول نمايند چنين كردند و او پس از ديدن بير و جوان و اشراف و سادات حضرت امام حسين عليه السلام را پسنديد و كويند سابقا آن حضرت را در خواب معاينه كرده عاشق شده بود و او والده ماجده جناب امام نجيب الطّرفين على بن الحسين است و خواهر او را بمحمّد بن ابى بكر دادند كه قاسم بن محمّد پسرخاله امام ازو زاده و شهربانويه را شهربان نيز مىكفته‌اند و در سفر كربلا نبوده و مرحوم شده حكيم خاقانى كفته
خاطرم بكرود هر نامرد است * نزد نامرد بكر كم‌خطر است ناله بكر خاطرم ز قضاست * كله شهربانو از عمر است

شهرروا

زر و سيمى رايج و سره شرف الدّين اصفهانى كفته
نقره ما اكرچه شهر رواست * پيش نقاد راى او شده رد

شهرستان

حصارى را كويند كه بر كرداكرد شهر بزرك بكشند و نام چند شهر بوده از جمله بلدهء بوده در ميانه نيشابور و خوارزم و مخفّف آن شارسانست و شارسان نام كتابى است تصنيف فرزانه بهرام بن فرهاد فارسى كه مريد حكيم آذر كيوان فارسى يزدانى بوده و آن را شارسان چار چمن كويند و اكنون حاضر است

شهرناز

بر وزن بىنياز نام خواهر جمشيد بوده كه با خواهر ديكرش ارنواز در تصرّف ضحّاك بودند و بعد از كشتن او نزد فريدون آمدند

شه‌روا

بفتح شين زرّ ناسره كه يكى از ملوك در ملك خود به زور تعدّى روا ساخت يعنى رايج كرد و در غير ملك او روا و رايج نشد چنان كه شيخ سعدى كفته و همانا در زرتلى مرقوم شده وجود مردم دانا مثال زرتلى است كه هركجا برود قدر و قيمتش دانند بزرك‌زاده نادان بشه رواماند كه در ديار غريبش به هيچ نستانند و بعضى كتاب بشه روا متّصل نوشته‌اند و برخى مردم كم تبتع به شهر واماند خوانده‌اند يعنى از شهر خود به جائى نمىتواند رفت و آن خطاست چنان كه مرقوم شد

شهروان

بر وزن نهروان نام شهرى بوده بر لب و جلو بغداد و واسط و آن را در قديم و سكره مىناميده‌اند چنان كه حكيم لبيبى كفته شعر
كاروانى همى از رى بسوى دسكره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد كله دزدان از دور چو آن مىديدند * هريكى از ايشان كفتى كه يكى قسوره شد

شهرود

بر وزن مقصود نام رودخانه بزرك عموما ورودى خصوصا و شهرى بوده در عراق از بناهاى خسرو پرويز بر لب رودخانه شهرود و آن شهر بنام آن رودخانه موسوم شد چنان كه نهر كرج و شهر كرج در دو منزلى شهر طهران شيخ نظامى كفته
حلاوتهاى شيرين شكرخند * نى شهر و درا كرده نى قند
هم او كفته
همان شهرود آب خوشكوارش * بناى خسرو و جاى شكارش
و نام سازى و نام مقامى و تار بمى كه تارها را به او بندند بلبل خوش‌نغمه كه شهرود و كه عنقا زند

شهروزه

بر وزن دريوزه كدائى كه روزها در شهربكرد خانها كشته كدائى كند مولوى كفته
شاهم نه شهروزه لعليم نه بهروزه * عشقيم نه سرمستى مستيم نه از سيكى

شهرايور

ماه پارسيان است و روز چهارم از ماه پارسى حكيم قطران تبريزى كفته
شهريارا خرمى كن كاوّل شهريور است * با دلارامى كه با هر شادئى اندر خور است
و بهر دو معنى شهرير بحذف واو نيز آمده چنان كه استاد لبيبى كفته
چو در روز شهرير آمد به شهر * ز شادى همه شهر را داد بهر
صاحب و صاف كفته
بشهريرت سهيل آمد پديدار * همى تابيد همچون چهره يار
و ديكر ملكى كه موكل آتش است و فلذّات و تدبير مصالح كه در هر ماه شهريور واقع شود متعلق با دست فردوسى كفته شعر
ز شهر يورت باد فتح و ظفر * بزركى و تخت و كلاه و كمر

شهريور كان

با كاف فارسى نام روز چهارم است از ماه شمسى و اين روز را مانند مهركان پارسيان جشن كيرند چنان كه مرقوم شده

شهرزور

شهرى معروف از اقليم چهارم بكردستان ميان اربل و همدان نزديك ببابل از بناهاى زور پسر ضحاكت بوده

شهلان

كوهيست مشهور اما صحيح آن بثاى مثلّثه است چنان كه در قاموس آورده عربيست و شايد معرّب كرده باشند شرف شفروه كفته
ز اختران مدى او چو آفتاب آمد * ز راسخان علوم او چو كوه شهلان بود

شهلنك

بر وزن خرچنك ريسمان‌تاب را كويند