تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
و بواعث باشد و بر اين قياس‌شونده يعنى هستى يابنده چه شدن بمعنى بودنست و بود هستى است و نابود نيستى

شونيز

با اوّل بثانى رسيده سياه‌دانه را كويند كه به عربى حبّة السودا خوانند و آن تخمى است كه بر روى نان پاشند

شوه

بفتح اوّل و دويّم و ظهور هاء بر وزن و معنى شوه است و آن سنكى است سياه و سبك و شفاف و با خفاى هاء بمعنى سبب و باعث و ماده باشد چنان كه كذشت و شوكان جمع شوه كه اسباب و بواعث باشد و كذا فى دساتير

شوى

بفتح اوّل و كسر ثانى و سكون تحتانى معروف بر وزن و معنى روى كجا شوى تو كه بىروى من نه بينى خواب و بضمّ اول بمعنى شوينده و امر بشستن حافظ كفته
بشوى اوراق اكر هم درس مائى * كه علم عشق در دفتر نباشد
و بمعنى شوربا و آش در فرهنك جهانكيرى كفته كسى كه آش بر تاروپود جامه كه مىبافته باشند بمالد و آن را شويمال خوانند و اين بيت مولوى را شاهد اين معنى كرده كه كفته
مهمان ديكر آمد و يكى دكر به كف كير * كاين ديك بس نيايد يك كاسه شوى مار
و اين بيت مؤيّد آن معنى كه او خواسته نخواهد بود بلكه خطا فهميده معنى كاسه شوى واضح است كه بتركى اياغچى كويند كه بعد از خوردن ظرفها را شويند و اياغ بتركى بمعنى كاسه و ظرفست ديكر نوشته كه با اوّل و ثانى مكسور و ياى معروف شبت را كويند و دانه آن را با اسپند بجهة دفع چشم‌زخم بر آتش ريزند چنان كه حكيم سوزنى كفته
منازعان همه نار عداوت افروزند * ز بخت تو همه بر نار خود شوند شوى
و در اين شاهد دو خطا كرده اول اينكه اين بيت مناسبت با سپند ندارد بلكه بمعنى بريان است و آن نيز عربيست نه پارسى چنان كه حكيم منوچهرى دامغانى كفته
اكر ز هيبت تو آتشى برافروزند * بر آسمان بر استاركان شوند شوى
يعنى بريان دخلى بشبت نخواهد داشت ديكر بضمّ اول بمعنى شوهر است و شوى مشهور است چنان كه سعدى كفته
زنى زار بكريست در پيش شوى * كه ديكر مخر نان ز خباز كوى ببازار كندم‌فروشان كراى * كه اين جو فروشى است كندم‌نماى
و در برهان بمعنى پيراهن نيز آورده و مأخذ آن معلوم نيست و اللّه اعلم بالصّواب

شويست

با اوّل مفتوح و ثانى مكسور بمعنى پراكنده‌كى در فرهنك و برهان آورده و بعضى شوبست بباء موحّده خوانده‌اند و بعضى شونست بضم شين و كسر نون بمعنى افسون و علاج كفته‌اند تصحيفش هنوز تحقيق نشده و اللّه اعلم بالصّواب

نمايش هيجدهم در شين با هاء

شه

مخفف شاه است داماد را نيز كويند و كشت كردن شاه شطرنج را نيز كفته‌اند و آن اصطلاحى است در ميانه شطرنجيان معروف و مشهور كه مهره را در جائى بكذارند كه شاه حريف لاعلاج از جاى خود برخيزد چنان كه مولوى كفته
شاه با دلقك همى شطرنج باخت * مات كردش زود خشم شه بتافت كفت شه شه و آن شه كبر آورش * يكيك آن شطرنج مىزد بر سرش باخت دست ديكر و شه مات شد * وقت شه شه كفتن و ميقات شد
و بمعنى هر چيز بزركتر از امثال و اجناس خود مانند شهباز و شهپر و اللّه اعلم

شهاب

بر وزن شراب مخفّف شاه آب است و آن آب سرخى است كه مرتبه اوّل از كل كاجيره كيرند و در شاه آب كذشت و بمعنى شهاب كه جمع آن شهب است عربى است نه فارسى

شهباز

در شاهباز كذشته است

شهجان

نام مرو است آن را مرو شاهجان كويند و كذشت انورى كفته خبر او بمرد شهجان شد

شهرآراى

بر وزن بزم آراى زيب و زينت دادن شهر در عيد و عروسى و كسى كه اين كار كند و بمعنى امر نيز آمده و آراينده را نيز كويند و شهرآراى را عوام آئين‌بندى كفته‌اند شيخ عطّار كفته شعر
ز بهر شاه شهرآراى سازند * جهان را خلد جان‌افزاى سازند
فخر الدّين كركانى بمعنى مطلق زيور و زينت عروس كفته
چو اين نامه بخوانى هرچه زوتر * كنى تدبير شهرآراى دختر

شهر آكيم

بفتح شين و وقف راء و مدّ الف و كسر كاف بياء زده و سكون ميم بلغت پارسى قديم طبرى يعنى حاكم شهر و برسم خود شهر را بر حاكم مقدم داشته و ها را با الف تبديل كرده

شهر آزاديه

نام شهريست كه اردشير بن شيرويه پادشاه آنجا را زهر داد و كشت و شهر را متصرّف كشت و آن را شهر آزاد نيز كفته‌اند

شهربان

بفتح اول بمعنى بزرك و حاكم و نكاه دارنده شهر و آن را شهريار نيز كفته‌اند و قهرمان معرّب آنست كه در نظم و نثر عربى آورده‌اند