حبارى خوانند بعضى كفتهاند سرخابست بعضى كفتهاند بوقلمون است
چو هدهد زمين بوسه دادم لشكر * سخن رنك دادم چو پرّ شواد
شوال
با اوّل مفتوح بمعنى شلوار و كار و عمل و حرفه و حكيم سوزنى بهر دو معنى كفته
از بيم مرا ايدر ريدى بشوال اندر * اى خواهر خالت غر آخر چه شوال است اين
ديكر بمعنى شواتست كه مرقوم شده و شوالك مصغر است
شوالك
بفتح شين و لام مرغيست كه بوقلمون كويند و كذشت
شوخ
بضم اوّل معروف و بواو معروف چرك جامه كه بتازى آن را وسخ كويند و چرك جراحت و پينهء كه از شدت كار بر دست و پاى سخت شود و در نسخه ميرزا درختى كه يك شاخش ببرند و شاخ بسيار برآورد عبد العزيز عسجدى كفته
خواجه بزركست و مال دارد و نعمت * نعمت و مالى كه كس نيابد از ان كام
بخلش جائى رسيده كو نكذارد * شوخ بكرمابه بان و موى بحجام
فردوسى كفته
بدانجا مه شوخ در پيش تخت * بيفتاد و كفت اى شه نيكبخت
شوخكن
بمعنى چركن است و شوخيدن يعنى چركن شدن و در ميان عوام شوخى كردن بمعنى ظرافت كردن معروف شده و لطيفه كفتن بمعنى به دو كنايه كفتن و هر دو بخلافست و شعرا شوخرا بمعنى معشوق خوشخلق شهرت دادهاند و بغلط مشهور شده شيخ سعدى بمعنى اصل ملاحظه كرده و كفته
شوخى مكن اى دوست كه صاحبنظرانند * بيكانه و خويش از پس و پيشت نكرانند
شوخچشم و شوخديده معشوقى بيحيا و طرّار شيخ سعدى كفته
پسرى شوخچشم و كشتىكير * شوخچشمى كه بكسلد زنجير
هم او كفته كه خانمان من اين شوخديده پاك برفت و فرق در ميان اين دو شوخ آنست كه شوخ بمعنى چرك بواو معروف است و ديكرى بواو مجهول
شود
بضم اوّل و سكون دويم و دال يعنى شد و رفت و كذشت شمس فخرى صاحب معيار جمالى كفته
تا همت و بخشايش او داد كرم داد * دود از دل كان آب ز رخسارهيم شود
و شودن بمعنى شدن باشد
شور
بر وزن كور چيز پرنمك و آشوب و غوغا و همزننده و آميزنده و امر به اين معانى حكيم سنائى كفته
تو برى شو ز جور و بدعهدى * به خدا كر نخوانمت مهدى
باستم شور مملكت شورى است * بىالف نقش داورى دورى است
و بمعنى شوينده و امر بشستن و در فرهنك جهانكيرى بمعنى ورزنده چنان كه سلحشور و سلاح شور سعدى كفته شعر
چه خوش كفت آن تهىدست سلحشور * جوى زر بهتر از پنجاه من زور
حافظ كفته
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * بلعب زهره چنكى و مرّيخ سلحشورش
اسدى شور سليح منظوم كرده * همهروزه فرمانشان دارد برو
سوارىّ و شور سليح نبرد
و شوربخت و شورچشم بمعنى بدبخت و نحسچشم فردوسى كفته
ز بهر يكى بيژن شوربخت * بدينان برافتادم برافتادم از تاجوتخت
هم او كفته
نكه كن كه داناى پيشين چه كفت * كه كس را مباد اختر شورجفت
در اين محل افاده معنى شوم مىكند
شوربا
بمعنى آش نمكدار معروفست زيرا كه با در پارسى بمعنى آش است چنان كه مرقوم شده سكبا آش سركه و بر اين قياس و اين لغت پارسى صرفست و به عربى آن را حباء بالمدّ و القصر كويند و مشهور است كه حضرت رسول عربى صلى اللّه عليه و آله دوبار به اين لفظ تفوه فرموده و باصحاب فرمودهاند كه فلان براى شما شوربا پخته و ايشان را دعوت بشوربا نموده
شورم
كوه باشد فخر كركانى كفته
چو بردارى ميان شورم آواز * مر آواز ترا پاسخ دهد باز
و اعراب آن يقينيست
شوره
بر وزن غوره معروفست كه سورج معرّب آن است و به عربى ابقر كويند و از ان بارود به عمل آورند كه بباروت معروف است و شوره سفيدى است كه بر سرهاى كچل مىباشد چنان كه كفتهاند
سر آن كچل شوره آرد ببار * نكون طاسى افتاده در شورهزار
شورمور
اين لغت از توابع است بمعنى نحس و ضعيف است حكيم خاقانى كفته
شورمورند حسودانت و ليكن كه لاف * شار و مارند كه با يكديكر آميختهاند
ديكر بمعنى غوغا و آشوب است حكيم سنائى كفته
ز بهر دو طامات ژاژ و مزخرف * همهساله با خلق در شور و مورم
شوركر
نوعى از درخت كز است كه در شوره رويد و آن را به عربى اثل كويند
شوش
بالضّم مخفّف شوشتر است و آن را بىواو نيز نويسند شيخ نظامى كفته همه عالم بهار شوشترى من كفتهام شعر
پرند ار خيزد از ششتر پرندتست * از ان خوش تر كه اندام و برى به از پرند و پرنيان دارى
هم در غزليات كفتهام
اى نرم برت خوش تر از ديبه ششتر * زيبا چو رخت ديبا بافند نه در شوش
و شوشتر مركز ولايات خوزستان بوده اكنون اندك خراب است و شهر شوش كه همان سوس است چون خراب شد ديكرباره اين شهر را بنا كردند و كفتند اين شوشتر است يعنى بهتر است چه شوش بپارسى قديم بمعنى