تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
جوهرى در صفت شراب كفته
آن مى كه كر بدور بدارى ز عكس وى * شنكرف سوده كردد مغز اندر استخوان
وقتى در رزميه و قتل سياهان كفته‌ام
سياهان به خون غرقه از تيغ و تير * چو شنكرف پاشيده عمدا بقير
و معرب و مقلوب آن زنحفر است

شنكرك

با اوّل مفتوح بثانى زده و كاف عجمى و زاء مفتوح بادريسه و خيمه را كويند در سين مهمله كذشته در برهان كفته بر وزن پنج لك نام يكى از رايان هندوستان بوده كه بمدد افراسياب بايران آمده و اين خطاست همانا شنكل را شنكرك دانسته

شنكزن

بنون و زاى معجمه در مؤيد كفته كرمى كه كشت و زراعت را خورد اما اشعار بحركتش نكرده و صاحب برهان آن كرم را شنكرف خوانده همانا آن نيز خطاست

شنكل

با اول بثانى زده و كاف عجمى مفتوح در جهانكيرى و كاف مضموم در برهان بر وزن فركل نام پادشاه هند كه به يارى افراسياب بتسخير ايران آمده بود و در شاهنامه فردوسى مكرّر مذكور است چنان كه كفته
بغرّيد شنكل به پيش سپاه * منم كفت مردافكن رزمخواه مر آن جنكجو مرد سكزى كجاست * همانا كر آيد بجنكم رواست برامد بر او پيلتن همچو باد * بكين بازوى پهلوى بركشاد يكى نيزه زد بركرفتش ز زين * نكونسار كرد و زدش بر زمين
شهر كنكوى مشهور بكور كه هزار سال دار الملك ملوك هنكاله بوده از بناهاى اوست و بمعنى غلّه كه آن را شنك كويند نيز آمده و در شنك با معانى ديكر كذشته

شنكله

بر وزن زنكله ريشه دامن جامه و دستار و غيره كه بر آن بدوزند و عموما بمعنى خوشه و خصوصا خوشه خرما حكيم ناصرخسرو كفته
درخت خرما صد خشك خار دارد راست * اكر دو شنكله خرماى خوب و تر دارد

شنكول و شنكل

بمعانى همان شنك كه با امثال مرقوم شده و شنكوله نيز چنين است مولوى كفته
ناكهان بستد دلم دلداركى * شوخكى شنكولكى عياركى

شنكه

بفتح اول و ثالث آلت تناسل را كويند و جائى كه در آن سركين و پليدى و خاشاك ريزند و لته حيض زنان را نيز كفته‌اند سوزنى كفته او كس لب است و شنكه زبانست و رومه ريش

شنكينه

بر وزن چرمينه چوبى كه خر و كاو بدان رانند

شنوشه

بفتح اوّل و ثانى بواو كشيده و شين نقطه‌دار مفتوح بمعنى عطسه است و با الف و سين مهمله نيز آمده

شنونتن

بر وزن بسو شكن برهان كفته بلغت ژند و پازند بمعنى نوشتن است شنونمى يعنى نويسم و شنويند يعنى بنويسيد لا يعلم الغيب الّا هو

شنه

بفتح اول و ثانى بىتشديد بمعنى آوازها عموما و آواز اسب خصوصا شمس فخرى كفته
چون زند در رزم يكرانت شنه * زهرهء مريخ حالى خون شود
مختارى كفته
ز كريه و شنه كلك او بخندد عقل * ز خنده به منجوق او بكريد جان
و اين بيت بمعنى صرير قلم بود و در تحفة الاحباب شينه بر وزن پينه كفته آواز شير است و در جهانكيرى بمعنى آواز بلند عموما مثل آواز در خانه و آواز سرناى و آواز وحوش و طيور و مشدّد بمعنى صداى اسب است كه به عربى صهيل كويند حكيم منجيك ترمدى در صفت اسب كفته
هرانكهى كه به بيشه درون زند شنه * ز بيم شنّه او شير بفكند چنكال

شنيدن

معروفست كه به عربى سماع كويند و بمعنى بوئيدن و بوى كردن نيز استعمال كرده‌اند فغانى شيرازى كفته
قدّت بلند باد كه بر نخل حسن تست * آن كل كزان شميم وفا مىتوان شنيد

نمايش هفدهم در شين با واو

شو

بفتح اوّل و سكون ثانى بمعنى شب است چه واو با با تبديل يابد و بيشتر اهل تبرستان چنين تكلم كنند بابا طاهر همدانى كفته
مو آن رندم كه نامم بىقلندر * نه خان دارم نه مان دارم نه لنكر چو روج آيه بكردم كرد كيتى * چو شو آيه بخشتى و انهم سر
و امر بمعنى شدن نيز هست مرادف رو منوچهرى كفته
سبوى بكزين تا كردى از مكاره دور * برو بران ره تا جاودانه شاد شوى
و بضم اوّل بمعنى شو كه شوهر است كفته‌اند شعر
شوى زن نوجوان اكر شير بود * چون پير بود هميشه دل‌كير بود
فرّخى كفته
بس شهر كه مردانشان با شه ؟ ؟ ؟ چيدند * كامروز نه بينند در او جز زن بىشو
ديكر امر بشستن است فردوسى كفته
بكفتار پيغمبرت راه جو * دل از تيركيها بدين آب شو

شوا

بر وزن روا برهان كفته كر را كويند يعنى اصم و بالكسر پينه كه در دست و پا پيدا شود بسبب كارهاى سخت و تردد بسيار و بمعنى شبت نيز كفته‌اند و آن سبزه‌ايست معروف

شوات و شواد

بفتح اول مرغبست كه آن را چرز و بتازى