تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧

شنت

در برهان كفته بفتح اول و ثانى و سكون فوقانى بلغت ژند و پاژند بمعنى سال است كه به عربى سنه كويند

شنج

بر وزن كنج دماغه و بينى كوه كه شكستكى بسيار داشته باشد و بكسر سرين بود و آن را غنج نيز خوانند شمس فخرى كفته شعر
بفرمانش حيوان و انس و پرى * همه داغ دارند بر شنج و غنج
ناصر خسرو كفته
انديشه كن از بنده‌ات امروز كه بنده‌ات * پيش تو ستاده است و تو بنشسته بشنجى

شند

بالفتح منقار مرغان را كويند شمس فخرى كفته شعر
نكته‌هاى سفيد از او زايد * كرچه دايم سياه دارد شند

شندآباد

از قراى تبريز است و به چند سال توقف در تبريز آنجا و داريان در وجه سيورغال مؤلف برقرار بوده‌اند

شندف

بفتح شين بمعنى دهل باشد در كلستان ارم كفته‌ام
خروش شندف و شيپور برخاست * قيامت كشت و نفخ صور برخاست

شنزبه

بفتح شين و زاى معجمه و باى موحّده نام كاوى بوده كه در كليله دمنه مشهور و بشين و تاء مثناة و راء مهمله مشهور شده نزارى قهستانى كفته
بكو تا نيايد بخونم برون * بتذوير چون شير در شنزبه
شيخ نظامى كفته
نخستين كفت از خود برحذر باش * چو كاو شنزبه زان شير جمّاش
و بعضى بضمّ شين و سكون تاء قرشت و بفتح راء مهمله خوانده‌اند رشيد الدّين صاحب فرهنك رشيدى فارسى و منتخب اللّغه عربى كه از فضلاست كفته آنچه مشهور شده غلط است و آنچه در اين مقام مرقوم است اصحّ است و از نسخه صحيحه كليله و دمنه معلوم كرده‌ام كه شنزبه است و بتصحيف مشهور شده است مؤلف در شين و تاء نيز نوشته‌ام

شنش

بفتح اوّل و سكون نون و شين قرشت چوبى را كويند كه ندّافان بدان پنبه را كردآورى كنند و پنبه زده را ازين‌رو به آن رو كردانند

شنفتن

بمعنى شنودن و آن را شنيدن نيز كويند و بمعنى بو كردن نيز آمده حافظ كفته
بوى خوش تو هركه ز باد صبا شنيد * از يار آشنا سخن آشنا شنيد

شنك

بالفتح بمعنى شوخ و بيحيا و دزد و راهزن را نيز كفته‌اند و شوخ و شنك در اين معنى مرادفند انورى كفته شعر
كردون نخورد غمت كه شوخ است * كيتى نخرد دمت كه شنك است
و دزد راهزن را شنكل و منكل نيز كويند فردوسى كفته
توئى شنك و بالاى و پهناى خوب * در خانه ما مياى و مروب
سوزنى سمرقندى كفته
اى خسرو سيادت بر ملكت و شرف * ملك تو بىمخافت تاراج دزد و شنك
و در نسخه و فائى بمعنى خرطوم فيل نيز آمده در جهانكيرى بمعنى تيز و تندكننده آورده و با اول مضموم نام درختى است خوش‌هيأت كه تنه‌اش سفيد و راست و ملس باشد و سر آن چتر زند و از چوب آن كمان سازند چنان كه خواجه نصير الدّين محمّد طوسى كفته و سابقا در لغت جنك مرقوم شده است كه تو شاخ كلى يا چوب شنكى بعضى اين قطعه را از شيخ سعدى دانند و بالكسر غلّه‌ايست از باقلى كوچكتر و دانهاى آن در غلاف طولانى متكوّن مىشود و آن را با غلاف شنك كويند و قسمى از خيار دراز كه بجهة تخم كذارند و در تحفه بفتح آورده كه كياهى است با سركه خورند و در سپاهان و پارس الاله شنك كويند و دهى است از مضافات سمرقند

شنكار

كياهى خاردار به زمين چسبنده و بيخى سطبر و سرخ دارد و شنجار بالكسر معرّب آن است

شكان

اسم ولايتى است بكسر اول بر وزن زندان و جمع شنك نيز آمده

شنكبيز

در جهانكيرى كفته با اوّل مفتوح بثانى زده و كاف عجمى شرابى باشد كه از درخت خرما حاصل كنند و آن را بهندى سيدى كويند و شنكويز نيز كويند و رشيدى كفته شنكويل و شنكبيل به وزن و معنى زنجبيل است كه زنجبيل معرب آنست و شرابى است كه از درخت خرما حاصل كنند و در جميع اين لغات بجاى شين زاى پارسى نيز كفته‌اند و جهانكيرى و برهان كفته‌اند كه بلغت پهلوى زنجبيل است و چنين نيست زنجبيل معرّب است چنان كه رشيدى كفته و در شرح قاموس زنجبيل بمعنى شراب و چشمه‌ايست در بهشت و اهل معنى شراب زنجبيل مستى جذبه آلهى را دانند و شراب كافورى كيفيتى كه برحمت از سلوك حاصل شود و من در تشبيه جوانى و پيرى مثل زده‌ام
از مى زنجبيلم دوريست * روزكار شراب كافوريست خواجه كشتم ولى نيم مسرور * زين غلامان كه عنبر و كافور

شنكرف

معربش شنجرفست و شنكرف ز اولى سرنج را كويند كه در نقاشيها به كار برند حكيم ازرقى هروى كفته
شكفت نيست كر از برف لاله ساخت زمين * كه هست لاله چو شنكرف و برف چون سيماب