تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦

شمه

بكسر شين و فتح ميم مشدّد چربى سرشير و چربى پنير و ماست و در سامى بفتح شين و ميم مخفّف و شوه بفتحتين شيرى را كويند كه بر سر پستان بود و پيش از آنكه بدوشند اثر آن از پستان ظاهر شود

شميده

وحشت كرده و افغان‌كننده نزارى قهستانى كفته
خم چشمه آب زندكانى است * زين چشمه نبايدت شميدن
انورى كفته
خرد جز بر دماغ نو شميده
سيف اسفرنكى كفته
شبهاى تيره را بسر آوردهء چو شمع * زان همچو شمع زرد و نزار و شميدهء
ازين بيت معنى لاغرى و بيمارى بيشتر معلوم مىشود و اين لفظ را به دو وجه استعمال كنند اول شميده و شميد و هر دو بمعنى بيهوش باشد دويم شمان و شميد و هر دو بمعنى شخصى كه از تشنكى و خشكى و دويدن و سنكينى بار نفس زند و نفسش تنك شده باشد و شميدن مصدر آنهاست بمعنى بيهوش كرديدن چنان كه كفته‌اند
سمندش چو آن زشت پتياره ديد * شميد و رميد و سر اندر كشيد
و شميده بمعنى شير شرزه و بمعنى خشمناك نيز ديده شده

شميز

بر وزن تميز مزارع و زراعت‌كننده را كويند و زمينى كه براى زراعت آراسته باشند

شميسا

بر وزن مسيحا برهان كفته بسريانى بمعنى نور و روشنائى معنويست

شميل

بر وزن خليل قصبه‌ايست نزديك بمينا در حدود لارستان فارس بكرمى معروف و ميناب نيز قريب بشميل و هر دو محكوم يك حاكمند و مينا مخفف مينابست چنان كه كفته
تبارك ز اطراف خطّه مينا * همال روضه رضوان و طارم مينا

شوه

بفتح اول و ثانى بمعنى علّت و سبب آمده است و شوه‌كان اسباب و بواعث و اين هر دو لغت پارسى است و از فرهنك دساتير نقل شده

نمايش شانزدهم در شين با نون

شنا و شناب و شناه

يعنى شناه كرى و بر اين قياس شنا كرد و شناور اوحدى كفته
بشنابش چه مىبرى چون بط انورى
كفته
اى بدرياى عقل كرده شناه * وز بد و نيك اختران آكاه

شنار

نيز بمعنى شناه آمده ابو شكور بلخى كفته
به دو كفت مردى سوى رودبار * برود اندرون شد همى بىشنار

شنب

بر وزن خنب يعنى خم بمعنى كنبد است

شناسائى

بر وزن توانائى معروفست و در كتب متقدّمين پارسيان شناس افاده معنى صفت معرفت مىنمايد چنان كه صفات بثويته را كه عربى و مصطلح علما است و پارسيان شناسهاى ايستا ترجمه كرده چه ايستا يعنى ايستاده و ثابت و غير متحرك است

شنب غازان

بالضّم نام كنبد غازان خان در تبريز كه سلطان محمود غازان خان بن ارغون خان ساخته ارتفاع آن را يك‌صد و بيست كز و قطرش را شصت كز نوشته‌اند اكنون خرابست

شنبه

بالضّم نام اوّلين روز از ايام هفته است و تا شش روز مكرّر شود و آن را شنبد با دال نيز كفته‌اند منوچهرى كفته شعر
بفال نيك بروز مبارك شنبد * نبيد كير و مده روزكار خويش به بد طريق و مذهب عيسى بباده خوش ناب * نكاهدار و مزن بخت خويش را
بلكد فرّخى كفته
راوى را تو اول و آخرى * حرّى را تو واضع و واجدى تو به همه جهان به بيشى و نام * همچو ز جمع روزها شنبدى
و كفته‌اند شنبد به وزن و معنى كنبد بوده چنان كه كذشت و بهرام كور هفت كنبد بهفت جا ساخته بوده است و هر كنبدى مناسب بستاره و هر روز منسوب به آن ستاره با لباس مخصوص در كنبدى بسر بردى چنان كه كنبد ششم بروز پنجشنبه افتادى و روز هفتم كه بكنبد هفتم رفتى آن را شش‌شنبه كفتى نام جمعه كه عربيست بعد از ظهور اسلام در هفته درآوردند و اصل آن يوم الزّينه بوده است زيرا كه روز جمعه را عيد مىكرفته‌اند و خود را به لباس خوب زينت مىداده‌اند عجم يوم الزّينه را روز آذينه كفتند و آذين بلغت پارسى زينت را كويند و اكنون با دال استعمال نمايند شهاب ترشيرى درباره جمعه نامى كه زن او با آدينه نام مصاحبت داشته كفته شعر
جمعه با زوجه خود كفت شبى * كه مرا بر تو ز آدينه شكى است زن به دو كفت دوبينى بكذار * پيش من جمعه و آدينه يكى است

شنبك

بفتح شين و با بازئى است كه بيك‌پاى برجهند و لكد بر سينه ديكرى زنند و بعضى شنتك دانسته‌اند

شنبلت و شنبليد

بفتح كل زردعلبه كه شمليد نيز كويند و بعضى كفته‌اند شنبليد كل سورنجان است كه زرد مىباشد شنبليله نيز كفته‌اند حكيم اسدى كفته
يكى جام زرّين به كف پر نبيد * چو لاله مى و جام چون شنبليد
حكيم قطران كفته
تا كشت زير غاليه كلنار تو نهان * چون شنبليد كردم رخسار خويشتن