تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
آن شمعها كه در دل بسحاق برفروخت * از رهكذار نور برنج شماله بود

شمان

بر وزن امان يعنى رمنده و بيهوش‌شونده چنان كه فرياد و كريه كند حكيم عنصرى كفته
از ان ملك را نظام و ازين عهد را بقا * زان دوستان بفخر و ازين دشمنان شمان

شمايند

بر وزن رمانيد ماضى رمانيدنست و بمعنى آشفته كرد و ترسانيد و امثال آنها كه در شم مذكور شد

شمپوركر

بر وزن تنبوربر بمعنى قاسر است كه فاعل قسر باشد و معنى قسر كسى را به زور و ستم بكارى داشتن است

شمپورى

بر وزن جمهورى حركت قسرى كه نقيض آزادى و طبيعى است

شمر

بفتحتين آبكير خورد حكيم فرخى در مدح محمود كفته شعر
تو بر كناره درياى سبز خيمه زده * شهان شراب زده بر كنارهاى شمر
قطران تبريزى كفته
تا شمر چون درع داودى شد از باد شمال * كشت چون تخت سليمان كلشن از حسن و جمال
هم او كفته شعر
همچو روى روميان از ابر رنكين شد چمن * همچو موى زنكيان از باد پرچين شد شمر
و بضم اول و فتح ميم امر بشمردن و بمعنى شمارنده بدان اميد ز ايزد چنين كرامت يافت تو اين كرامت از جنس معجزات شمر فرخى كفته
ز بس بلندى بالاى او نتاند كرد * حساب كنكره برج او ستاره شمر
هم او كفته
بوسه يك كرد آمده بوده است بر او * نيمه داود همى خواهم يك نيمه دكر چه حديث است من اين بوسه‌شمارى بنهم * نشود عيش چو معشوق شود بوسه‌شمر
فردوسى كفته
زبان ستاره‌شمر چاك باد

شمرش

بضم اول و ثانى و كسر ثالث بمعنى فرض و تقدير است و در محلى مذكور مىشود كه عربان بالفرض و التقدير كويند

شمشاد و شمشار

درخت معروف و در تحفة الاحباب كويد شمشاد مرزنجوش كه آن را مرده نيز كويند و كياهى خوشبوى است و بعضى مورد دانسته‌اند كه بركهاى سبز مرتّب ريزه ريزه دارد و بعضى بمعنى ريحان كفته‌اند منوچهرى كفته
الا تا مؤمنان كيرند روزه * الا تا هندوان دارند لكهن زيادى خرم و خرم زيادى * ميان مجلس شمشاد و سوسن
نظامى كفته
هنوزش كرد كل نارسته شمشاد
فخر الدّين كركانى در رامين و ويس كفته
به پيچم چون به ياد آرم جفايت * چو آن شمشاد كون زلف دوتايت
حكيم قطران تبريزى كفته
همى ستيزه برد زلف يار با شمشاد * شكفت نيست كر از وى هميشه باشم شاد
امير معزى كفته
اى شكفته سنبل و شمشاد تو بر ارغوان * اى نهفته آهن و پولاد تو در پرنيان
صاحب جهانكيرى كويد شمشار شاخهاى سبز نازك كه از درخت شمشاد برايد در غايت نزاكت و طراوت و از غايت نرمى روى به نشيب كند چنان كه استاد لبيبى كفته
فداى آن قد و زلفش كه كوئى * فروهشته است از شمشاد شمشار
حكيم اسدى كفته
ز كل كنده شمشادپرتاب را * به دو رسته در خسته خوشاب را
شمس فخرى بمعنى درخت شمشاد بسته
چو زلف دلبر من مشكبوى شد ريحان * چو قد مهوش من سرفراز شد شمشاد
صاحب فرهنك كويد شمشار اهل شام شمشاد را كويند و از چوب شمشاد شانه موى سازند و محاسن و زلف را بدان شانه كنند چنان كه يكى از متاخّرين شعرا كفته
ندانستم كذار شانه بر زلف تو مىافتد * و كرنه تا قيامت خدمت شمشاد مىكردم
فريد الدّين احول اصفهانى كفته
سوسن بسان شانه شمشاد راست كرد * در شكر و نعمت و كرم مرزبان زمان

شمغند

متعفّن و بدبو از آدمى و غيره چنان كه كذشت زن بدبو و پير و آن را شماغند و شماغنده نيز كفته‌اند

شمكور

بر وزن دستور شهرى باقليم پنجم در ارّانات و به آن منسوب است صحراى شمكور و آن را شمكوره نيز كفته‌اند

شمل

با اوّل و ثانى مفتوح پا افزارى را كويند كه زير آن چرم باشد و رويش از ريسمان و آن را شم نيز كويند چنان كه منجيك كفته
كر سيم نيست بارى يك جفت شم فرست

شملخ

بفتح اوّل و لام تقليب و بنديل شلغم است

شمله

بر وزن حمله در برهان كويد بمعنى شالى است كه بر دوش اندازند

شمن

بر وزن چمن بمعنى بت است كه به عربى صنم كويند دشمنان جمع آنست انورى كفته
تا سجده برد هيچ شمن هيچ صنم را
قطران تبريزى كفته
آن پراكنده بنفشه بنكرى بر شنبليد * وين پراكنده شقايق بنكرى بر نسترن اين يكى ماند چو بر چهر شمن روى صنم * وان دكر ماند چو بر چهر صنم اشك شمن
دشمنان به سكون ميم كسى كه بسبب دويدن يا تشنكى و بار برداشتن نفس به تنكى زند

شمنده

بفتح اوّل بر وزن زننده بمعنى مردم شجاع و دلاور و بيهوش و بيم‌زده را نيز كفته‌اند